در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده نجمه عیدی)

دفتر شعر

کلاغ جان برگرد

حس شعری که روی دستان
شاعرش مانده است رادارم
مانده ام روی دست های خودم
به دلم یک غزل بدهکارم
مثل یک شاه درسقوطم که،
کیش سربازتازه کاری شد
مثل یک جوجه اردک زشتی
که نشد قو،ولی قناری شد
حس ماندن درون یک پیله
حس پروانه ای که زنجیر است
بال داردبرای پروازو
دست وپایش ولی زمین گیر است
قصه راجوردیگری باید
بنویسم،کلاغ جان برگرد
داستان را خودت روایت کن
بعدعمری به آشیان برگرد
نجمه عیدی


26 دی 1397 7 0

شعر

همیشه که نباید فکرکرد
گاهی بایدراه بیفتی
قرارت را باهمه ی کوچه ها به هم بزنی
وعقلت را ،
دست دیوانه ترین آدم شهربدهی
بگذارتورا به جنون بکشد
به شعر،
به دیوانگی،
گاهی بایدراه بیفتی
دست خودت رابگیری و
از درخت بالا بروی
پروانه هارا بگیری و
روی اولین چمن زاری که رسیدی درازبکشی
وته مانده ی بستنی چوبی ات رالیس بزنی
گاهی باید راه بیفتی و
خودت رابه دیوانگی بزنی
آن وقت ،
این جماعت بیکارمی گویند
بی خیالش ،دیوانه است
بگذارید برای خودش خوش باشد.

#نجمه عیدی


24 دی 1397 20 0

شعر


خود رابه دست قصه ها نسپار
تاریخ انسان سازخوبی نیست
دروازه های شهرمی فهمند
معنای فتح یک قلمرو چیست؟
حتی اگر تهمینه هم باشی
رستم سکوتت را نمی فهمد
درخودفرومی ریزی و این شهر
حتی سقوطت را نمی فهمد
گاهی تصورکن که دریک جنگ
این قلعه را تنهاتوسربازی
تو پادشاه کشورخودباش
درجنگ بایک ارتش نازی
بانوبه خودبرگرد دنیاهم
گاهی شبیه صحنه ی جنگ است
خودرابه دست قصه ها نسپار
تیمورهای این جهان لنگ است
نجمه عیدی
مجموعه/سنگ،کاغذ،قیچی/


17 دی 1397 33 2