در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده نجمه عیدی)

دفتر شعر

یک روز می فهمی که خالی هست....

یک روز می فهمی که خالی هست
گوری که بر آن قصه می خوانی
یوسف نمرده نابرادر جان
پایان او را خوب می دانی
سخت است توضیحش که یک تاریخ
رسوا کند احساس یک زن را
باید،به خود ثابت کند یک بار
چاقو ،ترنج و دل بریدن را
قحطی به جان شعر افتاده است
باید عزیز مصر را آورد
من خواب دیدم خشکسالی بود
این خواب را تعبیر باید کرد
این خواب یعنی که کم آورده است
یک زن میان نابرادرها
یعنی که گم کرده جهانش را
در سرزمین خشک باورها
این بار هم پایان این قصه
پیروز این تاریخ یک مرد است
دیگر زلیخا پاک دامن نیست
این شاهنامه آخرش درد است.

#نجمه عیدی


04 آبان 1398 22 0

جنگیده ای با خود ولی هربار...

جنگیده ای با خود ولی هربار
حس میکنی دردی درون توست
آهسته می خندی و می گرید
شعری که همرنگ جنون توست

مغلوب می بینی دلت اما...
عقلت شبیه شاه مغروری است
هرچند درمرزسقوط اما...
فهمیده جرم سرکشی کوری است

فهمیده سر را خم کندرفته
از دست هرچه بوده وباید
حالانشسته روبه روی خود
باصد هزاران باید و شاید

زخمی شده می داند و از درد
می خندد و دَم برنمی آرد
تا این منِ سنگین دلِ مغرور
او را به حال خویش بگذارد

درمن هزاران قصه درگیرِ
پایان خوب داستان مانده
باید کلاغ قصه را آورد
انگارجایی نیمه جان مانده

بالا بیاور خویش را یک بار
از این من درخودنهان مانده
من را رها کن با خودم اینبار
ای عشق،تیر درکمان مانده

نجمه عیدی


06 خرداد 1398 64 0

ممکن نبود دیدنت اما محال نه...

ممکن نبود دیدنت اما محال نه...
فرصت اگرچه بودولیکن مجال نه...
درشرع ودین و مکتب و آیین این دیار
فکرت حرام بود و نگاهت حلال نه،
این حزب باد بودن دل هم گناه توست
وقتی اصول چشم تو را اعتدال نه،
عمریست در ریاضی اول رفوزه ام
جَبر است درس اول تو احتمال نه،
چون پادشاه زخمی در فکرکودتا
عمری سکوت کرده ولی قیل و قال نه،
این گرگ برف دیده تو رامنع می کند
ازبغض ،ازخیال ولی خط وخال نه...
نجمه عیدی


14 فروردین 1398 99 0

ماییم درمحاصره ی بی شعورها

ماییم در محاصره ی بی شعورها
جاری شدیم برقلم حرف زورها
در رفت وآمدیم و فقط شور می زنیم
شور به خاک خفتن این بی عبور ها
نوحی نمانده تا که بگیرد به دست خود
سکان بی هدایت این بوف کور ها
این کاسه لیسهای پدر...بگذریم نه...
این جانماز آب کش، این گربه شورها
داوودی است صوت به ظاهر فریبشان
رفته است روی نیزه ی ایمان زبورها
ماییم یک جماعت از خویش بی خبر
بازیچه ی تباهیِ این ناصبورها
ما با هزار وعده ی مستانه زنده ایم
چشم امید ماست به طوبا و حورها
#نجمه عیدی


01 اسفند 1397 51 0

دلی نمانده برایش که اعتصاب کند...


دلی نمانده برایش که اعتصاب کند
زنی که زدبه سرش باخودانقلاب کند
میان جمعیتی ازمترسکان مانده
خداکندسفری تازه انتخاب کند
به شرع ومنطق وقانون هزارطعنه زده
هزارطعنه که تنهاکه رامجاب کند؟
به هیچ می رسدوبازهیچ یعنی که
دودل نشسته که از گفتن اجتناب کند؟
بگویدوبشودآنچه که نبایدیا...
نگویدوهمه ی عمر راخراب کند!!
نشست و زدبه سرش درمیان این همه نه
بماندوهمه رابا بَلی جواب کند
بگوکه فاتحه ی شهر رابخواندشیخ
زنی زده به سرش باخود انقلاب کند
نجمه عیدی🍃


29 دی 1397 75 0

کلاغ جان برگرد

حس شعری که روی دستان
شاعرش مانده است رادارم
مانده ام روی دست های خودم
به دلم یک غزل بدهکارم
مثل یک شاه درسقوطم که،
کیش سربازتازه کاری شد
مثل یک جوجه اردک زشتی
که نشد قو،ولی قناری شد
حس ماندن درون یک پیله
حس پروانه ای که زنجیر است
بال داردبرای پروازو
دست وپایش ولی زمین گیر است
قصه راجوردیگری باید
بنویسم،کلاغ جان برگرد
داستان را خودت روایت کن
بعدعمری به آشیان برگرد
نجمه عیدی


26 دی 1397 58 0

شعر

همیشه که نباید فکرکرد
گاهی بایدراه بیفتی
قرارت را باهمه ی کوچه ها به هم بزنی
وعقلت را ،
دست دیوانه ترین آدم شهربدهی
بگذارتورا به جنون بکشد
به شعر،
به دیوانگی،
گاهی بایدراه بیفتی
دست خودت رابگیری و
از درخت بالا بروی
پروانه هارا بگیری و
روی اولین چمن زاری که رسیدی درازبکشی
وته مانده ی بستنی چوبی ات رالیس بزنی
گاهی باید راه بیفتی و
خودت رابه دیوانگی بزنی
آن وقت ،
این جماعت بیکارمی گویند
بی خیالش ،دیوانه است
بگذارید برای خودش خوش باشد.

#نجمه عیدی


24 دی 1397 77 0

شعر


خود رابه دست قصه ها نسپار
تاریخ انسان سازخوبی نیست
دروازه های شهرمی فهمند
معنای فتح یک قلمرو چیست؟
حتی اگر تهمینه هم باشی
رستم سکوتت را نمی فهمد
درخودفرومی ریزی و این شهر
حتی سقوطت را نمی فهمد
گاهی تصورکن که دریک جنگ
این قلعه را تنهاتوسربازی
تو پادشاه کشورخودباش
درجنگ بایک ارتش نازی
بانوبه خودبرگرد دنیاهم
گاهی شبیه صحنه ی جنگ است
خودرابه دست قصه ها نسپار
تیمورهای این جهان لنگ است
نجمه عیدی
مجموعه/سنگ،کاغذ،قیچی/


17 دی 1397 163 3