در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده بهروز جلیلوند)

دفتر شعر

چشمه ی چشم تو

هوای خوب تو پر کرده است جانم را

کبوترانه ترین شوقت آسمانم را

 

کنار من بنشین تا دوباره باز کنی

به عاشقانه ترین حرف ها دهانم را

 

سکوت تلخ مرا جز تو هیچ کس نشنید

بخند ذوق تو شیرین کند زبانم را

 

همیشه خسته ی آن عطر چای تازه دمم

بریز...تازه کنی داغ استکانم را

 

چه سالها که گذشته است بی تو زندگی ام

بیا به دست بیاور دل جوانم را

 

هلاک چشمه ی چشم تواند آهوها

غزال من به نگاهی بگیر جانم را...

 

 

 

                             (بهروز جلیلوند) 



29 اردیبهشت 1398 100 0

خوبِ من

بریز بر سر این شانه حس و حالت را

ببار بر شب دلتنگی ام خیالت را

 

از آن غروب مه آلود آن هوای نجیب

گرفته عینک من عطر دستمالت را

 

کدام باغچه، نشکفته رو به بارانت

کدام ابر، نباریده احتمالت را؟!

 

دلم خوش است خودم را ببینم از چشمت

بگیر سمت من آیینه ی زلالت را

 

برای دلخوشی آسمان کوچک من

کنار پنجره وا کن ببند بالت را

 

تو حال خوب منی و تمام هستی من

بپرس خوب من..از من بپرس حالت را

 

                                (بهروز جلیلوند)



19 بهمن 1397 103 0