در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده امیرحسین پدرام)

دفتر شعر

مجلسی در جهان

بگفتا یکی مجلسی در جهان
که پر بودی از عالمان زمان
ز هر کشوری عالمی آمدست
به ملک سخن حاکمی آمدست
ببودی همی مایه جنگ و رزم
سخن گفتن از زهره روز عزم
پس اینک یکی پرسشی در سر است
کدامین یک از عالمان برتر است؟
بگفتا یکی در میان رای خویش
ز مدح و ستایش همی نسل و کیش
یکی آمد و گفتش علم آورم
به مجلس همی عالم و رهبرم
یکی گفت من عاشق باقیم
هر آنجا که عشق است من راهیم
به ناگه همه مست حیرت شدند
همه سر به سر گوی محنت شدند
کسی با جواهر فرود آمدست
ز دستش همی زر فرود آمدست
ولی آخرین عالم اختران
که بودی همی فارغ از سروران
بیامد بگفتا همی این خبر
هر آن صاحب علم و عشق و درر
نشایست گفتن که او برتر است
مگر می شود گفت کاو سرور است؟
چه مهتر چه کهتر همه برتر اند
که ارباب و رعیت همه سرور اند
بدان پارسایی بدی اصل فرد
مکن دادخواهی مسکین تو طرد
همی ما همه سر به سر یک تنیم
بیایید دل را ز بد بر کنیم
امیرحسین پدرام


09 اسفند 1397 53 0

ثمر نداشت...

(بی روی دوست دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت)
انسان پرنده بود و تفکر دو بال او
اما درخت کوچک انسان ثمر نداشت
در جست و جوی او به بیابان رسیده ام
اما کسی ز لیلی و مجنون خبر نداشت
این بار معتکف به سرای خدا رسید
اما چه فایده که خدا را به سر نداشت
خادم اگر چه حق طلبی سخت و مشکل است
اما ز حق بگو که حقیقت ضرر نداشت
امیرحسین پدرام


03 اسفند 1397 78 0

قوم راه از بُن تَن

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
نظرم پرسش دیرینه به بالین آمد
که چرا راهروان در تف دل خانه زدند؟
به خدا صیف و شتا هر دو به یک مقدار است
که در آن صیف و شتا خواب زمستانه زدند
تو چه می دانی از آن قوم رها از بُن تَن؟
شهدا از بن دل خنده مستانه زدند
بِرَهان از قفس تن دل شیدایی خود
که برون از قفست شادی جانانه زدند
به ملل رفتم و آن سفره خانانه نبود
تو بدان در وطنت سفره خانانه زدند
نامه مرحمتش بر دل میغان بارید
و همه با قدحی بارش شادانه زدند
نظرم این بود آنگه که همه منتظرند
به صف منتظران مجلس شاهانه زدند
خادم ار اهل نمازی و خدا ترس و رضی
به بهشت از طرفت خانه و کاشانه زدند
امیرحسین پدرام


27 بهمن 1397 50 0