در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مریم محبوب)

دفتر شعر

افتاده از تاب

من رویش اُرکیده را مانم به مرداب
نیلوفری باران زده در دامن آب

تعبیر بی تصویر صد آیینه دیدار
تصویر یک زن در حصار شیشه و قاب

لعل درخشانی که در گودال مانده
دُرِّ پریشانی فرو در قعر مرداب

یک مرغِ عاشق زخمیِ چنگال صد باز
صد آسمان ، زندانیِ یک برکه آب

اندیشه یک شام بی پایان بیدار
رویای یک پرواز بی فرجام در خواب

مرغی که سر در بال و پر دارد شب و روز
در چارچوب یک قفس اُفتاده از تاب

چون ماه اُفتاده به دامان شبی تار
بی نور و بی رونق به دور از شورِ مهتاب

یک دشتِ پُرآهو ز بیم صید صیاد
یک آسمان ، پروانه رنجورِ بیتاب

رنگین کمانی سوخته در متن باران
طغیان رودی سرخوش از سودای سیلاب

تشییع گل بر شانه های سرد پائیز
تدفین ایمان در فضای تنگ محراب

پیچیده همچون پیچکی بر شاخه خویش
پاشیده از هم چون تنِ سیمین سیماب

همبستر تنهاترین شبهای غربت
همصحبت شیداترین دل های نایاب

یک یادمان از عاشقان بی سرانجام
اسطوره ای جا مانده از یک شاعر ناب

مریم محبوب -1385



 


03 تیر 1398 3 0

نا کجا آباد

ناکجاآباد

انـدیـشـه ام خشـکیـد در ایـن ناکجـا آباد
این ناله ها هـرگـز نمی گنـجد در این فـریـاد

تـا در کف تـو رشــته تـقـدیـرهای ماســت
پــروردگــارا داد خــواهــم من از این بیــداد

من بنـده سـرکش نبــودم نیســـتم شـــاید
این بار از دســتت عـنــان بنــده ای افتـــاد
 
تو ســوزها در ســینه خواهی ناله ها در دل
من یک خـدای شــاد می خواهم خـدای شـاد

من شـعـرهای تـازه می خـواهـم زبـانی نــو
من دشـت خواهم سـبزه خواهم سـایه شمشاد

من دامن یک کوه سـرکش در بغــل خواهم
من بیــد می خواهم که رقصـد با صـفای بــاد

یک چشم پر می خواهم از احساس دیدن ها
یک گــوش خالی تا که بســپارد مرا در یـــاد

مریم محبوب -1388


11 خرداد 1398 125 0

اطلسی ها

اطلسی ها

چه خوش است غرقه بودن به خیال اطلسی ها
شب و روز دل سپردن به وصال اطلسی ها

چه خوش است در بیابان هوس نشاط و مستی
لب تشنه ره بریدن به زلال اطلسی ها

ز دیار و خار عزلت دل و دیده را بریدن
لب چشمه سار دیدن خط وخال اطلسی ها

بنِگر شکوفه سرزد زِ دل کویر و بنگر
که چها میسر آید ز محال اطلسی ها

چه خوش است در خزان گل و بوسه و تبسم
دل و جان رضا ندادن به زوال اطلسی ها

دل من گرفته از غم زِ فراق باغ و بستان
خوش به روزگار سرو و خوش به حال اطلسی ها

مریم محبوب
 


08 خرداد 1398 108 0

شب قدر

شب قدر

به هر جا دل از روز وشب یاد کرد
زِ بی مهـــری شــــام فــریــــاد کرد

شـب از روز اول غــم آهنـگ بــود
دل مـردم از دسـت شـب تنگ بــود

به شب زندگی رنگ رویش نداشت
زبـانی به شـب تاب گویـش نـداشت

سـیاهی به شب بـود و نـوری نبــود
صـدایی صـلایی حضــوری نـبــود

به یلـدای شب تـیــرگی بــود و بس
همیــن سـرکشی خیرگی بود و بس

شـبی ناگهــان نـــور تکـثـیــر شـــد
و هـرچه سـیاهی است تطهیـر شــد

میــان همـــه شـــــام هـای ســــــیاه
شـبی جلـوه گر شد پر از مهرو ماه

شـبی بـود آن شـب که بیــداد کــرد
شـبی که دل مـردمــان شــاد کــرد

شـبی بــود ســرشــار خـورشــیدها
شـب ماه و پــروین و نــاهـیـــــدها

زِ مهرش شب هنگام چون روز شد
فـروزان تـر از صبح فـیـــروز شد

همان شب که ماهی به معراج رفت
شـبی که ســـیاهی بـه تــاراج رفـت

شـب قـــدر بــود آن شـب پـر زنـور
شـب پـر زِ مهــرِ سـراسـر حضــور

شـب قــدر آری شــبی دیگـــر است
شـب وحی قــرآن جــان پرور است

زِ قـــدرِ شب قــدر ، شب قـدر یافت
مقــام شـب از قـــدر او صـدر یافت

بلی شـب از آن خلــق شـد در جهان
که وحیی چنیــن مُنــزَل آیـــد در آن

شـب قــدر را هـر کسی قـدر داشت
به ماه شـبش سـهمی از بــدر داشت

اگــر روز در بنـــد رســـوایی است
شـب ای دوسـتان وقت تنهـایی است

به شب راز با یار گفتـن خوش است
دل ودیده از زنگ سفتن خوش است

هرآن رازورمز است در شامهاست
شـب هنـگام ، هنــگام الهــامهـاست

مریم محبوب -1378
 


05 خرداد 1398 117 0

اندکی تأخیر

اندکی تأخیر

می شود زد به این زمان زنجیر
زندگی کرد با کمی تقصیر

از برای زمان زود گذر
می توان کرد اندکی تأخیر

این زمان می رود کجا به شتاب
و چه داند زِ آخر تقدیر

عقربک های تند کوته بین
به کجا می روند بی تدبیر

بنِگر تا چگونه می گردیم
زِ شتاب زمانمان تکثیر

و چه کرده است با صبوری ما
سرعت این زمانه بی پیر

عقربک ها چگونه می بلعند
لحظه ها را وَ کی شود او سیر

زندگی را به حال خود بگذار
تا نگیرد از این زمان تأثیر

اندکی صبر اندکی آرام
تا بماند زِ نقش ها تصویر

از گذشت زمان و گردش آن
هر که دارد زِ دید خود تعبیر

من ولی ساعت زمانم را
می دهم باب میل خود تغییر

تا شود وقت با دلم تنظیم
ساعت خویش را کنم تعمیر

زندگی لحظه لحظه اش عشق است
عشق را لحظه لحظه کن تفسیر

مریم محبوب-1389


25 اردیبهشت 1398 66 0

کیمیای هنر


می خواست تا دلم ز ازل در بدر شود اندیشه های سوخته زیر و زبر شود
مُهری نهاد روی لبانم زِ روی مِهر تا شرح داغ سوخته ای مختصر شود
تنها دلش نخواست که این راز سر به مهر با رازهای دیگر او سر به سر شود
ز آتش فشان دیده روان شد گدازه ها دل بر کشید شعله که تا جان به در شود
تا از مس وجود برآید طلای ناب چون آهن گداخته قلب و جگر شود
سرب مذاب در سر و در دل شراره ها آتش زِ نای خیزد و نامش هنر شود
مریم محبوب


16 اردیبهشت 1398 91 0

امید!!!

می خواهم از امیــد بگویم سـخن عزیز  ازعطر یاس و بوی خوش نستـــرن عزیز
 
آواز ســر کنم به دل باغ و بوســــــتان چون بلبلان خوش نفَس خوش سخن عزیز
 
چون نوگلان نورسِ زیبــا به هـر بهار از شــوقِ نو شــدن بدَرَم پیــــــرهن عزیز
 
هر دم ســلام گـویم و صبحت بخیر را  ســازم نثــار مقــدم هر مــرد و زن عزیز
 
میخواهم اینکه با گل وپروانه هاچوشمع  روشــن شـوم به بـزم خوش انجمـن عزیز
 
همـت کنم که قاصـد پاییـــــز را زِ باغ بیــــرون کنم به پاســـخ دندان شکن عزیز
 
می خواهم از امید بگویم ولی چه سان از رونـق و نویــــد بگویـــم ولی چه سان

 دیگر دل و دماغ  نــــداریم ای رفیق در بـــزم خود چــــراغ نـــداریم ای رفیق
 
آتــش گرفتــــه خـرمن امیـــــدهایمــان  وســعت گرفـتـــــه دامن تــردیـــدهایمـان
 
دست تبـــر به ریشـه اندیشــه ها رسید آفـت به گلبـــن همـــه ریشــه ها رســـــید
 
در بـاغ یاس و سـوسن و سنبل تباه شد  روزی بــرای هــرزه دلان روبــراه شــد
 
آمد نســیم و بوی گل و نستـرن نداشت روییــد گل ولی به تنــش پیــرهن نداشـت
 
آواز در گلــوی قنـاری به خون نشست اندیشــه از تبــاهی گل در جنـــون نشست
 
آب روان ز هر طرف  از باغ بسته شد پـرواز قمــــریان چمـن دسـته دسـته شــــد
 
بلبل زِسوگ سرو وچمن دل شکسته است خوش بلبلی که رفته و زین باغ رسته است
 
دیگر گلی به دامن گلشــن نمانـده است از این خــزان ســرزده ایمَـن نمــانده است
 
دیگر نسیم هم به هیاهــو نشســته است خم گشته سرو ودست به زانو نشسته است
 
بر دوش باغبـان  تبــر و تیشه دیده ایم ویـرانی تبــار خـود از ریشــــه دیــده ایـم
 
حاشــا که اعتمــاد براین باغبـــان کنیم بر شــاخه های بی ته و بُن آشیــان کنیـــم
 
حاشــا به ما که فــکر بهاری دگر کنیم اندیشـــه های ســوخته را در بـدر کنیــــم
 
می خواستم ز عیــــــد بگویم ولی نشد از رونـق و امیــــــد بگــویم ولی نشــــد
 
بغضی است در گلــو که امانم نمیـدهد طبعــم چو بلبــلی است که جانم نمیــدهد
 
تا آمــدم ز گل بسُـــــــرایم امان  نـداد آواز در گلـــوی نفــَـس بــود و جان نداد
 
شرمنــده قلم شــــدم و درد می کشـــم رنگ تمـــام باغچــــه را زرد می کشــم
 
مریم محبوب – 31 شهریور ماه 1397


12 اردیبهشت 1398 112 0

شاعر زمان


شاعری در خمار یک گل ماند   تا ابد بر مزار بلبل ماند
دسته دسته به باغ گل رویید  او ولی در فراق سنبل ماند
شد بهاران و بس خزان آمد  باز در وصف زلف و کاکل ماند
دست در دست یار تا به ابد  با سر زلف در تعامل ماند
بوسه ای داد و بوسه ای بگرفت تا که جان داشت در تبادل ماند
رفت در کنج شاعرانه خویش  پیش هر جمع در تفاضل ماند
از گریبان برون نکرد سری  شاعر ما در این  تقابل ماند
به خیالش که سیر دنیا کرد  سرخوشانه در این تجاهل ماند
بهره از مثنوی قصیده نبرد  همه عمر در تغزل ماند
بیخبر از تمام قافیه ها  سخت در واژه تغافل ماند
چشم در چشم یار دارد او  چشم بر هم نمی گذارد او
دست در دست یار می میرد  در خزان بی بهار می میرد
قلم از سوز عشق چرخنده  شاعر از عاشقی است تابنده
فارغ از باغ و باغبان دل او  هر کجا دلبری است منزل او
در جهانی که فقرو بیداد است او به معشوق خویش دلشاد است
در زمانی که ظلم معمول است سرش اما به زلف مشغول است
دلخوش از پیله هاست باور او گر چه پروانگی است در سر او
بال در بال شاپرک نزند  دل خود با دلی محک نزند
سر خود را به درد نندازد  که مبادا ز درد بگدازد
درسرش شوروشوق یک غزل است غزلی عاشقانه دربغل است
از غم روزگار بیخبر او  فارغ از رنج مردم گذر او
کی ز جور زمانه می گوید  او فقط عاشقانه می گوید
شعر باید ز سینه برخیزد  شور، در جان و دل برانگیزد
ناله باید ز عمق جان باشد  اثرش تا به آسمان باشد
باید از درد عاشقانه سرود  شعر پر مغز جاودانه سرود
گفته ها از نگار بسیار است  شعر بوس و کنار بسیار است
گاه هم  شاعر زمان بشویم  قاصد بغض دیگران بشویم
گیرم از اسب شاعری افتاد  اصل خود از چه می دهد بر باد

مریم محبوب
فروردین 98



 


03 اردیبهشت 1398 121 0

خیال ظهور

 خیال ظهور

در جمعـــه‌ای می آید آری با خیــالی سبز می کارد او در باغ دلهـــامان نهــالی سبز

در دست او شمشیر سرخ عاشقی پیداست پنهان ولی سیمای او در پشت شالی سبز

قلبی سفـیـــد و پاک دارد با زبانی ســــرخ بر چهره‌اش دارد نشانی، طرفه خالی سبز

بر گامهای ســبز او خورشـیــد می رقصد بر تیـرگی ها می دهد او شور و حالی سبز

میتازد او برهرچه ظلمت هر چه تاریکیست پـر می شــود دنیـــایمان از اعتــدالی سـبز

او با طلــوع خود بـه هـر جا نـور می‌بخشد سر می زند از مشرق سرخی، شـمالی سبز

گر او بیــاید ریـشــــه تردیــد می‌خشــکـد ممــکن شــود در بـاور دل ها محالی سبز

هجران سرخ عاشقان را نیز پایانی است گر متـصل گردند با او در وصــالی سـبز

موعـود مـا آری، یقـیــن یک روز می آید در بهتــرین فـصـل خدا آغاز سـالی سبز

می‌ آیــد آری عاقـبت  ، می‌آیـــد از راه  او عاقبـت می‌آیــد اما در مجــالی ســـبز

مریم محبوب -1377


30 فروردین 1398 103 0

سیلاب

افســوس که عــالــم همـــه را آب گرفتـــه
این عالمیـــان را همــگی خـواب گرفتــــه
 
افســوس که ایـن غــرقه خواب ابـــدی را
این گـردش پـر جــذبه گــرداب گرفتــــــه
 
امیـــــد ز کـف رفتـــــه و آمـال فســــرده
دریــای خروشــــان تب مــرداب گرفتــــه
 
توفیـــــر ندارد دگــرم دوسـت به دشـــمن
چون دون صـــفتی دامن احبــاب گرفتــــه
 
مسـت است کنـــــون زنگی بیـــداد زمانه
کز خون دل و دیـــــده میِ نـاب گرفتــــه
 
درپیـش نگاهم همه جا غرق سراب است
با آنکــه دو چشــمم سر ســـیلاب گرفتـه
 
سـوداگر ما بیــن چه زیـان ها زده بر ما
آن ســیم گران داده و ســــیماب گرفتـــه
 
گردون دل عشـــاق به زنجیـــر فتـــــاده
تصــویر دل غمــــزده در قاب گرفتـــــه
 
سرخیِّ شـفق تیره تر از چهره شـنگرف
نیــــلیّ فلک رنـگ ز عنــــاب گرفتــــــــه
 
عفــریـتـــه بـازیــــــگر دوران  ز دل ما
هم توش و تـوان بـرده و هم تاب گرفتـه
 
لولی صفـــتان بر در میــخانه نشـــسته
عقبی طلبــان گوشـــه محــراب گرفتــه
 
پهنـای زمیــن پــر ز هیــاهـوی دو گانه
خورشــید زمان تیــره و مهتــاب گرفتـه
 
معـنای سـخن نزد سخن سنج تمام است
یعنی که سـخن بهـره از این باب گرفته

مریم محبوب


24 فروردین 1398 137 0

بهار

بهار

می کنـد درفصـل گل صـحن چمـن آبـــاد  باد  برگ میــرقصد به روی شاخه شمشاد شاد

می نـوازد شــاخ گل در ســاحت گفتــار تار  بــر کمـــر بنــدد دو صـــد زنجیــــره زنّـار نار

آیداز آنسوی گلشن ازسوی شب بوی بوی   می کنـد گل در چمـن از جانـب ابـروی روی

ســـرو گســتـرده کنــون از قامت انــدام دام   می شــــود بـاد بهــــاری در چمــن آرام رام

دلبـــر باغ است ســنـبل بـرده از اصــنام نام   بــاده مســتی بـرآرد صــبح بی فــرجام جام

بـاد بر شــاخ درختـان می زند با چنگ چنگ   آنچنــان کز شــوق پیـروزی زنـد آهنگ هنگ

رو نـــواز از شـــور مسـتی در کنـار رود رود  گوییـا ســوزانـده اند از دولت مســعـود عـود

آری اینـک در گلســتان گـوهـــر کمیاب  یاب  ســاغر گل را بــده در دامـن مهـتــاب تــاب

اندریـن فصــل بهـاران رو کنـــار جوی جوی   تـا گزینی در میــان گلشـن مُشـکوی کوی

مریم محبوب – ۱۳۶۶

مجموعه شعر خیال سیال

 رود یا عود، سازی ایرانی از رده سازهای زهی زخمه‌ای است
 


19 فروردین 1398 77 0

بیتاب

اندیشه های سرگران
میـان آســمان خورشــید و مــاه و اختــران بیتـاب به پهنـــای زمیـــن امــواج بـــحر بیـــــکران بیتــاب
فتــــــاده پیــــکر انـدیشـــه های آدمی بی ســـر به ســرهای گـران اندیشـه های سـرگران بیتـاب
میــان بــزم جان دلــهای بی ســامان برآشــفتــه به بـزم سـرد دل آتــش گرفتــه مــرغ جان بیتــاب
دو نیــمه گشــته از ایـن کشـمکش ها پیکر عالم جدا گــردیده از هـم ذرَه هــای ایـن جهان بیتـــاب
میان خاک مدفون گشته بغضی بی امان خاموش به کنــج ســینه ها فریـادهای نیـــمه جان بیتــاب

پاییز 1369

 


17 فروردین 1398 78 0

گلین و گران

گِلین و گران
گفتی به هر کجا که روم آسمان یکی است
خورشیـد هم برای همه خاکیان یکی است

بــر ماهـیـان که آبی دریــا یکی بـُــــوَد
آبیِّ آســــمان که بــرِ ماکیـــان یکی است

لطف تو پیش هر زن و هر مرد مستـدام
گفتی که رحمت تو به پیر و جوان یکی است

بــاران رحمــتی و نمی پـرسی از کسـی
پیش تو کاسـه های گِلیـن و گران یکی است

گفــتی بـــرابـــرند همــه بنــــدگان تــو
یعنی که سهم ما و من و دیگران یکی است

پیش تـو غـرب وشـرق تفــاوت نمی کند
ســرخ و سـیاه بر درِ این آسـتان یکی است

در پیـشـگاه عـدل تو گفتی که فرق نیست
مـرغ هـمای و فاختـه را آشـیان یکی است

از حیث عقل و شـوکت و فهم و شعور هم
سـهم تمــام آدمیــان در جهــان یکی است

گفتی که جمله بر سرِ یک خوان نشسته ایم
خـون دل و سـبوی می ارغـوان یکی است

پیش تو رشت  و زابل و سـمنان یکی شدند
یعـنی کویـر تشـنه و جوی روان یکی است

چـون آفــریــده ای همــه ژن های خـوب را
ژن های برتر و ژن بدتـر از آن یکی است

نیـــمی میـــان دوزخ و نیـمنـــد در بهشــت
جام شـراب و بادیـه شـوکران یکی است

بــرعـرش کبــریـایی تو جای شــبهه نیـست
روزی یکیّ و رزق یکیّ و دهان یکی است

نرخ صـدای عـربده زن ها گران شـده است
نرخ صدای عــربده زن بـا بنــان یکی است

نــان حــرامیــان و حــــلال آوران یــــکی
زور چمــاق و طاقـت حق باوران یکی است

سـنجیــده ایم قــدرت کـاخ سـفـیــد را
بـا اقتـــدار مسـجد صــاحب زمان یکی است

از ابتــدا چـو قصـّه دنیـــا یکی نبــــود
با من نگـــو که آخر این داستـــان یکی است

دنیــا به آخـرت بفـروشیــم یـا به عکس
گـویا در ایـن معامله سـود و زیان یکی است

مریم محبوب – شهریور ماه 97
 


11 فروردین 1398 93 0

شاعر کویر

شــــــــاعـر کـــــــــویـر
 
آن بلبـــلـم که در دل صــحـرای زنــــدگی 
دلبســـته صـداقـت خـاری اسـت خاطـــرم
آســوده از خیــال شـــقـایـق ز یــاد سـرو 
فـارغ ز عشــوه هـای بهــاریـست خـاطــرم
 
هم صحبتـم به خـاک کـویـری که می تپـد 
در ســینه اش سـراب عطـش بار آتشــیـن
می نوشم از سراب و چه سیراب می شــوم
از شــکـر می نهم ســر آشــفته بـر زمیـن
 
در حیــرتم ز بلبـل بســتان که این چنیـن   
می ســوزد از فــراق گل و نـــاله می کنــد
بی شـک خبــر نــدارد از احــوال بلبــــلی   
کـو را کــویـــر غمــزده ای والـه می کنــد
 
ای بلبــلان ســـرو و گلســتان و یاســـمن    
دنیـــا به کامتــان گــل زیبـــا حلالتــــان
بر خـارهای ایــن دل تفــتیــده ام قســـم   
باور کنیــــد غبــطه نخــوردم بـه حالتــان
 
در دامـن کویــر و بیـــابان سـخاوتی است    
کان را میـــان باغ و گلســـتـان ندیــده ام
در تیــغهای خار مغیــلان صـداقــتی است      
ماننــد آن بــه دامن بســـتـان ندیـــده ام
 
اینجـا چهـار فصــل خــدا کهــربایی اسـت       
خاکی وتشــنه رنگ خدا یاس و سـوسـنش
در هر بهـاربیــم خزان نیـست تا که نیـست        
فــرقی میـــان آذر و مــــرداد و بهـمــنش
 
ریـگ روان و خـار مغــیـلان نشــــانی اش      
افتــادگی طبیــعت و رســم و ســـرشت او
لبــریــز از ســــتاره و مهـتــاب دامنـــش      
صد کهکشــان ســتاره شب سـرنــوشـت او
 
ایـنجـا مـراد جــز به صـبـوری نمی دهنـــد      
فخـری به جز به تـاول لبهای تشـــنه نیست
ســــوز نهـان ســـینه خنیــــاگــران وصـل      
کمتر ز ســوز آتش و از هُرم دشـــنه نیست
 
در آســــمان صــاف و طـــلایی او هنــــوز      
خورشــید می درخشـــد و دل آفتـابی است
در زیــر آفتـــاب تـن خاک نقــــره ایسـت      
اینــجا نه کـم ز پهـنــه دریــای آبـی اسـت
 
بی شک خوش است جلـــوه گل در برِِ چمن    
وان خوشــتر آن که جلوه کنــد در بر مغاک
سـرگشـــته بلبـــلی که دلاویـــزه گـل است   
سرخوش ولی دلی که سپرده است تن به خاک
 
بایــد درونمان پــرِ گـل باشـــــد و چمــن      
تا رونـــق چمـــن نکـنــــد بیـقــــــرارمان
بایــد بهـــار شـیـــوه دلهــایمـــان شـــود       
تـا هــر خــزان سـیــه نکـنـــد روزگارمــان
 
ای بلبــلان خـوب چمـن بیــدلی بس است       
دیگر نه عشـــوه هـای گـل و نـاز نـوبهـــار
تا کی دو گـوش بــاغ بهـارانتـان پــر است      
از ســوز نالــه های شــما خنـــــده نــگار
 
اُفتـــاده از بهــار اگــر گلشـــــن شــــما        
این دشـت پر سـخاوت دل ، این کـویـر ما
دانم به یک عبــور نمک گیـر می شــویــد       
هشـدار ای رفـیـــق نگـــردی اســیـــر ما
 
مریم محبوب – 1387
 
 
 
 
 


10 فروردین 1398 101 0