در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سید محمد مبین محمودی)

دفتر شعر

جدایی

همین که  خیره به چشمان کوچه باغ شدم 
نفس نفس زدم وباهوا ایاغ شدم

گرفت دست مرا دست داغ تابستان 
ودر هوای بدون تو خون دماغ شدم 

شباهت من و یک کنده کهنسال این 
که مثل  عاقبتش هیزم اجاق شدم 

نشسته ام به بر خود دو ابر هم دارم 
و غرق تاب وتب سیل این فراق شدم 

به سمت خنده تو می دویدم وافتاد 
وبعد روی سرش سختی چماق شدم

تو رفته ای و تمام جهان سیاه شده ست 
تو رفته ای و عزیزم چه بی چراغ شدم 

نشسته ام تک و تنها درون باغ پدر 
و خیره بر سند پاره طلاق شدم


17 اردیبهشت 1398 110 0

تقدیم به حضرت رقیه

چشم هایم روبروی چشمهای شاه بود
روی نيزه آه من با آه او همراه بود

آفتاب روز و مهتاب شبم یکجا شدند
روی نی ها پیش هم خورشید بود و ماه بود


مثل بابایم علی دل گويه ام ناگفتنی ست
کاش یک سنگ صبور خسته مثل چاه بود

چون که قدر یک نگین هم در تنش سالم نبود
وقت بوسیدن فقط درپیش من یک راه بود......

قطره ی آبی ز دست آسمان هم سرنخورد
روز عاشورا گمانم آسمان گمراه بود


تشنه بودم خواستم آبی بنوشم نیست آه
دست من از دامن سقايمان کوتاه بود

وای بر این دین و دینداری که در قاموس آن
کشتن فرزند زهرا فی سبیل الله بود

به گمانم کربلا تقسیم هایش عدل داشت
سهم اصغر تیر و سهم ما بدوبیراه بود

دختری هم لحظه های آخر جان دادنش
چشمهایش روبروی چشمهای شاه بود


24 فروردین 1398 124 0

تقدیم به سلطان علی بن موسی الرضا ع

دراین حرم تاریکی ام فانوس خواهد شد
خاکستر این زندگی ققنوس خواهد شد

آنقدر تخت و تاج و عزت داری آقا جان
حتی سلیمان حسرتش پابوس خواهد شد

حتی درون این حرم حاجات جبرائیل
با پنجره فولاد تو مانوس خواهد شد

لازم به هند و چین وجاهاي دگر هم نیست
هرکس که جورت را کشد طاووس خواهد شد

در درگه تو نا امیدی هیچ مطرح نیست
پس واژه ی مایوس هم معکوس خواهد شد

من در غلامی تو شاهی میکنم بی شک
همراه باران قطره اقیانوس خواهد شد

لطف تو آقا جان اگر شامل شود من را
دست خدا هم بر سرم ملموس خواهد شد

مادر برایم در دعایش راه خیری خواست
شاید مسیر من بهشت طوس خواهد شد

تو شمع باش و نور ده خاکسترت باشم 
خاکستر در درگهت ققنوس خواهد شد


14 فروردین 1398 93 0

شب بو

شمیم عطر تو پیچیده ست درهر سو
عجب شمیم قشنگی چو نافه آهو

عجب نبود که گل های شهر گریه کنند
به ناله های غریبانه های یک شب بو

وپرسشي که همیشه بدون پاسخ ماند
دلیل خلقت دنيا علي شده یا او

عجب مجادله ای شد میان آتش وگل
نشسته دوزخ وجنت به جنگ رو در رو

به چشم دل که ندیدند دشمنان که زده
سپاه یک تنه او کنار در اردو

منم که خسته زخمی خسته ای زخمی _
شدم که می چکد ازمن صدای آن شب بو

منم که قطره خونم که خشک خشک شده
به روی درب قدیمی مانده در پستو

ومن که حاصل یک جنگ تن به تن بودم
چه جنگ تن به تني میخ درب با پهلو


09 فروردین 1398 126 0

یاس کبود...

او یک گل است یاس سفید کبود بود
معنای حسن و برکت و اعجاز و جود بود

او کوثر است و عطر بهشت از سرشت اوست
او آن کسیکه دل ز پیمبر ربود بود

درهای آسمان به زمین باز می شدند
وقتی که در میان رکوع و سجود بود

جاری، روان وپاک وسیع است رحمتش
دستان او شبیه زلالی رود بود 

حتمن دلیل خلقت افلاک و جن و انس 
چیزی به غیر برکت زهرا نبود.....بود?

او عاشق امام خودش بود حیف که
چشمان حیله فتنه گرانه حسود بود

وقتی شکست آیه تطهیر پشت در
در خانه اشک و درد و غم و آه ودود بود

آمیخت درد بی کسی و قصه طناب
با درد میخ در که به پهلو عمود بود

آنقدر تازیانه به روی وسرش زدند 
حتی صدای ناله او هم کبود بود

باور نمیکنم که در این خانه نیستی
رفتی و رفتن تو ازاین خانه زود بود.......


06 فروردین 1398 47 0

تقدیم به مولا امیرالمومنین

تقدیم به امیرالمومنین


هرکس که باتو ای یل نامی مصاف کرد
افتاد بر زمین وبه مرگ اعتراف کرد

روح القدس که شد ملک برتر خدا
درمحضر تو کنج حرم اعتکاف کرد

کعبه که کعبه شدُ عزوجاه یافت
روز تولد تو به دورت طواف کرد

درجنگ خیبری که یلان خاک میشدند
دست خدا ودست علی ائتلاف کرد

بارسم پهلوانی وباذوالفقار خویش
نخ پنبه های دشمن دین را کلاف کرد

در وقت خطبه خواندن تو تیغ حرفهات
تیغ زبان دشمن دین را غلاف کرد

هرکس محبت تو درون دلش نشست
اورا خدا ز آتش دوزخ معاف کرد


06 فروردین 1398 144 0

تقدیم به مادر جان...

کم بود ولی بود دگر نیست دگرنیست
دراین شب تاریک ترم قرص قمر نیست

من باخبر ازعشقم و من بی خبر ازخویش
در وادی عشاق ز معشوق خبر نیست

در جنگ زمستان غم واین تن سردم
جز دست نوازش گر خورشید سپر نیست

پس جای عجب نیست که پرواز نمیکرد
بر روی تن قمری در بند که پر نیست

از بس که در آن شعله کشیده ست زبانه
این سوخته در سوخته درسوخته در نیست


جز میخ در خونی ویک آه پر از درد
بر روی در خانه مان هیچ اثر نیست


حتمن پدرم خواسته شمشیر نباشد
زیرا ملک وانس جلودار پدر نیست

تقدیرچنین شد که پس از ضربه دشمن
در خانه مان خنده ی نوزاد پسر نیست

درچشم ترم وزن عروضی شده نیزه
صدشکر که درشعر دگر قافیه سر نیست

من روی تل زینیه بودم ودیدم
مادر به بر پیکر خونی پسرنیست

این کنج خرابه شده تاریک تر ازگور
چون بین سراپرده ی ما قرص قمر نیست

ما مادرمان رفت جوان بود بدانید
کم بود ولی بود دگر نیست دگرنیست


05 فروردین 1398 142 0

غزل ....

شمع خسته پرالتهاب شدم
سوختم ذره ذره آب شدم

مثل کابوس ديشبم انگار
در خیال خودم خراب شدم

دل به دریا زدم ولی دیدم
روی دریا فقط حباب شدم....

بی قراری من حساب نداشت
بی قراری بی حساب شدم

بعد نوشیدن دو چشمانت 
مستی جام پرشراب شدم

تو برای من انتخاب شدی
من برای تو انتخاب شدم

لحظه لحظه برای خود حتی
مایه رنجش و عذاب شدم

فکر کردم به واژه آب و 
غرق در معنی رباب شدم

لب خشک تورا که می دیدم
متاسف برای آب شدم

بعد تو شیر دارم اما حیف
من برای که مستجاب شدم?

پدرت گفت بعد گل شدنت 
غرق بوی گلاب ناب شدم

تا سرت را به روی نی دیدم.....
سوختم ذره ذره آب شدم


04 فروردین 1398 200 0