در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سپیده طالبی)

دفتر شعر

وقتی می‌رفتی...

و آن شب که خواب آلود ،
می رفتی...
سرد بود...
شاخه های زندگیم ،
چون بیدی مجنون ،
آنقدر برایت دست تکان دادند و
گریستند ...
تا در گرداب سماع اشکهایم ،
غرق در خلسه ای گس ،
مدهوش شدم و
غمی تب زا ،
شناور بر احساسم ،
بر وجودم چیره گشت و
مرگی بر جانم سرایت کرد!


#سپیده_ط


26 فروردین 1398 21 0

کاش می شد کاش ها را در دلم از ریشه کند

کاش می شد عشق را با یک نگاه ابراز کرد
تا به آنی در دلش مهری به دل جاساز کرد

کاش می شد در خیالی، عکس یاری را کشید
چهره اش خندان نمود و با دلش پرواز کرد

کاش می شد بی مهابا یک دهان آواز خواند
با سرودی عاشقانه، زندگی را ساز کرد

کاش می شد حرف دل را با همه بی پرده گفت
نکته ها را بر شمرد و یکدلی آغاز کرد

کاش می شد همچو شبنم بر گلی مشتاق شد
عاشق شمسی شد و شأن جلیل احراز کرد

کاش می شد درب دکان جفا را تخته کرد
کارها را با عدالت در محل ممتاز کرد

کاش می شد بر قپانش سنگ یکسانی گذاشت
عاشقی کرد و به لطفش مهربانی باز کرد

کاش می شد تا به باورها رسید و دیدشان
خانه‌ی تردید را از یقین افراز کرد

کاش می شد با دعایی رمز فردا را گشود
دل به دریا داده و در زندگی اعجاز کرد

کاش می شد تا به آزادی بمانی در مسیر
مام میهن را برای مردمش نوساز کرد

کاش می شد کاش ها را در دلم از ریشه کند
بـال و پـر را بـا شجاعت چون عقابی باز کرد
 


22 فروردین 1398 83 0