در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سپیده طالبی)

دفتر شعر

بر گدار ِبی‌تابی

شتاب کردی و
جا به جای پایت ،
بر گدار ِ بی‌تابی ام ،
نقشی نگاشتی گودتر  !

با هر زبانی بخوانی اش
معنای ِسکوت های دیگرکُشم
ترجمان نمی‌شوند

گنگی ام
در هم پیچ می‌شود ، به ذهن ِمنگ
گم می‌رود ،
به کوچ ِ بی‌گامگاه ِ روح

بیراهه را که باز می‌گردی
دست در دست ِ بابونه ها ،
ساحل را برایم بیاور، با صدف هایی سفید
خزه ها ،
صخره ها را نیز فریفته اند .... !


#سپیده_ط


15 مرداد 1398 108 0

صد سال دگر من به کجایم!

صد سال دگر من به کجایم، تو کجایی؟
ای کاش هم ‌اینک به کنارم ، تو بیایی

می‌بویم و می‌بینم و می‌کشم تو را ناز
شاید به دلم پنجره‌ ای تازه گشایی

از روز ازل بوده چنین ناز و کرشمه
ای جان و دلم نیست چرا، از تو وفایی

قدر تو فقط این دل دیوانه بداند
پروانه‌یِ حیرانم و مجنون و فدایی

چشمم به دَر و منتظرم تا تو بیایی
چون تاج سری، پرتوِ رخشانِ سمایی

عرشِ ‌دلِ من باز گرفتار غبار است
هم ماندن و آهیدنِ من را تو هوایی

چون پیکره‌سازی بتراشی چه بهانه
هر لحظه پیِ بافتن سفسطه هایی

من هم به کناری و اگر مونسِ غصه
در عشق ، تو هم مانده و بر درد سزایی

ای کاش بتابد به دلت بارقه‌یِ عشق
جانت همه نور و بشوی قلب طلایی

گر در سفر عشق چو همراه برآیی
شاید برسد آخرِ این فصل جدایی

گویا که دلت مِهرِ مرا هیچ شمارد
من نیز در اندیشه‌ی این راز و چرایی

یا رب ! به گمانم  نبرم راه به جایی
باید بکنم از دل خود عشق کذایی !


#سپیده_ط


30 تیر 1398 199 0

آدرنالین

هوایی ِ نیلوفرهایست دلم
که آویز ِ شاخه های نو رسته
بر تپه و کتل های ،
پی در پی ِ افکار
پیچ میخوردند و قد میکشیدند
سلول بر سلول ،
خط به خط
سیاهه های بودنم را ،
عاشقانه ،
در آغوش ِ پر پر زدنها شان
چون شهدی ذوب کرده ،
و عطر عطر ،
صورتی بود که می‌تراوید
و خورشید خورشید،
نور می‌شدم
به چشم ِ زیبای زندگی....!


#سپیده_ط


26 خرداد 1398 120 0

گل یاس صورتی

تو برو ،
ای ماه من
فکر تنهایی من را
تو نکن
من و آه ـ ام
سالیانی ست ،
که همراه همیم

تو برو ،
غصه نخور
ابرهای پُرِ دل
به سخاوت
با من و آه دلم
همزبانی می‌کنند

وصله‌ی پیشانیم شد
روی قاب پنجره
تو برو ،
ای نازنین
خاطراتم تلخ و شیرین
از دلم با اشتیاق
پشت بانی می‌کنند

تو برو ،
ای گل یاس صورتی
تو نشانه بهاری
حیفِ بودن ، در کنار
این دل پاییزیم

عاشقی کار تو نیست
تو برو ،
ای عشق من
بی تو هم من از دلم
گاه گاهی
مرده بانی می‌کنم !


#سپیده_ط
 


10 خرداد 1398 146 0

شعری بی پایان

شده ،
دنبال یک آنی بگردی
قراری در دلت ،
آرامشی در جان
و شاید مزه ای شیرین
که در فکرش
زمانی را به تنهایی
بهمراه خودت ، بنشسته باشی؟

شده ،
پرسش کنی از خود
که بودن را ؟  نبودن را ؟
چرایی هست ؟!
ولی در بحر پاسخهای بی بنیان
چنان ماهی
اسیر کوزه ای سر بسته باشی !

شده ،
فریاد را آهسته گویی
ولی پیوسته از ،
آن را نگفتن باز هم ،
دلخسته باشی !

شده ،
مانند کبکی ،
نهان سازی رُخِ اندیشه ات را
ولی بوفی به چشم آیی
که از هوهوی غم ،
برجسته باشی !

شده ،
گاهی برای زندگی ،
راهی بجویی
ولی آخر ببینی
بدنبال خودت ،
در یک مدار بسته باشی !

شده ،
دنبال عشقی بوده ‌و ... ،
از عاشقی هم ،
در نهایت ،
خسته باشی !

شده ... ؟!

#سپیده_ط
 


23 اردیبهشت 1398 135 0

هر پنجشنبه

هر پنجشنبه رخت می‌شویم
رخت های قلمرو پر از زخم را
پهنشان می‌کنم
بر بندِ بازی‌های روزگار
باد در پیچ و خم چروکها
جای چنگ های بی‌فردایی را
نوازش می‌کند
لکه های عرق تب های شبانه ام
از کابوس های زمانه
آنقدر مزمن بوده اند
که هنوز چون
حفره سیاهِ دهانی باز
خشمناک
مرا می‌ترسانند
و من با ذهنی مضطرب و بی رویا
که از درد این همه زخم مچاله شده
منتظر خشک شدن نشسته ام!


#سپیده_ط


09 اردیبهشت 1398 146 0

وقتی می‌رفتی...

و آن شب که خواب آلود ،
می رفتی...
سرد بود...
شاخه های زندگیم ،
چون بیدی مجنون ،
آنقدر برایت دست تکان دادند و
گریستند ...
تا در گرداب سماع اشکهایم ،
غرق در خلسه ای گس ،
مدهوش شدم و
غمی تب زا ،
شناور بر احساسم ،
بر وجودم چیره گشت و
مرگی بر جانم سرایت کرد!


#سپیده_ط


26 فروردین 1398 70 0

کاش می شد کاش ها را در دلم از ریشه کند

کاش می شد عشق را با یک نگاه ابراز کرد
تا به آنی در دلش مهری به دل جاساز کرد

کاش می شد در خیالی، عکس یاری را کشید
چهره اش خندان نمود و با دلش پرواز کرد

کاش می شد بی مهابا یک دهان آواز خواند
با سرودی عاشقانه، زندگی را ساز کرد

کاش می شد حرف دل را با همه بی پرده گفت
نکته ها را بر شمرد و یکدلی آغاز کرد

کاش می شد همچو شبنم بر گلی مشتاق شد
عاشق شمسی شد و شأن جلیل احراز کرد

کاش می شد درب دکان جفا را تخته کرد
کارها را با عدالت در محل ممتاز کرد

کاش می شد بر قپانش سنگ یکسانی گذاشت
عاشقی کرد و به لطفش مهربانی باز کرد

کاش می شد تا به باورها رسید و دیدشان
خانه‌ی تردید را از یقین افراز کرد

کاش می شد با دعایی رمز فردا را گشود
دل به دریا داده و در زندگی اعجاز کرد

کاش می شد تا به آزادی بمانی در مسیر
مام میهن را برای مردمش نوساز کرد

کاش می شد کاش ها را در دلم از ریشه کند
بـال و پـر را بـا شجاعت چون عقابی باز کرد
 


22 فروردین 1398 144 0