در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده احمد شیروانی)

دفتر شعر

آیینه ی شکسته

یا گوش کن به حرف من از در که میروی
یا لااقل دلیل بیاور که میروی...

یک لحظه صبر کن که نگاهت کنم رفیق
در واپسینِ لحظه ی آخر که میروی

داری به آب و «تاب» قفس فکر میکنی
از روی شاخه های صنوبر که میروی

با من بگو که خاطره ها را چه میکنی
روزی کنار دلبر دیگر که میروی...

آیینه ی شکسته چه با روی خوب عشق!
از پیش این شکسته چه بهتر که میروی


11 خرداد 1398 105 0

شکستم

معنای رفتن را که فهمیدم شکستم
یعنی حقیقت داشت تردیدم؟ شکستم...

میرفتی و پشت سرت چون کاسه ای آب
افتادم از دستان امیدم...شکستم

لرزیدی از سرما و من با آهی از دور
بر شانه هایت، چشم پوشیدم... شکستم

آئینه بودم در نبود مهرت از بس
سنگ تو را بر سینه کوبیدم شکستم

چون قاب عکسی گوشه ی انباری دل
با خاطراتی کهنه پوسیدم شکستم

ها میشناسم بوی این پس کوچه ها را !
دیشب همین جا بود باریدم...شکستم...

چیزی نمیخواهد بگوید بغضم اما...
وقتی تو را با دیگران دیدم...شکستم


02 خرداد 1398 81 0