در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمد جهانی)

دفتر شعر

تفنگ

تفنگ
از های هوی خسته شد وسالها تفنگ
غمگین نشسته گوشه ی ایوان ما تفنگ
افتاده دیگر از تب و تابش ولی هنوز
گرم است چانه اش به همان ماجرا تفنگ
وقتی که دائما سر ده زیر برف بود
آورد با خودش پسر کدخدا تفنگ
آنروزها که تازه رسید از غرور شهر
یک شب میان کل کل یک ادعا تفنگ
از هم قطارهاش که زخم زبان  شنید
تیری کشید باز سرش بی هوا تفنگ
خونش به جوش آمد ویکباره گُر گرفت
میخواست که ،دوباره کند خون بپا تفنگ
بر دوش یک سوار به سرحد مرگ تاخت
با شیهه ای به همهمه ی روستا تفنگ
سرپر شد و به سمت بزنگاه خیره شد
بغضش شکست وباز دهان کرد وا تفنگ
آنشب گوزن سر به زمین در پی غذا
آنشب که بوده سر به هوا از قضا تفنگ
 
 
 


18 خرداد 1398 11 0