در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی اصغر رضایی مقدم)

دفتر شعر

امید نجات...

تا حق،امیر مسند ناحق کدخداست
تا مرغ حق،اسیر شبستان پادشاست
تا خار،گرد ساقه گل صف کشیده است
تا شامگاه،سد طلوع سپیده است
پاییز،تا که مسند سلطان فصلهاست
تا باغ در تلاطم طوفان فصلهاست
تا شرطه های مزرعه ما مترسکند
تا اسوه های عهد ما روباه و زاغکند
تا زر امیر و پادشه فقر و رهبر است
تا علم ناب،پیرو نادانی زر است 
تا شاه دزد شهر ما بر مسند قضاست
تا دست شاه،در طلب کاسه گداست
تا بت تراش گرم تب بت تراشی است
حاجی چو گرم بتکده و کفرپاشی است
ای ناجی زمانه،امید نجات نیست
محراب،جز طلیعه لات و منات نیست

                         







19 دی 1398 41 0

شعر فراموشی

پدرم! از دل تاریخ، درم میدانی
از غم خانه خود،بی خبرم میخوانی
شاید این قصه که دیریست از آن بی خبرم
 غصه ای بود که افتاد میان جگرم
غصه ی بی خبریهایم از این قصه نغز
غصه ی قصه گه پخته ولیکن بی مغز
غصه ی بی خبریهای گل از کرده ی خار
قصه ی غصه خار تن گلهای بهار
قصه ی سایه شب، بر سر مرغی شبگیر
قصه ی بی خبری قفس از رنج اسیر
قصه ی غفلت یک روزن تنها از نور
قصه ی غصه ی نور از تب یک روزن کور
تا که از باد خزان،خاطره ها برپا شد
قصه ی عشق و گل و دل همه بی معنا شد
قصه ی عزلت گل در شرف باد خزان
قصه ی بلبل خاموش،در آغوش زمان
قصه ی سرزنش عطر پراکندن گل
قصه ی غربت صبح و غم گریاندن گل
قصه ی مشت گره خورده ی تاریخی درد
قصه ی فتنه نامرد،پی مردی مرد
قصه ی گریه نوزاد و نداری پدر
قصه ی خشکی پستان قرار مادر
قصه ی سفره خالی به وقت سحری
خبر گریه افطار و غم بیخبری
قصه ی فقر سواد من از این فاصله ها
قصه ی دانش تاریخ و تب مسئله ها
قصه ی غصه ی یک درد پر از فقر و غنا
فقر آگاهی ما از غزل شاه و گدا
تا گناه پسر بی خبرت،بی خبریست
کار او روز و شب و شام و سحر،در به دریست
اگر این بیخبری اوج گناه پسر است
پسرت بر سر یک چوبه داری دگر است
بر سر چوبه دارم،پدرم!با من باش
ذاکر اشهد این بی خبر از میهن باش 
پدرم! خانه ما خانه خاموشان است
خشت هایش همه از خاک فراموشان است
گرچه خاموشی این خانه،گریبانگیر است
شاعر از شعر فراموشی خود دلگیر است


16 آذر 1398 34 0

حرام است

در خانه ی ما زندگی ناب حرام است
آرامش و شادی و خور و خواب،حرام است
تخت گل مرداب،چو در دست وزغ هاست
هر سایه ی سر بر سر مرداب حرام است
تا هاله مهتاب،اسیر شب تار است
آرامش در پرتو مهتاب حرام است
شهری که سراسر همه با ناله عجین است
در آن دل و طبع خوش و شاداب حرام است
تا آب سر سفره ما،سهم امیر است
نوشیدن یک جرعه از این آب حرام است
زان روز که محراب خدا مقتل حق شد
هر سجده به ناحقی محراب حرام است
تا دار مجازات سران،بر سر دار است
هر دار جزا بر سر ارباب،حرام است

                                علی اصغررضایی مقدم


12 آذر 1398 93 0