در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده طهورا جربان)

دفتر شعر

سرگشته

نه میشود که بمانم، نه میشود بروم
به هر کجا بروم، بی تو درد مستمرم

نه پای رفتنم است و نه جرئت ماندن
میان شهر خودم هم، به زور می گذرم

به تار زلف سیاهت، قسم پی ات گشتم
میان کوچه و شهر، مانده رد اشک ترم

به بوی زلف تو مستم، مرا به باده چه کار؟
بیا نسیم سحر، چون که با تو همسفرم

به یاد خال سیاهت، به خواب می رفتم
نیامدی، به خیال و به خواب و در نظرم

میان این همه تردید، من یقین دارم
که می رسی، به سلامت، ستاره ی سحرم

به موی و چشم سفیدم، نظاره ای بنما
ببین که من چه کشیدم ز اشک بی ثمرم

میان، شعله ی عشقت ز هجر می سوزم
بسوز شمع وجودم، نمانده از اثرم


22 شهریور 1398 164 0

دوست

در مرام دوستی، شمشیر خوردن ننگ نیست
پشت من زخمی ز نامردی است، ترس از جنگ نیست

مانده ام من در میان شهری از جنس نقاب
کاش میشد رفت، چون اینجا کسی همرنگ نیست

خنجرش را پشت سر دیدم ولی با این وجود
باز هم آغوش من بی شک برایش تنگ نیست

چشم هایم بسته است و تیغ در دست شماست
تیغ و زخم از دوست خوردن، در مرامم ننگ‌ نیست

طهورا جربان
 


21 شهریور 1398 154 1