در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی سلطانی‌نژاد)

دفتر شعر

یکرنگی

شب از یکرنگ بودن، در دلش مهتاب می‌افتد
و  یا  تصویر  مه،  در خلوت مرداب  می‌افتد
 
امان از لحظه‌ای کز چشم‌های پر تماشایش
هزاران وسوسه  بر سینه‌ای  بی‌تاب می‌افتد
 
رفاقت  با  خدا  کن، تا هوادار دلت باشد
که  حتّی  اتفاق  عشق،  در  محراب  می‌افتد
 
نگاهی کز حیا بر خاك راهی خیره گردیده
به تقدیرش،، نهایت دلبری جذّاب می‌افتد
 
زلیخا، رسم کردش، از پی  مردان  دویدن  را
ببین  با شرم یوسف، رسم‌ها از  باب می‌افتد
 
نباشی غرّه‌ بر چیزی‌که  حق بخشیده‌ات،رستم!
که داغی بر دلت از غصه ی  سهراب می‌ افتد
 
دهان  وا  کرده ای، باید  بیندیشی به گفتارت
که   ماهی  با  دهان  باز،  در  قلّاب می‌افتد
 
اصالت در لجن‌ زاران دنیا هم نمی‌میرد
چو آن تقدیر نیلوفر، که در گنداب می‌افتد
 
#علی_سلطانی_نژاد


28 آبان 1398 146 0