در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مجتبی رهبر)

دفتر شعر

آرایه تشبیه

میخوام تشبیه کنم چشمای نازت رو به "خوشبختی"

تو با هر چی "غمه" اما توی بغض من همدستی

عجب "آرایه" سختی!

کلاف عشق تو دستم، همینجور شعر میبافم

کنار تو چه آرومم، مث یک چشمه صافم

تویی تفسیر خوشبختی

میخوام زیبا بشم با تو، مث پرهای یک طاووس

میخوام روشن کنی شبهای تارم رو مث فانوس

میخوام باور کنم هستی

تلاطم میشه تو قلبم اگه یک لحظه تنها شه

چه بیزارم که چشمات قبله غیر خودم باشه

دلیل غیرتم هستی

به زخمم مرهمی بانو، جراحاتم از عشق تو

یه دور باطل مطلوب، هی زخم و دوایی نو

مدامه با تو سرمستی

ولی انگار کابوس نبودت ول کن ما نیست

و این بغض و شبای بی ستاره تا ابد باقیست

... و استمرار بدبختی ...



04 مرداد 1395 294 2

از سر دلتنگی

یه نقشه روی دیواره، اسیر گربه توشم

واسه همسایه ها شیرم، توی قلب خودم موشم

 

مث خر مونده ای تو گل؟ (گلی از جنس آزادی)

خیالت هست تنهایی، نخور غصه... منم توشم

 

تو این سرما یکی از درد "مرگش" رو بغل کرده

" بنی آدم ز یک پیکر" ، تو اون مردار، منم "بو"شم

 

یه فنجون توی دستامه، پره از بغض و زهر غم

با یک لبخند مصنوعی، تو فک کن چای مینوشم

 

مث یک کودک سرکش شده اجزای این صورت

لباس "خنده" رو پس میزنه، میگه: نمیپوشم

 

اگر چه کوهی از دردم واسه لبخند تو بانو

از این گاو خیالاتم دمادم شعر میدوشم

.

.

.

میخواستم کم کنم قدری غماتو توی این شعرم

ولی انقدر دلتنگم نمیشه خنده رو باشم

 

گلایه از زمین و آسمون و گردش افلاک بیهوده است

فقط دلتنگ اون لحظه ام که توی قلب تو جاشم

 

فقط دلتنگ اون روزم که از چشمای ناز تو

شبیه قطره ای جاری بشم، همرنگ دریا شم...



18 اسفند 1394 348 0

ماه تنها

ای کاش میشد در میان قلب تو جا شد

یا در کویر خشک چشمان تو دریا شد

 

گم شد میان وحشت و تاریکی شبها

آخر در آغوش سحرگاه تو پیدا شد

 

من در میان عالم حیرانیم بودم

تا عشق با چشمان زیبای تو معنا شد

 

هر کس که دل بر عشق تو ننهاد آدم نیست

دریا که از عشق تو فارغ گشت ... صحرا شد

 

هر پاپتی شایسته سلطانی دل نیست

باید ستاره باشد آن بانو که لیلا شد

 

مجنون تر از مجنون شدم، رسواتر از فرهاد

از ما ستاره رد شد و این ماه تنها شد...



17 تیر 1393 296 6

هواي باراني

عصر يك جمعه زمستاني

خير مقدم... هواي باراني

 

حال و روزم هنوز بحراني

در همان قصه ام كه ميداني

 

قصه ليلي و جنون و عشق

قصه عشق هاي ايراني

 

خسته ام از فراق چشمانش

دلخور از اين غروب طولاني

 

رد زخم نبودنش پيداست

بر تن اين هميشه زنداني

 

روزها بغض هاي تو در تو

شام ها اشك هاي پنهاني

 

بي ستون مانده خيمه قلبم

خانه ام هست رو به ويراني

 

با تو هستم عزيزتر از جان

بي تو هيچم خودت كه ميداني

 

اي كه بي شعله نگاهت راه...

امتداد خطوط ظلماني

 

يا ستاره شكسته بال و پرم

صبح كن اين شب زمستاني

 

يا الهه بگير دستم را

يا الهه بگو كه مي ماني



10 مهر 1392 903 6

لاتاری (فکاهی)

هشدار!

کلیه مطالب موجود در این شعر تخیلی بوده و هرگونه شباهت به عالم واقع کاملا تصادفیست. لطفا خیال کج نکنید.

 

دیوانه ام کردی به ژست بیقراری

با غمزه هایی که نداری! گاه داری

 

مانند گلهای "مجیدی" توی دربی

سرشاری از شادی ولی سالی یه باری!

 

با ناز هایت هر خری، خرتر نمودی

با هر خری آری، بگو با ما هم آری؟!

 

این پاپتی در حد همراهی تو نیست

 باشه قبول حالا بیا قدری سواری!

 

حاجت به گفتن نیست زیبا آنجل من

در چشم تو پیداست آن حالی که داری

 

با او که صحبت میکنی زیبا کناری

با من که صحبت میکنی دروازه غاری!

 

- هر وقت شد چند ساعتی... (و از تو پاسخ)

: باشه قبول فردا میام.. (فردای جاری)

 

جای "نه" گفتن بهتره گاهی "نگفتن"

حالا بگو آیا تو "من" را دوست داری؟!

(یا: حالا بگو آیا "تومن" را دوست داری؟!)

 

با عشوه و ناز و کرشمه مینویسی:

yes baby I feel بردمت at the lottery

 

قرعه کشی=Lottery



30 شهریور 1392 470 13

کاش رسمت عاشق آزاری نبود

کاش رسمت عاشق آزاری نبود

از پس این خواب بیداری نبود

 

کاش زیر آسمان دیده ام

قطره های عشق تو جاری نبود

 

کی چنین در عشق مضطر میشدم؟

پاسخ چشمت اگر "آری" نبود

 

دستهای کوچک تنهائیم...

مستحق ذره ای یاری.. نبود؟!

 

گر تو با قلبم هم آوا میشدی

روز و شب تکرار ناچاری نبود

 

با ستاره نورباران میشدم

بر لبم آواز افشاری نبود

 

بی ستاره عشق میخواهم چه کار؟

بی نفس خونم به رگ جاری نبود

 

کاش مرغ تک پر احساس من

اینقدر محتاج دلداری نبود

 

نازنین این رسم دلداری نبود

کاش رسمت عاشق آزاری نبود



26 شهریور 1392 790 13

من آمده ام وای و ای...(اعتراض به جناب خیال کج)

در اعتراض به حضرت خیال کج بابت اینکه همه اش طنز و فکاهی میگویند این روزها (میایم تو سایت دو قطره اشک عشق بریزیم الکی حالمون رو خوش میکنه، قه قه میخندیم عین خلا) البته با اجازه و عرض معذرت قبلی:

 

من آمده ام وای ... و ای مرد کج خیال

از بودنم کنار خودت هی به خود ببال!

 

واگو هر آنچه بر سر تو ریخت روزگار

من گوش میکنم، دلکم، خوب و بد، بنال

 

دیروز حرف، از غزل و بوسه میزدی

اما تمسخر است روالت چرا به حال؟

 

حتما کسی که با غزلت جامه میدرید

رفته است از خیال دلت؛ نه؟... زدم به خال؟!

 

یا اینکه زندگی سر هوشت نموده و..

فهمیده ای که عشق فقط هست یک وبال

 

اما بدان که ما غل و زنجیر و عاشقیم

در شعر بوسه میزنیم فقط بر لب و به خال

 

بر فرض کودکیم در این جمع ما همه

تنها تویی بزرگ و به ظاهر کمی باحال

 

حالا برای شادی این جمع نو نهال

هَی چَن وخ یه بال یه دونه غزل بذال (همه آیاتی ها دست و جیغ و هورا.............)



16 شهریور 1392 721 17

ناز کن ای سرو چمان

با تو خلوص کودکی در دل من دوباره شد

تمام خستگی دل به بودن تو چاره شد

 

تیر کشید استخوان از نفخات زم ستان (= زمستان)

با نفس سلام تو هوای دل بهاره شد

 

غرقه سیلاب غمت بودم و با تبسمت

زورق بی پناه دل روانه کناره شد

 

دوخت خدای کهکشان بر "تن ماهت" آسمان

سهم من از دیدن تو آن رخ ماهپاره شد

 

"تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است"

کار من آه کردن و کار دلم نظاره شد

.

..

 ناز کن ای سرو چمان، هرچه بگوئیم همان

تا تو ردیف من شدی قافیه ام ستاره شد



12 مرداد 1392 756 2

ماه بی ستاره

من این نگاه با حیا را دوست دارم

لبخند زیبای شما را دوست دارم

 

باران که می گیرد، چه طوفانی، چه آرام

دریاچه چشم شما را دوست دارم

 

با تو من از ویران شدن ترسی ندارم

آوارگی کوچه ها را دوست دارم

 

حتما نه خوشبختی و آرامش که با تو

حتی نگونبختی، بلا را دوست دارم

 

حرفی نزن، یا اینکه دعوا کن دوباره

با تو سکوت و هم صدا را دوست دارم

 

مانند دلتنگی ماه بی ستاره

بانو، ... (سه نقطه) من شما را دوست دارم

 

گرچه مرا در حسرت تو آفریده

با تو مسلمانم، خدا را دوست دارم



12 خرداد 1392 486 11

عزم سوی ما کن

دست از طلب ندارم، یکدم مرا صدا کن
ای یار خوب سیما، درد مرا دوا کن
وصل تو حاجت من، تو حاجتم روا کن
"رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن"

 

از لحظه غروبت، دل بازگشته تنها

تنها ستاره من در ظلم و جور شبها!

بشنو صدای قلبم از چشم، نی ز لبها

"مائیم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن"
 
لحنش چه آتشین است، چشمش ولی دل آرا
چونان نسیم ثور است، انفاس او گل آرا
با هیچکس ندارد، قدری سر مدارا
"خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خون بها کن"

بر سرزمین قلبم جز او خدا نباشد
فکرم ز یاد رویش یکدم جدا نباشد
اما از او چه گویم کو یاد ما نباشد
"بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن، وفا کن"

این عشق راستین است، در آن هوا نباشد
بی جلوه وجودش در دل صفا نباشد
ای دل بنوش زهری کان را شفا نباشد
"دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم این درد را دوا کن"

هر قدر صبر کردم، از او وفا ندیدم
سر را به غصه و غم در بسترم کشیدم
گشتم ز درد فارغ، در خواب در رسیدم
"در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن"

 

 

 * ابیات داخل گیومه متعلق به مولاناست.



19 اردیبهشت 1392 500 6

ستاره پرست

نيمه شب، خواب در ميانه راه
يك جماعت به زير نور ماه

در سكوتي كه مي تپد دل را
در هوايي كه مي شود جان كاه

او كه بودت "عجيب" دلبسته
مي برندش "غريب" ... خوب نگاه...

مي برندم به روي يك تابوت
" : عزت لا اله الا الله" ...

عاقبت عاشق تو تنها رفت
او كه بودت به هر دمي همراه

عشق تو دين و مكتب من بود
گرچه بود از نگاه دوست گناه

عاقبت عشق تو قتيلم كرد
نرسيدم به چشمت اما ... آه...

من ستاره پرست بودم حال
پس چرا مي برندم آتشگاه؟!

 .

 .

 .

قايق خواب باز مي گيرد
در كنار پگاه پهلوگاه

مي گذارم دو گانه اي از عشق
"بسم رب ستاره، صاحب ماه"



17 اردیبهشت 1392 437 1

تحمل کن

تو عشقو از صمیم دل یه لحظه خوب تصور کن
ترحم نه... حالا گاهی... یه کم من رو تحمل کن

کی دنیا رو قیامت میکنه تا با تو همراه شه
فقط "من"، ... "من" فقط، صد بار رو این واژه تامل کن

بیا "روشن کنیم شب رو، ستاره از تو ماه از من"*
واسه یک لحظه با من باش و بودن رو تغزل کن

به پای عشق تو خاکم، تو ریشه توی من داری
نباشم عشق می میره؛ تو هم کمتر تکبر کن

ستاره هستی میدونم، تو ابرا آشیون داری
ازت یه خواهشی دارم: یه وقتایی تنزل کن

نگو حالت پریشونه، غم تنها شدن کم نیست!
پرنده، کوچ، بال بی رمق، مرگ و تجسم کن..

من اینم... عاشقم... رسوا شدن رو خوب میدونم
حالا هی تو از این احساس ابراز تنفر کن

 

حالا هی بی محلی کن، بزن زخماتو رو زخمم

و از فردای مرگ من مث بارون تضرع  کن..
 

* افشین مقدم



08 اردیبهشت 1392 471 4

رسوایی

به فر و شوکت و طنازی و احسان و زیبایی
تو بین جمع معشوقان و مه رویان، هویدایی

تو طعمی مثل یک رویا و یا فنجانی از چایی
کمی شیرینی عشق و دو من تلخی تنهایی

تو مثل بازی کودک و یک تصمیم مردانه
شبیه حس دیروزی ولی از جنس فردایی

چه اعجازی کند جادوی چشمان خمار تو
شود بودای عاشق از نگاهت - مرد هر جایی-

میان موج غم ها گم شده این زورق خسته
نمایان کن به من راهی که تو فانوس دریایی

زبانت ریخت زهر بی وفایی را به کام من
ولی از چشم تو نوشم حقیقت را: تو با مایی

بیاور مصحف عشقی که خیرم را از آن جویم
خداوندا معین کن: تحمل یا که رسوایی؟


31 فروردین 1392 509 3

عشق ممتد

من از تو دل نمی برم، نصایحت تمام کن
باز کن این پنجره را، به عشق اهتمام کن

به احترام عشق تو سجود کرده ام، ببین..!
تو هم بیا و لحظه ای علیه غم قیام کن

هنوز تک ستاره ای، در آسمان قلب من
بیا و این ستاره را به لیل من مدام کن

بدون تو تمام لحظه ها شبیه شب شده
برای لحظه ای فقط زمانه ام به کام کن

تو سین هفتمی به خوان من، تو عشق ممتدی
تمام کن فراق...
یا به خاک من سلام کن.


26 اسفند 1391 433 4

یک لحظه به اوج غم رسیدن

شب پرده آسمان دریدن چه خوش است
یک لحظه به اوج غم رسیدن چه خوش است

این بستر خواب را زدن در کنجی
وان بستر عشق را گشودن چه خوش است

شب تا به سحر لعل ز می تر کردن
جعد از سر دلبری گشودن چه خوش است

لب از همه طعامها بربستن
شهد از لب لعل او مکیدن چه خوش است

در دوست حقایق جهان را دیدن
از دوست حقیقتی شنیدن چه خوش است

هر زشت به یاد او شود زیبایی
هر چیز به یاد او بدیدن چه خوش است

جان، پاره ای از وجود دلبر باشد
جان را به وجود او تنیدن چه خوش است

از کتم عدم تا به قیام محشر
سرگشته و محو دوست بودن چه خوش است

ای دوست من از برای تو میگویم
رأسم به رهت به نیزه دیدن چه خوش است



13 دی 1391 465 4

همیشه حسرت و حسرت

دوباره عاشقی و انتقادهای همیشه
شکستن دل و زخم و خراش های همیشه

دوباره شیشه و سنگ و فرار از سر ناچار
و سیلی و فلک و بغض و گریه های همیشه

برای تبرئه گشتن ز اتهام هوس باز
هر آنچه خواست دلم وان نگفت های همیشه

دوباره جاده یک سویه ای برای رسیدن
و رفتن و نرسیدن به دوستان همیشه

خدا به روز عزل بر صحیفه ام چه نوشته؟
همیشه حسرت و حسرت؟!!
همیشه تا به همیشه؟


12 دی 1391 432 3

یاد تو

دیشب به یادت بودم و... باران گرفتم
خاکستر ققنوس بودم، جان گرفتم

رویای من:
شب، ...
آسمان و .... یک ستاره
زیبا شبی شد، روشني از آن گرفتم

"من" بودم و "یاد تو" و ...
"تنهایی" َم بود!!!
جمعی صمیمی؛ بزم با جانان گرفتم

"باران عشق" و قطره های اشک هم بود
تب کردم و از دوریت هذیان گرفتم

گفتم اگر او نیست با یادش بگویم
گفتن ز تو سخت است، من...آسان گرفتم

"من" ذکر..
"تنها" گوش... اما
"یاد" خاموش.....
از این سکوت هر شبه، افغان گرفتم

مرداب بودم قبل از این و با نگاهت
راهی به بالا وا شد و... جریان گرفتم

تو با نگاهت دلبری کردی و من هم
آرامشم را دادم و... زندان گرفتم

"- دیگر نمیخواهم تو را" پایان من بود
آغاز تنهایی از این پایان گرفتم

اما هنوزم عاشقت هستم، اگر چه
از بهر آرامت زبان، دندان گرفتم

هر صبحدم بعد از نماز و سجده شکر
تصویر رویت پیش روی جان گرفتم

با قلب تنها و دلی آکنده از درد
گفتم به چشمت:
(حالتی نالان گرفتم)

هر وقت شد برگرد،....
از هرجا که بودی
من خاطرت با چنگ و با دندان گرفتم

گفتم به آن چشمان مردادی ولی سرد
دیشب به یادت بودم و باران گرفتم

دیشب به یادت بودم و باران گرفتم
باران گرفتم دیشب و…

پایان گرفتم


10 دی 1391 448 3

قلبم به شوق مرگ چه بی تاب میزند

امشب دلم به شوق ره خواب میزند

وز کاسه لب تو می ناب میزند

اینجا میان هرچه سیاهی و ظلمت است

فانوس چشم توست که بر آب میزند

طوفان دل ز دوری تو هست مستدام

موج دلم ز دوری تو تاب میزند

هرچند گویمش که تو در خانه نیستی..

پیوسته تر به شوق تو بر باب میزند

ای بهترین دلیل وجودم وجود تو

از شمس روی توست که مهتاب میزند

چون مرگ وصل بین من و دلبرم بود

قلبم به شوق مرگ چه بی تاب میزند



12 آذر 1391 562 3

چاه تنهایی

صبح است و همه چیز آرام...

خورشید من مثل همیشه در آسمان...

زمین زیر پا...

و من در کنار چاه تنهاییم از خواب برمیخیزم،  جایی میانه راه...

دیشب طوفان بود...

نمیدانم چه شد و چه وقت خواب مرا از دست طوفان ربود...

لیک خوب یادم هست که طوفان بود؛ در دلم.

در گلویم بغض رعد میزد، برق نگاهت چشمانم را تارکرد و ابر دیدگانم باران بارید.

بارید و بارید و بارید...

سیل شد و سیل مرا با خود به اعماق چاه تنهایی ام برد.

چاه ولی انتها نداشت. دائم فروتر میرفت.

ابر دیده ام شدیدتر بارید.... سیل عظیم تر شد... چاه عمیق و عمیق تر...

.

.

.

صبح است و همه چیز آرام...

خورشید من مثل همیشه در آسمان...

زمین زیر پا...

و من در کنار چاه تنهاییم از خواب برمیخیزم،  جایی میانه راه...

 باران دیده ام بر چاه تنهایی ام چیره شده بود.

آنقدر باریده بود و باریده بود که چاه تنهایی ام لبریز شده بود.

و من را به راه برگردانده بود

(ابری که در آسمان تو ببارد آنقدر اشک دارد کهمن را از چاه برهاند.)

.

.

صبح است و همه چیز آرام...

خورشید من مثل همیشه در آسمان...

زمین زیر پا...

و من در کنار چاه تنهاییم از خواب برمیخیزم،  جایی میانه راه...

هر صبح طلوع که میکنی به سمت تو روانه میشم از چاه تنهایی ام فاصله میگیرم.

در نیمه روز تو را در بالای سرم میابم. هرچه چنگ می اندازم اما تو را به دست نمی آورم

دست بر آسمان، بغض در گلو، اشک در دیده گان، به سمت تو میدوم

قدمهایم ناتوان میشود. تو رو به غروب میروی و من رو به تو میدوم اما ... نمیرسم...

نرسیدم ... باز هم نرسیدم ...

باز خود را در کنار چاه تنهایی ام پیدا میکنم.

در پشت چاه تنهایی من،

تو غروب میکنی

شب میرسد.

طوفان میشود.

باران میبارد.........

.

.

.

صبح است و همه چیز آرام...

خورشید من مثل همیشه در آسمان...

زمین زیر پا...

و من در کنار چاه تنهاییم از خواب برمیخیزم،  جایی میانه راه...

راهی بدون انتها......



07 آذر 1391 523 0

حکم صادر گشت

حکم صادر گشت، " تبعید" ، به آن سوی دو چشم تو

به جایی که دگر خورشید نتوان دید..... باداباد

حکم صادر گشت، "اعدام" ، طناب دار موی تو

چه غم گر گردنم بوسه زند بر موت..... باداباد

حکم صادر گشت، "زندان" در سیه چال دو چشمانت

منی که "چشم" گفتم هرچه فرمودید..... باداباد

حکم صادر گشت، "شلاق" ، چه حکم خنده داری بود

برای من که حد خوردم همیشه از تو..... باداباد

حکم صادر گشت، "ساکت شو" ؛ منی که گوش میدادم

به هر درد دل تنگ و حزینت باز..... باداباد



07 آذر 1391 490 1