در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده حمیدرضا مقیمی)

دفتر شعر

فلسفه بی فلسفه

چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟
تو شرابی
تو گلابی
تو پر از لحظه نابی
تو همون نور کتابی
که تو تاریکی شب
به من می تابی
چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟
تو یه باغ پره از تاک
تویی بوی خاک نمناک
لطیفی مثل دل پاک
تو صنوبر
تو یه اختر
تو شر و شور کلاغ پر
واسه آرش تیر آخر
تو شراب سرخ شیراز
تو چشات یه عالمه راز
تو، رهایی مثل آواز
تویی سبزی چمنزار
تو شکوه یه علفزار
تو چشات دو تا ستاره
واسه درد من تو چاره
چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟
تو بلندای دماوند
تو خروش رود اروند
تو یزرگی یه لبخند
واسه من رهایی از بند
تویی دشت پر شقایق
واسه ماهیگیر یه قایق
چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟
تو همون اشکای عاشق
وقتی میریزه رو قرآن
تو سکوت یه کویری
کویری اونور کرمان
چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟
تویی اون لحظه دل باختن مجنون
تو غم دلای پرخون
لحظه بارش بارون
تویی آتیش تو زمستون
تو همه عطر اقاقی
هر چی از آدمه باقی
تو تفنگی واسه یاغی
تو آتوس سه تفنگدار
تو علم واسه علمدار
تو تمام یه کلیدر
لحظه فریاد حیدر
.
تو همه بود و نبودی
نگو عاشقم نبودی
 


23 آبان 1398 39 0