در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سید امید قدسی زاده)

دفتر شعر

مهریه

این قصه تلخ شرح حالت باشد
دریا ها سهم خردسالت باشد
ای تشنه ی تشنگان عالم ای عشق
مهریه ی مادرت حلالت باشد


16 بهمن 1398 21 0

تورا می خواستم

تورا می خواستم آنقدر که,گل باغبانش را
همان انداره که محکوم پای دار جانش را
.
پرم سالم تنم سالم…هوای پرزدن دارم
ولی شاهین تو گم کرده بی تو آسمانش را!
.
فقط,حال من آواره را می فهمد آن مردی
که در یک صبح بم از او گرفته خانمانش را
.
چنان آشفته ام گویی گرفتارم به نفرین-
خدایی که نمی خواهد ببخشد بندگانش را
.
خریداری ندارد شعرم و جای تعجب نیست
چه می ماند از آن شاعر که گم کرد است آنش را؟


15 بهمن 1398 11 0

مادر

یک عمر غمی پشت صدایت بوده
در عمق تمام خنده هایت بوده
محکوم به حبس ابدی مادر من
جرم تو بهشت زیر پایت بوده


15 بهمن 1398 13 0

من با تو زنده بودم

من با تو زنده بودم با تو…نه،با خیالت
من عاشق تو بودم… ای دوست خوش بحالت

با عشق تو همیشه فرهاد بودم اما
ای اتفاق شیرین کم بود احتمالت

از من گذشتی اما حالا چه مانده از تو
کو آن همه غرورت کو آن همه جلالت؟

پاییز رفت و حالا ای وای از زمستان
خوب است دستِ کم که جا مانده است شالت

چیزی نمانده از من چیزی ندارم ای مرگ
اما هرآنچه مانده دریاب که حلالت


15 بهمن 1398 16 0

بی قرار

دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود

زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود

تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
آه عشقی را که روزی روزگار آورده بود

رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد... با خودش راه فرار آورده بود

این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
'عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود


13 بهمن 1398 10 0

عاشورایی

تقدیر برای ما چنین افتاده
یک آفت بی رحم به دین افتاده
بر نیزه چه می‌کرد سر ات ای خورشید
انگار که آسمان زمین افتاده


13 بهمن 1398 7 0

دیگران

همیشه در پس پرده نهان ، با دیگران بودند
کنار دشمنانم عده ای از دوستان بودند

زمانی پشت ما و روز دیگر پشت دشمن ها
تمام عمر هرچیزی که سودی داشت، آن بودند

زمانی فکر میکردیم چون یک عشق در سینه
زمان فهماند که نه ،کاردی در استخوان بودند

اگرچه روزهای سخت دور از ما شدند اما
زمان دلخوشی هامان که میشد توامان بودند

کمی انصاف دارم خوب ها بودند اما خب
شبیه آرزوی برف در خرماپزان بودند

تمام حق ما از زندگی مرگ است ،باور کن
سر این سفره حتی میزبانان میهمان بودند


13 بهمن 1398 15 0

تشنه

زخمی که زدند بر دلش کاری بود
زیرا که به اسم دین و دینداری بود
دیدیم و شنیدیم عطش داشت ولی
والله حسین تشنه ی یاری بود


13 بهمن 1398 19 0