در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده بهاره کیانی قلعه سردی)

دفتر شعر

حس بلاتکلیفی



در  دل سنگ  تو انگار ، دلم  تنها  نیست
ازدحامی‌که دگر عشق درآنجا، جا نیست

" عاشقی  شیوه‌ی  رندان  بلاکش باشد "
گرچه در قلب‌تو یک‌ذره وفا پیدا نیست

من‌که مجنون شده‌ی قلب طمع‌کار  توأم
دلت  اما  خبرش  از دل این لیلا  نیست

دل  فرو  ریخت  از  احساس  بلاتکلیفی
تو بگو  عاقبت  عشق، چرا  زیبا  نیست

من‌و در هرشب خود پرسش صد امّایی
که چرا یک‌نفر از بخت بدم هم‌پا نیست

کار ما نیست  گذر از تو و عشقِ تو دگر
جز غم‌عشق‌تو در شهر،کسی باما نیست

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۱۰/۲۴
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌


27 دی 1398 6 0

کار شاق



آخر تو بودی عشق را از اشتیـاق انداختـی
یک عمر خط فاصله در این وِفاق انداختی

با دست‌تو خودکار دنیاروز پایان را نوشت
تا عاقبــت بین من و دنیــا نفــاق انداختی

رویای ما دریا شدن حتـی به اقیانوس بود
حـالا ببین بیهــوده در این باتـلاق انداختی

سرمای‌بهمن فصل خوب آشنـایی باتـو بود
حـالا جــدایی را ببیـن در اتفــاق انداختـی

تو بانی‌این‌اشتراکی،عشق‌وشعرومن‌به‌خود
با رفتنـت بنگــر میــان ما طـلاق انداختـی

باور نخواهد کرد دل این‌دوری‌از چشم‌تورا
با زندگی حتی مـرا در این فـراق انداختی

بی‌عشق‌تو مردن برایم بهتـر از بودن شده
دل‌را ببین بدموقع دراین‌کار شاق انداختی

درخاطرت ماندست عهدت بادل من تا ابد
انگار بر روز جـدایی ایـن،جنـاق انداختـی


#بهاره_کیانی
۹۸/۷/۸


23 دی 1398 17 0

دل تنها

رفتنت را مهر و ماهِ آسِمان باور نداشت
دفتر و خودکار من، الهام اغواگر نداشت

مهر چشمت را گرفتی از بهـار باورم
سردی دستان سردت را دی و آذر نداشت

بر مَدار چشم هایت آنقدَر چرخید دل
گشته‌سرمستی‌که‌درکف‌باده‌وساغر نداشت

می‌ نوشتم تا ابد دلواپس عشـق توأم
غصه های قصه‌ی ما گوییا آخر نداشت

با هجوم غصه‌ قلبم حاکمی تنها شد و
در تمام لشکرش یک مرد جنگاور نداشت

هیچکس حتی ‌خدا هم همدم این دل نبود
حال تنهایی دل را عاشقی کافر نداشت

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۱۰/۷


11 دی 1398 37 0

قربان تو

من   می‌نویسم  تا  ابد،  از  منظر  چشمان  تو
شاید که آرامش  شود، سهمم از این طوفان تو

شاید  مرا   باور   کنی   ای   نوگل   زیبای  من
وقتی   که  باشم  لااقل،  خاک   ته   گلدان  تو

هر  قطره  از   باران  دی،  یاد  تو  را   می‌آورد
من ماندم‌و این کوچه و هرگوشه‌اش پیمان تو

ردّ قدم هایت ببین، بر صفحه‌ی  قلبم  نشست!
پاخورده ای بی‌جان شده، این قالی کرمان تو

شک‌کرده بودی بر دلی، که ازنگاهت می‌نوشت!
تا   مانده   پشت   دفترم،  با  رفتن   ایمان تو!

درد  دل  ما  را  فقط، چشم  تو  درمان  میکند
ای کاش  جان خسته‌ام،  باشد  دَمی مهمان تو

مِهرَت  گذشت و  نوبت  آبان و  آذر  شد  ولی
عمریست  ماندم  منتظر  در حسرت  باران تو

برگرد و غم را از دلم با دست پُر مهرت بچین
دین و دل و دنیای  من، یکجا  همه  قربان تو

بهاره_کیانی ✍
۹۸/۹/۲۷


29 آذر 1398 45 0

مهر سکوت

مجرمان    بی گناه عشق   و بر داریم   ما       ماجرای     بیخود  و بی‌ شوق  تکراریم ما
 
در نبردی  تن به تن  با  خاطراتی  یخ  زده     روز و شب در وادی این جنگ‌و پیکاریم ما
 
بال‌ خود بستیم تا بیرون ازاین عالم شویم     مثل  یک  ققنوس  آتش دیده  هشیاریم ما
 
هرکسی حرف دل خود را  به حاشا می‌برد       از  چه  رو  تا  عاقبت  در  فکر  انکاریم  ما
 
یکه  تازی  میکند ، سلطان  غم در  قلبمان     مثل یک  دیوانه  از این  عشق  بیزاریم  ما
 
پیش دستی میکنیم و دل به دریا  میزنیم     چون‌که بی‌پروا پیِ یک لحظه  دیداریم ما
 
بی‌هراس؛ از آخرش  زیر  هجوم  خستگی     با  نگاهی  منتظر    بر   کوی   دلداریم  ما
 
گر بماند  بر دهان  بسته‌مان  مُهر  سکوت    بر   دل   بی ‌هم‌زبان  خود   بدهکاریم   ما
 
#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۹/۲۲
 


26 آذر 1398 58 0