در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده بهاره کیانی قلعه سردی)

دفتر شعر

آشوب دل

ای  کاش   دل‌آشوبی‌ام   آرام  بگیرد
آرامش از  این خنده‌ی  پُر دام بگیرد

تا بی سر و سامانی و آشوب جهانم
با  هُرم  تن  و  دست  تو آرام بگیرد

سرمشقِ کلام و غزلم چشم تو باشد
تا حرف دلم  شعر و غزل نام  بگیرد

بر تشنه  لبی‌ هام  کمی لب  بگذار و
بگذار که  آرامش از  این جام  بگیرد

بسپار لبت را  به لب تشنه‌ی  من  تا
سلول  به  سلول  تنم ،  کام   بگیرد

آشوب دل از چشم شراب تو بپا شد
تا شعر من  از  مطلع‌اش الهام بگیرد


✍️#بهاره_کیانی


01 اسفند 1398 6 0

آه دامنگیر

بغض بسته راه آوازم ، گلویم گیر نیست
دست یک انسان عاشق لایق زنجیر نیست

عاشقی زیبا ترین معنای انسان بودنَست
غیر از این در باورِ من قابل تعبیر نیست

نقش بسته جای پای خاطراتت بر دلم
رفته ای امّا برای بازگشتت دیر نیست

خوب میدانی که حالم با تو بهتر میشود
گرچه دیگرحال دل‌را چاره‌ وتدبیر نیست

قطره‌ قطره جمع گشتم تاشدم دریای تو
چونکه‌آب ازسرگذشته مهلت تغییرنیست

هر کسی را لایق هم‌صحبتی با خود نکن
همنشینی با شغالان، در مرام شیر نیست

گفته بودم با دلم بد تا نکن ، بد میشود!
مثل آه مادرم ، آهی که دامن‌گیر نیست!

شک ندارم ناله‌های من به گوشَت میرسد
مثل آن روزی که روی آینه تصویر نیست

#بهاره_کیانی
۹۸/۳/۱۰


23 بهمن 1398 13 0

هیچ...

در حسرت دیدار تو بیدار و دگر هیچ
لب تشنه‌ی نوشیدن دلدار و دگر هیچ

یک ‌بار نزن قیدِ دلم را به لجاجت
ای‌ مانده ز تو غصّه‌ی بسیار و دگر هیچ

فریاد سکوتت زده برهم دو جهان را
واکُن گُلِ نَشکُفته به گفتار و دگر هیچ

اندوه عجیبی ست که باشی و نباشی
پایان بده این قصّه‌ی آزار و دگر هیچ

صد بار شکستی دل ما را ، نَشِنیدی:
رحمی‌تو بکن بر دلِ غمدار و دگر هیچ

هنگام وداع تو فرو ریخت وجودم
جامانده ز "ما" یک "منِ" آوار و دگر هیچ

گفتم که در این شعـر بگویم به تو رازی
سهمَت‌شود این‌چرخشِ‌پرگار و دگر هیچ

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۶/۱۳


13 بهمن 1398 37 0

نهنگ دق شده

از طواف  چشم‌هایت قلب من، غافل نشد
رو  به  دریای   نگاه  هیچکس  مایل  نشد

قید دنیا را زدم، تا  بلکه دنیایم  شوی
آمدی در دل‌نشستی، دیگر این دل،دل نشد

راه‌و رسم عاشقی‌شد شیوه‌ی‌مجنون ولی
خوب میدانم کسی در عاشقی  کامل نشد

هر کسی دید عشق مارا، با غم فرسنگ‌ها
گفت ای وای ازخدایی‌که، کمی عادل نشد

حال قلبم  را فقط دیوانه ها دانند و بس
هیچکس در هیج‌جا، مانند من عاقل نشد

غرق‌ِاشک‌ِشورِچشم‌ِخویش میگردی، ‌بدان
بانیِ مرگِ  نهنگِ  دق  شده ‌، ساحل  نشد

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۱۰/۲۵
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌


03 بهمن 1398 23 0

قصه‌ی دیوانگی

خانه خــرابی های دل سامان نمی‌گیرد چرا
دلشــوره های لعنتـی پایان نمی‌گیرد چرا
روزی‌ دو چشم روشنت شد قبله‌گاه حاجتم
رفتی، دل خوش باورم ایمـان نمی‌گیرد چرا
تا ژاله‌های‌ چشم‌ من افتاده در دشت‌‌و چمن
ابـر سیــاه آسِمــان بــاران نمی‌گیـرد چـرا
باغصه‌ها سر میکنم هر روز وشب‌را بعد تو
این قصــه‌ی دیوانگی آسان نمی‌گیرد چرا
عطر تنت جامانده ‌بر هرگوشه‌ی تخت‌‌وتنم
تبریز آغوشم از آن، یک جان نمی‌گیرد چـرا
راهی ‌نمانده بعد از این‌ تا معبد چشمـان‌ تو
قلـب پریشـانت دگــر مهمـان نمی‌گیرد چرا
دل‌هـا شکست‌ و غصه‌ها شد میهمان هردلی
نفـرین و آه عاشقـان دامان نمی‌گیرد چــرا
دلواپسـی های مــرا شـاید نفهمـی تو، ولـی
درد دل وامـانده‌ام درمـان نمی‌گیرد چرا

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۲/۶


01 بهمن 1398 20 0

اختیار تام


شورش غم در تب آغوش گرمش رام می‌شد
عاشقی‌ از شعله‌ی سوزان چشمش نام می‌شد

دل‌ خرابی‌ های قلب تا ابد درد آشنایم
کم کم از باران مهر قلب او آرام می‌شد

عادتم شد دیدن هر روزه‌ی چشم کسی که
در نبودش ضربه‌های ساعتم، سرسام می‌شد

کل جریانات غم، هر گوشه‌ی شهر دل من
بعد ازآن در مهربانی‌های چشمش جام میشد

دل که تا آن روز عشقی را ندیده در کنارش
با نگاه ساده و جذاب چَشمش خام می‌شد

لحظه لحظه از تمام روزهای عمر من هم
در حضور دست‌های بی‌ریایش کام می‌شد

بعد از آن شب با نگاه دلکش بی‌مثل و نابش
صاحب احساس دل با اختیار تام می‌شد

✍️ #بهاره_کیانی
۹۸/۱/۱۰


29 دی 1398 21 0

حس بلاتکلیفی



در  دل سنگ  تو انگار ، دلم  تنها  نیست
ازدحامی‌که دگر عشق درآنجا، جا نیست

" عاشقی  شیوه‌ی  رندان  بلاکش باشد "
گرچه در قلب‌تو یک‌ذره وفا پیدا نیست

من‌که مجنون شده‌ی قلب طمع‌کار  توأم
دلت  اما  خبرش  از دل این لیلا  نیست

دل  فرو  ریخت  از  احساس  بلاتکلیفی
تو بگو  عاقبت  عشق، چرا  زیبا  نیست

من‌و در هرشب خود پرسش صد امّایی
که چرا یک‌نفر از بخت بدم هم‌پا نیست

کار ما نیست  گذر از تو و عشقِ تو دگر
جز غم‌عشق‌تو در شهر،کسی باما نیست

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۱۰/۲۴
‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌


27 دی 1398 18 0

کار شاق



آخر تو بودی عشق را از اشتیـاق انداختـی
یک عمر خط فاصله در این وِفاق انداختی

با دست‌تو خودکار دنیاروز پایان را نوشت
تا عاقبــت بین من و دنیــا نفــاق انداختی

رویای ما دریا شدن حتـی به اقیانوس بود
حـالا ببین بیهــوده در این باتـلاق انداختی

سرمای‌بهمن فصل خوب آشنـایی باتـو بود
حـالا جــدایی را ببیـن در اتفــاق انداختـی

تو بانی‌این‌اشتراکی،عشق‌وشعرومن‌به‌خود
با رفتنـت بنگــر میــان ما طـلاق انداختـی

باور نخواهد کرد دل این‌دوری‌از چشم‌تورا
با زندگی حتی مـرا در این فـراق انداختی

بی‌عشق‌تو مردن برایم بهتـر از بودن شده
دل‌را ببین بدموقع دراین‌کار شاق انداختی

درخاطرت ماندست عهدت بادل من تا ابد
انگار بر روز جـدایی ایـن،جنـاق انداختـی


#بهاره_کیانی
۹۸/۷/۸


23 دی 1398 31 0

دل تنها

رفتنت را مهر و ماهِ آسِمان باور نداشت
دفتر و خودکار من، الهام اغواگر نداشت

مهر چشمت را گرفتی از بهـار باورم
سردی دستان سردت را دی و آذر نداشت

بر مَدار چشم هایت آنقدَر چرخید دل
گشته‌سرمستی‌که‌درکف‌باده‌وساغر نداشت

می‌ نوشتم تا ابد دلواپس عشـق توأم
غصه های قصه‌ی ما گوییا آخر نداشت

با هجوم غصه‌ قلبم حاکمی تنها شد و
در تمام لشکرش یک مرد جنگاور نداشت

هیچکس حتی ‌خدا هم همدم این دل نبود
حال تنهایی دل را عاشقی کافر نداشت

#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۱۰/۷


11 دی 1398 50 0

قربان تو

من   می‌نویسم  تا  ابد،  از  منظر  چشمان  تو
شاید که آرامش  شود، سهمم از این طوفان تو

شاید  مرا   باور   کنی   ای   نوگل   زیبای  من
وقتی   که  باشم  لااقل،  خاک   ته   گلدان  تو

هر  قطره  از   باران  دی،  یاد  تو  را   می‌آورد
من ماندم‌و این کوچه و هرگوشه‌اش پیمان تو

ردّ قدم هایت ببین، بر صفحه‌ی  قلبم  نشست!
پاخورده ای بی‌جان شده، این قالی کرمان تو

شک‌کرده بودی بر دلی، که ازنگاهت می‌نوشت!
تا   مانده   پشت   دفترم،  با  رفتن   ایمان تو!

درد  دل  ما  را  فقط، چشم  تو  درمان  میکند
ای کاش  جان خسته‌ام،  باشد  دَمی مهمان تو

مِهرَت  گذشت و  نوبت  آبان و  آذر  شد  ولی
عمریست  ماندم  منتظر  در حسرت  باران تو

برگرد و غم را از دلم با دست پُر مهرت بچین
دین و دل و دنیای  من، یکجا  همه  قربان تو

بهاره_کیانی ✍
۹۸/۹/۲۷


29 آذر 1398 58 0

مهر سکوت

مجرمان    بی گناه عشق   و بر داریم   ما       ماجرای     بیخود  و بی‌ شوق  تکراریم ما
 
در نبردی  تن به تن  با  خاطراتی  یخ  زده     روز و شب در وادی این جنگ‌و پیکاریم ما
 
بال‌ خود بستیم تا بیرون ازاین عالم شویم     مثل  یک  ققنوس  آتش دیده  هشیاریم ما
 
هرکسی حرف دل خود را  به حاشا می‌برد       از  چه  رو  تا  عاقبت  در  فکر  انکاریم  ما
 
یکه  تازی  میکند ، سلطان  غم در  قلبمان     مثل یک  دیوانه  از این  عشق  بیزاریم  ما
 
پیش دستی میکنیم و دل به دریا  میزنیم     چون‌که بی‌پروا پیِ یک لحظه  دیداریم ما
 
بی‌هراس؛ از آخرش  زیر  هجوم  خستگی     با  نگاهی  منتظر    بر   کوی   دلداریم  ما
 
گر بماند  بر دهان  بسته‌مان  مُهر  سکوت    بر   دل   بی ‌هم‌زبان  خود   بدهکاریم   ما
 
#بهاره_کیانی ✍
۹۸/۹/۲۲
 


26 آذر 1398 68 0