در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده عيسي محمدي)

دفتر شعر

بي تو جهان عجيب خاكستري است

پروانه‌ها آمده‌اند
سارها آمده‌اند
سبزه‌هاي روي ديوارها آمده‌اند
حتي كلاغ‌هايي كه زمستان را با سرماي شهر ترك گفته بودند
آمده‌اند
بي‌تو اما
نه بهاري هست و نه آمدني
بي‌تو جهان
به شكل عجيبي خاكستري است

 


15 بهمن 1398 23 0

دروغ مي‌گويد آن كه ....

دروغ مي‌گويد آن كه دوستت‌ دارم را با تو به تكرار آمده است
واژه‌ها تهي از خودند
واژه‌ها نيرويي ندارند
واژه‌ها در سطح زندگي مي‌كنند

تنها كودكان بازيگوشي كه براي خريد به بازار روز مي‌روند
مي‌دانند كه تخم مرغ‌ها چقدر ظريف و شكننده‌اند

 


14 بهمن 1398 13 0

آفتابي كه به قربانت شده

ابر ِ توي ِ آسمان هم‌شكل چشمانت شده
آفتاب ِ پشت آن‌ها هم به قربانت شده

چتري از رنگين‌كمان و شالي از مهتاب و شب
اي كه روح آفرينش همدم جانت شده

من كجا، پيراهن صد رنگ چشمانت كجا؟
چشم تو آيينه‌ي گل‌هاي پنهانت شده

با تو هر دم زاده خواهم شد در اين بيغوله‌ها
جان ِ چركين من اين‌گونه غزل‌خوانت شده

در ابد پنهانم و ديروز و فردايم به باد
مرغ وحشي را ببين درگير زندانت شده
 

 


13 بهمن 1398 31 0

تو ويران رفتني...

احساس می‌کنم که تو ویران رفتنی
پیغام می‌رسد که در اندیشه منی
 
من بعد تو، به گوشه خاموشگاه خود-
در حیرتم از این همه احساس آهنی!
 
یک روز منتظر؛ به صدایی و خنده‌ای
یک روز منزجر؛ و پر از فکر دشمنی
 
گفتم برو؛ ز رفتنت آزاد می‌شوم
ای تو! که سر به حبسی خانه نمی‌زنی!
 
این قلب من نبوده و این قلب من مباد!
آیا تو قلب روشن و انسانی منی؟!
 

 


08 بهمن 1398 25 0

تو بخشي از ژن عاشق‌تبار من شده‌اي

چقدر باده بنوشم ز یاد من بروی؟
چونان مهاجر ناچار از این وطن بروی؟
 
تو بخشی از ژن عاشق‌تبار من شده‌ای
نمی‌شود که از این جان و این بدن بروی
 
چنان ز بوی تو مستم که تا به وقت ابد
بعید باشد از این سرزمین تن بروی
 
رجز برای تمام جهان‌تان خواندم-
کفن‌کفن بروم، تا وطن‌وطن بروی
 
برای عشق، تمام وجود تو بس نیست-
مباد «ناقص» و «نیمه»؛ و «نسبتاً» بروی
 
مرا به ارتش گل‌های انس بسپاری
و خود به جنگ شقایق و نسترن بروی
 
و عشق؛ رمز شب ناتمام دنیا بود
مباد بی‌‌مددش، جنگ تن به تن بروی
 


08 بهمن 1398 35 0

دل ماهي ليز است، دل يك ماهي ليز

نفرین کن ای مادر مرا یک‌بار دیگر نیز
عاشق شدم در «پادشاه فصل‌ها» پاییز

بانگ نصیحت‌های تو، لالایی من بود
اما چه باید کرد با سروی که در پالیز-

با جلوه خود ریشه‌های عقل را خشکاند
من ماندم و دنیای بی‌پایانی از پرهیز

دنیا تمام نقشه‌هایم را به هم می‌ریخت
آوخ ز قلب کاغذین و چشم‌های تیز

یک تن مداوم توی گوشم، این‌چنین می‌خواند:
بگریز از این عاشق شدن‌های نهان، بگریز

دردا که من هم زیر لب تکرار خواهم کرد:
دل ماهی لیز است، دل یک ماهی لیز!


07 بهمن 1398 27 0

دريا مگر در قامت يك قيف مي‌گنجد؟

دريا مگر در قامت يك قيف مي‌گنجد؟
يادت مگر در طاقت تصنيف مي‌گنجد؟

آموزگاران ازل سرگيجه مي‌گيرند
وهم تو وقتي در دل توصيف مي‌گنجد!

با تو زمان‌ها و مكان‌ها لايق هيچ‌اند
غير از تو هر چه هست در توقيف مي‌گنجد

يادم فراموش از خود و از روزگارم شد
وقتي كه روحم از تو در تعريف مي‌گنجد

سوگند خود را با نگاهت ثبت خواهم كرد
جان، خون‌بهايي در دل تحليف مي‌گنجد

آنقدر در وصفت سبكبارم كه چون كاهي-
جان در سپهر آبي تلطيف مي‌گنجد


05 بهمن 1398 21 0

«مرد برفي» و دست‌هاي شما

زير برفي كه تند مي‌بارد
با دو چشمي كه باز مي‌ماند

«مرد برفي» در انتظار شماست
تا خودش را به گريه بسپارد

بي‌توجه به چترهاي عزيز
زير سرماي شهر مي‌خوابد

ناگهان از كرانه مي‌آيي
هُرم پيدايش تو مي‌تابد

«مرد برفي» به شوق دستانت
مي‌تواند مگر كه نشتابد؟

شوق مي‌پاشي و زمين، تندي-
سمت تو «عاشقانه» مي‌پاشد

«مرد برفي» و دست‌هاي شما-
غرق خورشيدهاي «ها»ي شما
آب بايد شود به پاي شما
زير برفي كه تند مي‌بارد...

 


05 بهمن 1398 30 0

پايان باز عشق من و او چه مي‌شود؟

پايان ِ باز عشق من و او چه مي‌شود؟
اين عطرهاي مفرط گيسو چه مي‌شود؟

ياد تو در من است وّ يا ياد من به تو-
واقع‌گرايي شب جادو چه مي‌شود؟

پر مي‌كشي ز اوج غزل‌ها و مي‌روي
تكليف بازگشت پرستو چه مي‌شود؟

آيينه‌اي برابر يادت نهاده‌ام
با بي‌نهايت تو، فراسو چه مي‌شود؟

من گيج مي‌شوم وَ جهان گيج مي‌خورد
در اين ميانه بغض «من ِ او» چه مي‌شود؟

من راه مي‌روم وَ جهان آه مي‌شود
در سينه‌هاي تنگ، تكاپو چه مي‌شود؟

تقدير من نبود كه سهراب‌گون شوم
با من بگو حماسه دارو چه مي‌شود؟

جاري‌تر از نگاه تو در سينه نيست، نيست
ويران‌تر از رميدن آهو چه مي‌شود؟

در واژه نيست قدرت تسكين دردهام-
جادوي شعر اين‌ور ِ آمو چه مي‌شود؟

تقديم به قربانيان سقوط هواپيماي اوكراين در حوالي تهران

 


05 بهمن 1398 26 0

با قلب شير و خصلت فرهاد...

شوریدگان یار را فریاد کافی نیست

دریادلان را موج‌ها و باد کافی نیست

یک قتل بی‌پایان و بی‌پایان و بی‌پایان-

غارتگران عشق را بیداد کافی نیست

وقت از نگاه ما فراموش است، و دیگر هم

ما را دی و شهریور و مرداد کافی نیست

در سرزمین عشق با تدبیر باید رفت 

دیگر مرام «هر چه باداباد» کافی نیست

آنان که پیران مسیر عاشقی هستید!

دیگر مسیر عشق را استاد کافی نیست

با قلب شیر و خصلت فرهاد باید رفت

این‌که چه بوده بیژن و فرهاد کافی نیست 

از حلقه آسایش خود دور باید شد

ماندن در این دلتای بی‌آباد کافی نیست

این است راز عاشقان مکتب خورشید:

حتی اگر دست و سری افتاد، کافی نیست


04 بهمن 1398 33 0

پيمانه جا مي‌ماند

پیمانه در پیمانه در پیمانه جا می‌ماند

یاد نفس‌های تو در این خانه جا می‌ماند

من، راهی شهر قیامت می‌شدم اما

یادم میان خلوت میخانه جا می‌ماند

فردوس دیگر از مقام عاشقان خالی است

تا شمع جا می‌ماند و تا پروانه جا می‌ماند

در این خماری مانده‌ام؛ بی‌هیچ پایانی

صد بوسه بر قلبی که بس جانانه جا می‌ماند

با این خیابان‌خواب یادت، مهربان‌تر باش

مردی که یادش در شبی شاهانه جا می‌ماند

این زندگی جز خاطرات مانده در دل نیست

بهتر که روحم در شب پروانه جا می‌ماند



04 بهمن 1398 40 0