در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو نویسنده سیدسلیمان حیدری)

دفتر شعر

کعبه را بگذاروبگذر

مصرع های داخل قوس از خواجه شیراز است

(دوش ازمسجدسویِ میخانه آمدپیرما)
تا ز مَی سرخینه سازدخرقه وشمشیرما

پیر ما عزم سفر دارد به دشت نینوا
(چیست یاران طریقت بعدازین تدبیرما)

کعبه رابگذار وبگذر مستی اندرکربلاست
(روبه سوی خانه یِ خمار دارد پیرما)

جویبار خون ما رزق گلستان دل ست
(کاین چنین رفته ست در روز ازل تقدیرما)

بنگرد گر چشم بینالطف بی پایان او
(عاقلان دیوانه گردند ازپی زنجیرما)

ماجرای کربلا تفسیر آیات خداست
(زین سبب جزلطف وخوبی نیست درتفسیرما)

گوش جان بسپار وبشنو از زمین کربلا
(آه آتشبار و سوزِ ناله یِ شبگیرما)

تیرِ غم میرفت تاصیدِ دل عالم کند
(زلف بگشادی وباز ازدست شدنخجیرما)

شوق آن دارم که یک سر نِی هزاران سر دهم
(نیست از سودای زلفت بیش ازین تَوفیرما)

تیرهیبت درکمانِ چشم عباس من ست
(رحم کن برجان خود،پرهیزکن ازتیرما)

روزعاشورا من وحافظ خراب و واله ایم
(چون خراباتی شد آن یارطریقت پیرما)


11 فروردین 1399 7 0

زبان حال امیرالمومنین ع

غمَت چو تیر، برین قلب من اثر دارد.
مرو که خار جفا بر تنت ضرر دارد.

صدای پای هیولا ز پشت در پیداست
مرو به پشت در اکنون که صدخطر دارد

تو ای که هیزمِ نمرود، میکشی بر دوش
مزن که فاطمه اکنون غم ِ پدر دارد

تبر به دست چرا از پیِ گل آمده یِ؟
کدام گل به جهان طاقت تبر دارد.؟

منم شکسته دل و ورشکسته یِ عالم
که مرغِ دولتِ بختم سر ِ سفر دارد

من و گلویِ پر از بغض و این غمِ پیگیر.
فقط خداست که از دردِ من خبر دارد

زمین شوره ندانست قدر باران را
کجاست گل که ز یک قطره هم ثمر دارد.

ز ابر تیره مجو، راهِ شرع و آزادی
نظربه آفتابِ جهان کن که صد قمر دارد


06 فروردین 1399 10 0

خطاب به نوکران غرب

ای برادر، ای یهودای ِ وفا
از پدربیگانه، از مادر جدا

درتعجب مانده ام ازکارتان 
این...کراوات است یادستارتان

خاک درچشم برادرکرده ای
خصم را باسرمه دلبرکرده ای

زعفران درشوره زاران کشته ای
گندم هر آسیابی گشته ای

مَیده مَیده آسیابت کرده اند
گردک روی حبابت کرده اند

فکرکردی دجله ی یا رودنیل؟
نقش بستند وسرابت کرده اند

گشته یِ انگور ِ آویزان ِ تاک
باهمه تلخی، شرابت کرده اند

بعد ِ چندی گاوشیری بودنت 
پشت آن درها جوابت کرده اند

نیست فریاد مرا درتو اثر
بسکه باکپسول خوابت کرده اند

 


06 فروردین 1399 7 0

شراب عشق

عجب به دام تو افتاده ام چه خوش دامی است
که صید دام توگشتن نه ازسر خامی است

دلاکنون که درین ره فتاده ای خوش باش
که راه دیگر اگر هست راه بدنامی است

در ِ هزارحیله به یک قفل عشق ببند
که تابه منزل وصلش هزارناکامی است

به فکر راحت جان و تنت مباش ای دل
که آنچه نیست درین ره رفاه و آرامی است

شراب عشق نگنجد درین پیاله عقل
بیارجام دلت راکه هرکه را جامی است







 


05 فروردین 1399 20 0