در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده زینب زلیکانی)

دفتر شعر

بی وزن

عاشقانه راه می روی
وقتی دیگر دلیلی برای راه رفتن نیست
وقتی سهم تنهایی هایت
ستاره ایست
که سوسویش
چراغ نزدیک ترین خاطراتت را هم روشن نمی کند
چقدر آسان می شود تنها شد
و دلتنگ
شنیده ای؟
وزن ها مرده اند؟
بادها دیگر بهانه ای برای وزیدن ندارند
گل ها ماتم گرفته اند
گنجشگ ها پرواز را از یاد برده اند
و من اما دلم برایت تنگ شده 


24 آذر 1391 841 4

تنها،باش .....فرقی نمی کند،شاید میان دفترم...

دلم بد جوری گرفته

دنیای اطراف

دمای تو ...

سکوت ادم ها

اضطراب لمس حس  بودن

کنار درک انتظار

غصه های دیروز و فردا

و بی تفاوتی های امروزم

درگیرم کرده است با ....من 

دیگر هنوز،اگر،شاید و ای کاش ...

فرقی به حال ارزو های من نمیکند 

باید در اغوش کشید ...

این روز های مسخره ی غرب زده ی شاعرانه را

این روز های اشوب های پیاپی حس 

تو کنار اضافه های فکرم

و

دل اشوب های اسمانی ات

باید نبودنت را دراغوش گرفت

باید سخی بود

اه ... مثل چشمانت

و همه ی من را

با تمام حقیری اش

به تو بخشید

 و

 تمام یادت را

پرورش داد

تا به اوج برسد

تا درگیر شوم

و تا از تو بمیرم...



18 آذر 1391 983 2