در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده زیتا رضایی)

دفتر شعر

کنار برکه

کنار برکه دختری نشسته آه می کشید
نوازشی به آب و دست روی ماه می کشید

چه خسته بود و گریه کرده بود و بود بی قرار
به روی آب هی ستاره توی چاه می کشید

همیشه با جهان بسته در جدال بود و جنگ
ولی همیشه یک قفس پر از نگاه می کشید

به انتظار یک امیر و شاهزاده گاه گاه
چه عاشقانه سرمه دل به چشم راه می کشید

چه ساده دل سپرده بود دخترک به هر دروغ
که روی هر مترسکی چه ساده شاه می کشید

اگر بزرگ بود دل نمی سپرد کودکانه
دلی که هی به خاک ُ.. خونُ .. هی به راه می کشید


30 تیر 1392 487 3

لالایی

باد
لالایی می خواند
برای جوجه کلاغ هایی که
 مادران شان
هرگز از
شب قصه برنگشتند


29 تیر 1392 364 2