در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده امید باستانی)

دفتر شعر

بیا بنگر

از حریرستان گیسویت
به دستِ چشم هایم خوشه ای برگیرم آرام
و شب هنگام بادستِ خیالم
آن دستِ خسته
ببافم جامه ای اندازه ی قلبِ شکسته
بیا بنگر چه رنگین است این جامه
چه خونین است این جامه
بیا بنگر...
بیا یک لحظه هم مهمان من باش
بیا و جان من باش
بیا بنگر که می بافم
به شوق آنکه یک شب من
ببافم تا سحرگاهان
حریرستان مویت را
بیا بنگر...

 شعر از من نیست

عیبی که نداره؟



13 بهمن 1391 639 1

تو که قرآن خواندی...

تو که از عشق نوشتی تو که برهان خواندی
کعبه شش گوش شد آن لحظه که قرآن خواندی

چون عصا آمد و دریای پر از سحر شکافت
آیه ای را که تو با آن لب و دندان خواندی

حد حیوانی و انسانیِ ما روشن شد
تا سرِ منبرِ نی سوره ی انسان خواندی

غزل موی سیاهت چه سپیدست، سپید
می شود هر غزلی را که پریشان خواندی

آه؛ برخیز و ببین پای ضریحت غوغاست
به؛ چه ذکری تو بر این پیکر بی جان خواندی...

 شعر از: ع.سروش



01 بهمن 1391 960 2