در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علیرضا بختیاری فر)

دفتر شعر

معمار تنهایی

لَکَ ...

پیداست در این دیده ها آوار تنهایی
بر شانه هایم وزنه ی این بار تنهایی

یک دم به اطرافت نظر کن تا تو هم دانی
میزان بسیار اندک از آمار تنهایی

هر شب که خوابم می برد در خواب می بینم
هر کس فرو رفته ست در یک غار تنهایی

ای ترس آخر می کِشم یک روز نعشت را
بر جاده ی امّید _ای همیار تنهایی_

اما خودت در عمق چشمم خواندی و دیدی
من نیز لذت بردم از آزار تنهایی

دلها بزرگ و وسعت دنیا چنین کوچک
احسنت باید گفت بر معمار تنهایی


16 اردیبهشت 1392 933 3

بعد از گذشت هشت سال ...

لَکَ ...

 

سر در گریبان می رود، با چهره ای خالی ز رنگ
یک مرد تنها غرق غم، با چشم خواب آلود و منگ

با دست لرزان می رود از کوچه ای در کوچه ای
با دست لرزان می رود آهسته با یک پای لنگ

در نیمه شب با خود کمی آهسته نجوا می کند؛
هنگام برفی بی امان، در دست دارد یک سُرنگ

بعد از عبور از کوچه ها، در آن خیابان سمت چپ
رو سوی گنبد می کند، با بغض بعد از یک درنگ

می گوید: از لطف شما، من پاک پاکم یا «رضا»
بعد از گذشت هشت سال، پاکیزه شد این لکّ ننگ ...

***

بعد از گذشت هشت سال، وقت سحر، سمت حرم
سر در گریبان می رود یک مرد با یک پای لنگ


21 بهمن 1391 759 2

پاداش

آهسته نجوا می کنی با من « نمردی؟
با اینکه زان جام سراسر زهر خوردی»

در قعر چشمانت غمی آشفته داری
در غصه ام باری دگر با من فسردی

این دوستانم حین غم با من نبودند
تنها تو غم های دلم را می شمردی

از دست دستانم چه بر می آمد آخر
وقتی که با لبخند آنها را فشردی

شاهی ندارم بهر این شطرنج ... آری
این بار هم پیش از شروع جنگ بردی

پیکی برایت نامه ای آورد: «مُردم»
پیکی نمی خواهد خودم دیدم که مردی

***
پاداش هر کس عین امیال خودش بود
تنها تو از «مردن» به نیکی نام بردی


12 دی 1391 601 4