در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده حسین ترابی)

دفتر شعر

خواب تو

-وقتی خواب هستی

غافلگیر می شوی.......

سربازان بوسه هایم، مقر فرماندهی دست و پایت را

حمله ور می شوند.



19 دی 1391 384 1

....

تو در این شهر نباشی
گل آذین قدم های تو بر فرش زمین ها
در این شهر
بر این راکدی دهر
دگر نیست
بی تو این شهر سراسرد
شب است و
ظلمتی ژرف چنین را
سحر نیست
من هم از این شب ماتم، شهر بی کوچه ی بود،
شهرک بی زیور
پشت پاهای قشنگت
دختر!
راه خواهم پیمود.


18 دی 1391 450 0

جبر خودکشی

بر سرم باران بزن ای ابر، ابر
مُردم از این ارتباط عشق و صبر

درد خود را داد خواهم زد که عشق
بی تو اینجا خودکشی جبر است جبر

تا نگاهم می کنی، صید منی
چشم تو آهو و چشمم، چشم ببر

ای که لفظت بُرد ایمان بُرد هوش
بُرد دین را از مسلمانی به گبر

داستانی بود از جنس شعار
داستان غوره و حلوا و صبر

می نویسم جمله ای در کوچه ام :
زندگی یا با تو یا با خاک قبر


18 دی 1391 446 3

غیظ

مشت را بر سینه، ضربه می زنم
دندان ها را به روی هم
به روی لب
مسلط می کنم
دست را به نیابت از ساعدت
گاز می گیرم
و «دوستت دارم» را در قله ی واژه ها
در بی واژگی
غیظ می خورم
این هم پیامد بی تو بودن...


17 دی 1391 429 1

رب النوع عشق

رب النوع عشق!

فرشتگان تشبیه

سر به پای اورنگ تو

فرود آورده اند

جهان استعاره

هر چه کند

مخلوق توست

و رسیده ام به جایی

که به جز تو را نبینم

و با دست محبت

به سوی آسمانت

می پرستمت....



15 دی 1391 713 0

ریه هایت...

ریه هایت،

       کیمیاگر است........

و هوای بی ارزشی که در رفت و آمد دم و بازدمت

کیمیا میشود.

کیمیای بازدمت را به ریه می برم

حال، کافی ست "ها" کنم

تا کوچه ی جهان، عشق تنفس کند

         چرا که ریه هامان را

         اکسیر، عشق است .



15 دی 1391 512 1

بوسه مهر

ناخودآگاه که شب، سر به سرایت بزنم
با صدای سخن عشق، صدایت بزنم
آرزویی است که در کوچه ی معشوقه ای ام
بوسه ی مهر، به ماه کف پایت بزنم


14 دی 1391 342 0

یک دار و سر

امشب برای دیدنت، لحظه شماری می کنم
طی می شود هر لحظه و من بیقراری می کنم

امشب تو می آیی و من در نقب خانه، بیصدا
با چوب خط های درشت، لحظه شماری می کنم

یکبار دیگر خانه را جارو و بعد از آن فقط
تا لحظه ی دیدار تو، هی آب جاری می کنم

چشمی به راه، شوقی به لب، دارم ندارم بیش ازین
با اشک شوق چشم خود، داری نداری می کنم

از اولین دیدارمان تا دیدن امشب  دگر
دیدارهای رفته را من سرشماری می کنم

الفاظ شعر عالمی در تو ستودن می رود
هر شعر در مدح تو را، لفظ شعاری می کنم

خوشتر قناری را قفس تا کار آوازش کند
تا تو بیایی، در قفس کار قناری می کنم

از عشق، تب کرده سرم بندی به بار دیگرم
تب کرده را در عشق تو بی بند و باری می کنم

در انتظارت یار من، باید که پر طاقت شوم
من طاقتم را بیش ازین امشب چه یاری می کنم

این انتظار تازه را در جعبه ای از یاد تو
می بندم و با دست خود، تا یادگاری می کنم

کار و کسم، عشق است و تو، دیدار تو بینایی ام
زودتر بیا ای عشق من، بین که چه کاری می کنم

دست دعا بر آسمان، با آسمان حرف تو را
آری دعای "می شود... باران بباری" می کنم

ای ماه روشن! ماه من! تو دور خود، من دور تو
می چرخی و می چرخمت، روشن مداری می کنم

ای گل بهار باغ من! تا روی زردم ننگری
در متن پاییزم ولی بهرت بهاری می کنم

امشب زبانم لال اگر، شد انتظارم بی ثمر
من، کوچه و یک دار و سر، قتل خود آری می کنم.......


14 دی 1391 508 2