در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده وحید خضاب)

دفتر شعر

از «صحت لاعلاج» خود دلگیرم

از معجزه لبریزم و ... ایمانم نیست
از سر تا پا ابرم و ... بارانم نیست

از «صحت لاعلاج» خود دلگیرم
ای درد، بیا که جز تو درمانم نیست

    - وحید خضاب -


06 مهر 1396 296 0

چه باید کرد با این عکس، با این منبع الهام؟

درون چشم هایت قدر ده پاییز، «آن» داری
همانی «آن»ی که حافظ گفت، بانو، از همان داری

چگونه چشم هایت را برایت شرح باید داد؟
چگونه ذکر باید کرد که آتشفشان داری؟

نمی دانم چرا اما تو تا از دور می آیی
«هوا»یی می شوم گویی که با خود آسمان داری 

درون چشم ها، ترفندهای نو، جداگانه 
برای شاعران، فرزانگان، دیوانگان داری

من و تو، گوشه ای خلوت...گمانم خواب می بینم
گره از روسری... بانو، گمانم قصد جان داری

چه باید کرد با این عکس، با این منبع الهام؟
به قدرِ هفت قرنِ شاعری مضمون در آن داری



13 آبان 1392 663 6

روی پلی که از دو سر آتش گرفته است

مال شما چه عشق، چه ...، اصلا نگار هم
اصلا فروشی است دل بی قرار هم

آب از سر صبوری ماها گذشته است
بی فایده ست فال زدن، انتظار هم

سرد است و بوی نای نفس های مردگی
دارد فضای خانه ی ما در بهار هم

لبریز تلخ کامی و تلخیم کرده ای
آه ای عسل که بدتری از زهر مار هم

«در ناخوشی، خوشی، به کنار همیم. قول»
لعنت به عشق هم، به قرار و مدار هم

از این شراب کام نگیریم بهتر است
نه مستی و نه نشئگی و نه خمار هم

روی پلی که از دو سر آتش گرفته است
بسته است راه عودت و راه فرار هم


- وحید خضاب -



15 اردیبهشت 1392 544 1

ول کن که می گویند «زشت است» و «حذر کن»

ول کن که می گویند «زشت است» و «حذر کن»
رویی نشان ده، قصه را زیر و زبر کن

این «نحو» چشمان شما زیباست بانو
اما بیا از قلب من «صرف» نظر کن

از بس که «تو» گشتم، خبر از خود ندارم
لطفا مرا کُشتی، بیا «من» را خبر کن

از ماه بودن که نمی افتی، بیا پس
در برکه ی آغوش من یک شب سحر کن

لبخند هایت را نیاور بین مردم
فکر تلاطم های بازار شکر کن [1]

من دیده ام روی تو را، مجنون شدم رفت
آماده ام لیلی، مرا هم در به در کن


پی نوشت:
1- این بیت را کاملا وام گرفته ام از بیت زیبای شاعر توانا سر کار خانم انسیه آرزومندی:
از خنده ی تو طی همین چند دقیقه
بازار شکر در نوسان است و تلاطم


17 دی 1391 2658 8