در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده حمید فردوسی )

دفتر شعر

گردش سوزناک

مـن و خورشیــد و ستــاره ، زهــره و مــاه و زمیــن
عالمـی خوشحال ازیـن گردش ولـی مـا غم نشیـن
سال نـــــو در پیش رو امــــــــا دل مــا فاطـمیسـت
عیــــــــد مـا سر می شــود در روضــه دخت امیــن


19 اسفند 1392 560 5

تب و لرز

تب و لرز میکنم

چه سرد و وهمناک است اینجا

مردم اینجا

ناباورانه مات دنیایند

ودر حیرانی یخ زده اند...

اینجا صدها بلور یخ است

... قلبهایی بلورین ...

قلبهایی که

نور گرمابخش تو را ای آفتاب بی منت

با بی حسی از خود عبور می دهند

و عمریست نور بازی میکنند ...

این بلور های یخ

بی اندازه سردند...

سوزانتر بتاب ؛

بگذار یخ این شهر آب شود

...




10 فروردین 1392 716 1

سپیده شد...!!!

شد تمام این شام تاریک و شد هنگام غلس
خاست از هر کوی و برزن ساز و آواز و جرس

کـای فرو رفـته در این رویای یلـدای عـبـس
خیز از این خواب فراموشی و رویت کن به کس

کن دعایش هر نوا و کن دعایش هر نفس
تا کند لطفی و بیرونت کشد از خار و خس

* ای خدای عاشقان بر آه مظلومان برَس *
* مرحمت کن؛ با سخاوت باز کن درب قفس *



08 فروردین 1392 582 5

تو را میخواهم

باران و سیل
برف و بهمن
باد و طوفان
سوز و سرما
آتش و گرما
...
رشته کوه های بلند
اقیانوسهای وسیع
جنگلهای انبوه
دره های عمیق
...

هرچه میخواهد باشد

امروز که عشق با من است

فردا را عاشقانه با تو ام


30 اسفند 1391 712 0

مهربانی

یک مگس دیدم که بالش بسته بود
پای او از تو لگن بشکسته بود
چک چکو از دیده اش خون می چکید
رو به سمت فاضلاب بنشسته بود
با اشارت خون خود گفتا حلال

با مگس کش گفتمش دیگر منال

 

* چک چکو: چکه چکه



28 اسفند 1391 659 2

اگر هست شدم...

ساقیا باده مرا نوشاندی و مست شدم
زان زمان یکباره مشتاق و سبو دست شدم

بهر تو توبه شکستم، راز دل داد زدم
شهره شهر شدم و وارد بن بست شدم

دل خود داده و دیوانه رویت شده ام
در نظر چون لب تو سُرخم و یکدست شدم

بین من تا تو به یک نیم نگاهی راهست
چشم بگردان به سویم من اگر "هست" شدم


28 اسفند 1391 774 0

دوبیتی انتظار

فارغ از هر غم به دنبال نشانی از توام
رسته از بندم و از حالم نمیدانم بگو
بی خبر از جای تو هر روز میگردم به شهر
مهربانی کن حبیبم ، جای خود جانم بگو


27 اسفند 1391 1401 0

دو بیتی شبانه (کویر ، ستاره)

لوت کرده مرا به خود اسیرم
من عاشق شبهای کویرم
از شوق نگاهت ای ستاره
صد مرتبه تا سحر بمیرم


27 اسفند 1391 1055 0

انتظار (قطعه ادبی)

نصف شب است
پنجره های بسته را باز میکنم
شاید که باد "قاصدکی" بیاورد

مادرم میگوید:
قاصدکها همیشه خبرهای خوب را می آورند

از خودم میپرسم
پس چرا قاصدک خوش خبری قاصد آمدن یوسف زهرا نیست

خسته از تماشای بوف ها
پلکهایم سست میشود
" اللهم عجل لولیک الفرج " را زمزمه میکنم

و ناچار بسوی "تنهایی فردا " خیز میخورم


24 اسفند 1391 742 0

باز یک هفته بی حوصلگی

این رو همینجوری گفتم واسه دل خودم

نور تو سالهای طولانیست روشن می کند
محفل و شمع و چراغ خانه ام را
جمعه ها وقتی نمی آیی نبودت -
می کند دوره تمام هفته ام را



22 اسفند 1391 574 0

دوبیتی انتظار 2

آسمان نور فروزان تو را کم دارد
شیعه عمریست که از غیبت تو غم دارد
ما چه کردیم که او منتظر ماست هنوز
صد ها مانده و او لازمه حاتم دارد


22 اسفند 1391 572 2

حجاب

پر پروانگیت پوش که زخمی نشوی
بهر گل ناز نکن خار فراوان دارد

خوشی این سفرت را به نما زشت نکن
به خدا آن سفرت جور فراوان دارد

و اگر بار حجابت به سلامت بستی
آن جهان کوله تو دُرّ فراوان دارد

و زمان گذر از رشته ی لرزان صراط
نامه رد شدنت مهر فراوان دارد


22 اسفند 1391 346 1

سخنی بزرگتر از کوچکیم

عقاب عمر شتابان می گذرد
و بسیارند حلزون هایی که گذرش را نمی بینند...


22 اسفند 1391 371 0

بی رمق ترینم ... !!!؟

گفتم که رمق نیست در این جان و تنم
گفتا بنگر دل ، اندر این خانه منم



22 اسفند 1391 339 0

خار و خس

این من و این نفس را
این نفس های قفس را

دل این پر از هوس را
این هوس های عبث را

این همه پیش و پس را
عمری که هست بس را

فکر پر از مگس را
در چشمم این عدس را
.
بی تو چگونه خواهم
این همه خار و خس را


09 بهمن 1391 435 2

امید!

شبی هیزم شدم بهر زبان آتش ابلیس
زدم دستی به نامحرم ، خدایا بشکند دستم

از آن شب هر شبش را می کنم توبه
ز کارم سخت پشیمانم ، خدایا بشکند دستم

ولی این توبه را طاقت نباشد تا شب دیگر
مرا بین نابسامانم ، خدایا بشکند دستم

زدم آتش بر این دست و کبودش کرده ام صد بار
نمیدانم چرا آدم نمی مانم ، خدایا بشکند دستم

هم از این عالم وآن عالم باقی جدا ماندم
کلید مشکلم جز تو نمی دانم ، خدایا بشکند دستم

به هرکس راز خود گفتم ، بگفتا که توکل کن
من از امید فقط نام تو میدانم ، خدایا بشکند دستم


08 بهمن 1391 286 4

حسرت!

منو غمگین میکنه ، حسرت نبودنت
حسرت ندیدن نگاهت و خندیدنت
گریه هام تموم نمیشه تا چشام ندیدنت
میشکنم تو خودمو میگذرم از بریدنت


07 بهمن 1391 331 4