در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده عطیه زندنژادی)

دفتر شعر

اعجاز

حسی درون قلب من اعجاز می کند
وقتی به شعر، عشق تو ابراز می کند

انگار در رواق ِ نگاه تو پر ز شور
در بی کرانِ مهر تو پرواز می کند

این "مشهد" دخول به آغوش لطف تو
مقصد شده است و دل سفر آغاز می کند

آنجا که اذن می دهی اش، از خجالتش
اشکی کنار سوز دلش ساز می کند

از مهربانیت غم دنیا که خوب رفت
دست تو خود گره ز دلم باز می کند

با مردمی که غرق حضور تو می شوند
هشت دور آن ضریح تو را ناز می کند

.

.

.

قلبم کبوتریست، پر و بال بسته است
کنج قفس به یاد تو پر باز می کند


04 بهمن 1391 834 4

دلتنگ

دفترم دلتنگ تو بود و قلم از دست رفت، دسته دسته واژه ها لبریز تو شیدا شدند

در هیاهویی که آدم حبس تنهایی شدست، میله های این قفس بی تو شبی پیدا شدند

خسته بودم از تمام حجم بی مای خودم، من تو را پشت حصار عاطفه بو کرده ام

خواستی باور کنی یا خواستی بی من روی، من به احساسم، به تو، این روزها خو کرده ام

شیشه ی صبر من اینجا بی تو در حسرت شکست، حق من این بود با تو شکل یک رویا شوم

ما شکستیم عهد بودن تا ابد همراه هم، عشق ترفند عجیبی شد که من تنها شوم


02 بهمن 1391 875 3