در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده الهام فرخی)

دفتر شعر

عطر ملکوت

فی البداهه :

ظلمت شام سیاه

بوی عطر ملکوت...

می نشینی لب حوض
مشتی از آب به روی تن گل می پاشی
ماه در گوشه ای از چادر شب پنهان است

ناگهان بانگ خوشی در فضا می پیچد
وضو از عطر سحر می گیری
الصلاۀ...

می روی در ایوان
سر به سجاده ی گل می ذاری
آسمان غرق تمنا شده است
غنچه ای وا شده است
شاپرک در بر گل جا شده است
جاده لبریز تمنا شده است

آفرین بر دنیا!
که چنین عاشق و شیدا شده است...

ربنا می گویی.
دل رها می کنی از بند زمین
می روی تا معراج...
عشق با این عظمت
در خیال تو نبود!

راهی دشت عظیم
عطر گل پر شده بر دامن یاس
ای خدا رو یا نیست؟!
این که در دامن شب می بینم؟!...


08 تیر 1392 626 9

آسمان ببار!

آسمان دل؛
تیره می شود گهی.
ابرهای درد و غم
در هجوم حادثه...
هر دقیقه اضطراب
هر نفس یه کوه غم.

تک درخت قلب من ولی؛
استوار و محکم است.
در مقابل تمام دردها
قد کشیده تا فلک!

ابرهای تیره را
دردها و غصه را
دور می کند زمن
یک بغل طراوت و
یک سبد پر از نسیم
نور را، بهانه را
شعر عاشقانه را
هدیه می کند به من.

نم نمک بزن به قلب تشنه ام
آسمان ببار!!!

آسمان من خوشی ببار!!!

(الی)



01 تیر 1392 510 7

سکوت و شب


دوباره من، دوباره تو!
دوباره این خطوط خط خطی...
دوباره اشک و حسرت و
دوباره این دوباره های لعنتی!
دوباره درد سینه و
دوباره های های خنده های زورکی!
دوباره شب قدم زدن
میان پلک واژه‌ها
به عشق تو قلم زدن!
دوباره اشک
دوباره آه و حسرت همیشگی
دوباره  من
دوباره خیس گریه‌ام یواشکی...


17 اردیبهشت 1392 583 4