در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده فاطمه رهروی)

دفتر شعر

و شانه های صبورت خیال رفتن داشت...

چگونه نقش زنم دردهای پنهان را
و بغض های صبورم ... خیال باران را

دلم برای سپیدار کوچه ات تنگ است
و عصرهای صمیمی ... کنار ایوان را

همیشه تاول عشقت به کنج دل پیداست
و روشنای نگاهت ... ستاره باران را

و تار و پود خیالت, هنوز می بافم
به روی کوسن مهتاب... نقش جانان را
  
در ازدحام سکوتت, دوباره می خوانم
قصیده های خیالی ... به وزن هجران را

و شانه های صبورت خیال رفتن داشت
و چشم های بهارت .... طلوع ایمان را

 

 نسیم در گذر از کوچه ها که می آید
نوید می دهد اکنون نوای طوفان را



19 فروردین 1392 723 21

باران نمی شوم

بغضم که بی نفیر تو باران نمی شوم
موجم که بی نسیم تو طوفان نمی شوم

من بی نشان عشق که رویت ندیده است
در شوره زار هجر تو سامان نمی شوم

ابری است بی ترانه تو، چشم های من
سازم که از سکوت تو نالان نمی شوم

آفت زده است خوشه ی مصر وجود را
بر عهد جهل هستم و درمان نمی شوم

این ناله ها که شد به سر زلف او دخیل
آهنگ کوچ می زند و جان نمی شوم

موسای من بیا نظری کن به سوی طور
ابری است بغض شرجی و باران نمی شوم

در حیرتم سکوت تو را، ای ندای صور
ناگفتنی است این غم و حیران نمی شوم


22 بهمن 1391 763 10

مشکات تو

آخر از عشق تو  عالم را خبر خواهیم کرد
بر سریرت ماه را شق القمر خواهیم کرد

از سبویت، عشق می نوشد به مستی، لیک ما
یک جهانی را ز مویت پر ثمر خواهیم کرد

آرزویم نیست جز آیینه ی مشکات تو
خاک را از جعد مشکینت گهر خواهیم کرد

اشک از اندوه روحم می چکد برآستین
از فراقت، صبر را بی تاب تر خواهیم کرد

چون قیامت می کنی با صد هزاران جلوه ات
شور را از شیوه ی نازت شکر خواهیم کرد

گر به روز حشر ما را بر درت مهمان کنند
از شمیمت عقل را دیوانه تر خواهیم کرد

پرده را از روی ماهت، گر شبی بالا زنی
عالمی را از ظهورت باخبر خواهیم کرد


11 بهمن 1391 829 12

پیاله ی مسکین

”جز آستان توام در جهان پناهي نيست”
اميدبخش دل بي کسان جز آهي نيست

ز ملک تا ملکوتم اسير موي توام
جز اين شفاعت کبري مرا گواهي نيست

اگر ز روي کرم بر گدا ببخشايي
بر اين جريده بي منتها گناهي نيست

ز باده ی کرمت جرعه ای دریغ مدار
ز آه خسته دلان تا خدا چو راهی نیست

به آبروی خودت ای دلیل صد پرسش
بر این سپیده ی نورس مگر سیاهی نیست؟

بر این پیاله ی مسکین بریز جامت را
که غیر رحمت تو بر دلم نگاهی نیست

 

 

با سپاس از استاد ارجمندم آقای محرابی...

که سعه صدر مشفقانه ی ایشان به سرودن این غزل انجامید.


24 دی 1391 593 14