در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده امین باباسالاری)

دفتر شعر

فضای تنگ

من زادۀ احساسم از نیرنگ می ترسم
دلتنگم اما از فضای تنگ می ترسم
 
آهسته نزدیکم بیا روحم تَرَک دارد
من شیشه ای آزرده ام از سنگ می ترسم
 
با زندگی در جنگم و هر روز می بازم
از تو چه پنهان از جنون و جنگ می ترسم
 
از روز هجرانش من و این کوچه حیرانیم
از دوری و از راهِ صد فرسنگ می ترسم
 
تا صبح بیدارم برایش شعر می بافم
از شعرهای هرز و بی آهنگ می ترسم
 
این صورتم با سیلی بی وقفه ام سرخ است
نامی ندارم من ولی از ننگ می ترسم
 
افتان و خیزان می روم شاید سحر گردد
افتاده ام امّا ز پای لنگ می ترسم


28 بهمن 1391 1325 3

آتشفشان نو رس

دیشب پر از دلواپسی بودم ، نبودی
گریان ز بغضِ بی کسی بودم ، نبودی
 
دیشب تمام جان من بی وقفه می سوخت
آتشفشانِ نورسی بودم ، نبودی
 
در من هزاران لک لکِ آواره جان داد
نازکتر از یک اطلسی بودم ، نبودی
 
شهر دلم در آتش یک فتنه می سوخت
در حسرتِ آتش بسی بودم نبودی
 
پلهای پشت سر همه آوار بودند
بیراه از پیش و از پسی بودم ، نبودی

روی زمین افتاده بودم بی سرانجام
درگیر بزم کرکسی بودم ، نبودی
 
در متن شعر و داستانها در پی تو
زخمی ز هر خار و خسی بودم ، نبودی
 
در سینۀ تنگم نفس اعدام می شد
دیشب پر از دلواپسی بودم ، نبودی


28 بهمن 1391 582 1