در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده علی خاک باز)

دفتر شعر

چتر

از دلهره از خستگی پر بود
از سردی پاییز ها می خواند

مردی که یک تبعید اجباری
او را به سمت دیگری کوچاند

اما صدای دور و نزدیکی
در تنگنای کنج ذهنش ماند

‌"هر جا که باشی آسمان آبی است.."
چیزی به ذهن او نمی فهماند‌ ‌

‌‌"هرگاه یک آیینه پیش رو‌
روی خودش را از تو برگرداند

یاد از گذشته های با هم کن!..."
حرفی که او را سخت می خنداند

چیزی نگفت از سردی و دوری
بغضی گلوی‌اش را که می لرزاند

‌"هر جا که باشی آسمان آبی است..."
بغض سیاهی شهر را پوشاند

بغض هزاران ابر تنهایی
او را به چتر ابروانت خواند

در زیر چتر ابروانت ماند
این مرد سرگردان دنیاگرد

آیینه کی خالی از عکس‌ات بود؟
هر چند می بارد به رویش گرد

گرمای دستت تا نصیبم بود
ایمان نیاوردم به فصل سرد

هر چند دنیا دوره ام کرده است
ماندم کنارت بی برو برگرد

ای بغض سرد آن دست گرم او
این مرد را تنها خواهد کرد


علی خاکباز


16 فروردین 1397 75 0

خودت باش...

اگر کسی به نگاه تو احتیاج ندارد
 اگر که بوسه ی تو لب به لب رواج ندارد

اکر دل کسی از دیدنت نمی لرزد
اگر که دیدن تو چشم هاج و واج ندارد

تو کاج باشد و نترس از کسی که می گوید
که « آنچه داشت شقایق به سینه کاج ندارد...» 

که غیر خود شدن آن درد تا ابد سختی است
که غیر خود شدنت چاره و علاج ندارد

که غیرخود شدن است آن پرنده ی بی بال
و یا تجسم فیلی که گوش و عاج ندارد

به سرافرازی و سرسبزی همیشگی اش
نگاه کن و نگو میوه اش رواج ندارد

ببخش اگر که دلی خسته سهم چشمت شد
که تاب دادن باج و تب خراج ندارد 

نه تند و ترش و نه شیرین و شور ، هیچکدام
به غیر تلخی تو طبع من مزاج ندارد

دلم به جز تو که کل وجود و قلب منی
برای خودشنش چیزی احتیاج ندارد.... □

مصرع داخل «» از سروده های فاضل نظری است.

علی خاکباز

😊



14 مهر 1395 382 0

رند

هم می زنم به آتش و هم می زنم به آب

تا باز بیافتد به دلم حسرت سراب

دلبر ندارم! و تو دروغ مرا بدان

دل بر ندارم از تو ؛ ز من روي بر نتاب

خوابم به چشم مردم غافل. عجيب نيست!

بيدار گشته ام چو تو را ديده ام به خواب

در درگهی كه دل ز سر مستی آمده است

از باده و شراب چه پرهيز و اجتناب؟!

چشم مرا ببند و دست مرا بگير

من يا كه من؟ ! كدام؟  شده وقت انتخاب...

در خلوتی كه دل به اميد تو كرده است

از هر چه غير توست مرا هست اضطراب

من زاهدِ خراب ...و هر روز يک نقاب!

دل بر ندارم از تو ؛ ز من روي بر نتاب

از مهر و بخشش تو همين بس كه بي سبب

با ارتكاب جرم شدم لايق ثواب ...



18 تیر 1392 631 4

آب پشت سر…

همچون آن آبي كه مي ريزند بر روي زمين
وقت بدرود و وداع! هنگام وصل آخرين ...

اي مسافر! رفتي و با خاطراتت زنده ام
همچنان افتاده ام بر خاك كويت بر زمين

روز و شب درگير تو با عشق دامنگير تو
رفتن از سوي تو ممكن نيست گويم با يقين

ديدن روي تو و از ياد بردن! مي شود؟!
سينه اي از سنگ مي خواهد، قلبي آهنين!

هر زمان ياد تو مي افتم ، حاشا مي كنم...
همچو زهر تلخ گردد در دهانم انگبين

روزگاري بي تو و در مشت دنيايم اسير
از جهنم بدتر است انگار فردوس برين....


13 اردیبهشت 1392 857 2