در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محسن نادریان نژاد)

دفتر شعر

بلاساز

خوشمان آمده است از این ذوق و ازاین عشوه، از این ناز

از این روی سیه موی، بلاساز


27 آبان 1392 619 1

ای کاش من دیوانه بودم


ای کاش من دیوانه بودم دیوانه ای بس ساده بودم

دوستی و مهربانی تار و پودم

کاش من دیوانه بودم

تا ز غم ها ،دردها،لبخندهای زجرآور می سرودم

کاش من دیوانه بودم

تا که بال پر پری از فریادهای سرد و سخت تک سواران، پر ز هجرت، رو به سوی آسمانها می گشودم

کاش من دیوانه بودم

تا صدف با گوهری رنگین و زیبا از کف و از عمق دریا می ربودم

کاش من دیوانه بودم

تا که در آن آسمان صاف و آبی،رو به بالا،راه را آرام و آهسته،

به سمت ایزد منان و زیبا،با قدم هایی به شکل آذرخشانی طلائی،

مشتاق مشتاق راه را پی مینمودم

به پیش جان جانان میرسیدم

درد خود را عاجزانه با زبان بی زبانی،با حلاوت، سخت گریان میسرودم

شکایت های خود را از زمینی مملو از:

شقاوت ها و پستی ها،فقیری ها و دزدی ها

درویی ها و سختی ها، پلیدی ها و نفرت ها

شماتت ها و غیبت ها، تفاوت ها تفاوت ها

ز فرصت ها و علت ها

ز حاکم ها ز دوران ها

ز دلالان ز کاسب ها

ز نخوت ها و شهوت ها

زحق را نا بحق کردن

به عرض مهربان مهربانان نامه ای بس سرگشاده ،اعطا مینمودم


26 آبان 1392 587 0

نمیدانم

من نمیدانم چرا درسیاهی شب، سخت در خود میروم،سخت درهم میشوم

یکدفه جم میشوم ،خم میشوم ،هم صدا با آه و ماتم میشوم

میان بستر خوابم از این پهلو به آن پهلو،دمادم میشوم

نمیدانم چه چیزی پیاپی در درون ذهن من پا می نهد

در درون بر روی روحم رد پا جا می نهد

خواب را از چشم من میگیرد و وامی نهد

عاشقی را در روانم به اشکالی عجیب،

بیشتر،

به شکل بانوانی خوب سیرت، با لطافت، نرم اندام ،

به پیش چشم من می آورد


26 آبان 1392 426 6

"زندگی شیرین است"

این یک عبارت تلخ است

"زندگی شیرین است"

تلخ ترین جمله عالم این است

"زندگی شیرین است"

من به خود میگویم

زندگانی سخت است

این زمانه تلخ است

قفسی رنگین است

زندگی شیرین است

 بدنی چرکین است

ذهن من بی انتها غمگین است

فکر من ننگین است

 و الا

زندگی شیرین است.


25 مهر 1392 777 0

زندگی

زندگی شبنم بر گل نشسته  در گلستان است

زندگی فریاد رهایی های بی پایان در درون در کنج زندان است

زندگی گرمای تابستان سوزان است

زندگی افتادن برگ درختان و شکفتن در بهاران است

زندگی لبخند زیبایی نشسته بر لبان خردسالان است

زندگی رفتن نماندن در جبههء طغیان و طوفان است

زندگی عشق و مروت با دوستان و هم نشینان است

زندگی چون کوه ها افراشته پرچشمه ساران است

زندگی نغمه های دلنشین بلبلان در بهار یک گلستان است

زندگی پر مقصد و پر مبدا و چون هجرتی دائم اما بی مکان است

زندگی چون فرش زیر پای ما لگدکوب خودمان است

زندگی چون پیچکی در هم تنیده سبز و زیبا در زمستان است

زندگی سرشار از شادی های  بی پایان زوال است



09 شهریور 1392 1156 11

برو از این سامان

حالتی سخت سراغ من بیچارهء مسکین حزین  آمده است

غم سرشار عجیبی،ز بلندای بلندی،فوران نعره کنان به دلم می ساید

تب هجرت به دلم می کوبد که در این غمکده آباد نمان

برو از میکدهء ظلم و عنان برهان مهر غریب خود را به دل این دامان

برو از این سامان

تو نمان بر در این میکدهء بی دربان

تو نمان در غم حسرت به دل این نالان

بگذار و بگذر  از ظلم و عنان

تونمان در قفسی امن و امان

تو نمان در وسط این خفقان

برو خود را برسان گریه کنان

به سرا پردهء نور

ای که در مهر و وفا در چشم سیاهی منفور

برو رد خواهی شد از این راه کج و معوج و پر چاله و پر نوسان

برو از این سامان


06 شهریور 1392 492 6

سردرگم

ابر هم بارانی است

عمق در یا پرتلاطم وکمی طوفانی است

در کویر زندگانی چشم من گریانی است

در خیالم کشوری

پر ستاره،پر هیاهو با توانی کهکشانی است

مردمانش همچو باران

دشت هایش پر گلستان

چشمه هایش سخت جوشان

رودهایش همچو کارون پر،خروشان

قله هایش،کوه هایش،سرو قامت،قرص و محکم ایستاده

با بلندایی سپید از برف و بوران

فصل هایش یک به یک رنگین و زیبا عین جنت در زمستان

باغ هایش پر ز میوه در کشاکش های گرمای تموزان

روزگارش،روزگارش،

روزگارش سخت و غمگین از برای مردمان اهل ایمان


04 شهریور 1392 608 3

خدا

ای خداوند بزرگ،تو بیا دید مرا

از پس این شب تار برسان در دل روز

برسان دید مرا در دل خورشید و مهتاب شب افروز

ای خداوند عفیف تو بیا چشم مرا از من گیر

نفرت شهوت نفسانی را از من گیر

فکر لذت ،ذهن مغشوش مرا،تو بپالا آرام

تا شود این دل من صاف و کمی آسوده

ای خداوند رئوف،تو بیا دید مرا آنچنان نور بده

که در آن وحشت دهشت افزا بتوانم برم

تو که بهتر دانی که همان وحشت دهشت افزا

می شود گفت خود زندگی است

آنچنان مشکل و سخت است که من

 تا به گوشم میرسد این نامش

بی هوا،چشم من میترسد

تند وتندو سفت و سخت بدنم میلرزد

تو بیا و به من قوت اعجاز بده

از سر مرکز سد های بلند بال پرواز بده


28 مرداد 1392 384 0

ساده تر از ساده

در دید مردم ما پیش پا اُفتاده است

میشود گفت کمی ساده تر از ساده است

پیش پا اُفتاده است

که آن کودک به وقت بازی و سگرمی اش

با چشم هایی سرخ و گریان

نالان کنار جاده ای،رو به سوی عابران

دست هایش را دراز ،بافقر بازی میکند،آری گدایی می کند

آری،در دید مردم ما پیش پا اُفتاده است

غمی سنگین تر از سنگین میان ما _

به روی خاکهای قلبمان یا روحمان اُفتاده است

این روزگار نامروت در درون روحمان _

زخمهایی با دوصد درد فراوان بجا بنهاده است

روزگار ما چنان تلخ است و زهر که گویی میان ما_

به جای دوستی،نفرت و کین اُفتاده است


27 مرداد 1392 447 0

برگریزان

برگریزان

درختان لخت و عریان

زمین پوشیده از برگ فراوان

منظره:

             پلاسیده و پژمرده به چشم عابران این خیابان

             ولی خون جاری جاری درون عمق رگ های گیاهان

             روح من در جسم من نالان نالان

             به دنبال بهاران

             در زمینی عاری از مهر و وفا

             سرگردان و حیران

             به زیر پای باران


27 مرداد 1392 430 0

غم ها

تو ای کوه 

          تو ای چشمه

                        تو ای دریا

              تو ای پنهان شده د عمق محفلها و محمل ها

              تو ای ریرا

                       تو ای نیما

                         توای محزون تر از غم ها

                         تو میدانی از  زمانه شررها در جگر دارم

                         تو میدانی که مهرت را به دل دارم

                         تو میدانی که در عمرم نیاسودم

                         ولی با نا مهربانی ها

                         از ازل

                                 در نطفه
 
                                          در غمها

                                                      بجنگیدم.


27 مرداد 1392 313 3

زمستان

در فغان از نای جان،از درد سخت استخوان

چشمهایم رو به سوی آسمان

در زیر پایم این زمین نیمه جان

دست هایم لخت و عریان

در مسیر زندگانی زجر آدم بودن و بی مهری فراوان

به عشق دیدن یاران

پوستم از استخوان،روح من از تن به سوی آسمان

میرود تنهای تنها

بی صدا ،بی وقفه،با سرعت

به پیش جان جانان

میرود تا بیند آن زیبا بهاران

خسته است از باد و باران ،برف و بوران،سوز سرما

از زمستان



08 اردیبهشت 1392 260 2

بابا

جگر خون میکند این روزگار از پستی و حقرت
جگرها دیده ام کز نای نی همچون حبابی عطر افشان
می فشانند پریشانی به روی گل
بدینسان که بابایی 
از برای نان شب باید هزاران حرف را تا آخرین لحظه
 بفهمد
              بشنود
ولی باید بکوبد مهر بی حرفی بر دهان خویش
نگوید،نگوید از این خاطر که فرزندان
به آسایش
         به آرامش
             به آسودن
به بابا بانیازند


07 اردیبهشت 1392 337 1

ذهن ما

ذهن ما آزاد است،دید ما آباد است
در درون
                     در عمق ما
                                         نوری به مانند خدا می تابد
ذهن ما درگیر نان و فقر و ظلمت نیست
ای هم صدا
ذهن ما بی انتها درگیر این است
اشتباه
آخرش حسرت و آه
در نهایت ذهن ما مملو است از  ایده ها
ایده های خوب و زیبا
پر غنا
شاد و شاد و پر زِ پر لبریز هست از خنده ها
اما بی صدا


07 فروردین 1392 301 2

فقر

در روزهای عمرم

در فقر و تنگ دستی

ندیدم هیچ روزی

بدتر از این که هستی

ای مهربانترین ها

ای پر زشور و آوا

دردیست در وجودم 

کز مغز استخوانم

تا عمق وجودِجانم

بیرون نمی تراود

با عشق و مستی و آه

با درد فقر جانکاه

دلگیر از زمانه

غمگین تر از همیشه

در این زمین بمانم 

با اشک و حسرت و آه


01 فروردین 1392 320 0

چشمان خنیاگر

تو اِی چشمان خُنیاگر

تو اِی زیبای خوش پیکر

تو اِی آوازه خوان در شب

تو اِی دیبا
 
       تو اِی مَه رو 
  
       تو اِی زیباترین گلها
      
 تو را دیدم در آن گلشن

زِ زیبایی به مانند گل اُرکیده می مانی

تو رَعنایی به مانند گل یاسی

قدوقامت،سروبالا،همه پیکر زِ زیبایی

فراوانی  فراوانی  فراوانی


01 فروردین 1392 332 0

تو

تو ای مه روی زیبا چهر من ای نازنینم
تو ای شق القمر ای مه جبین ای بهترینم

تو می دانی که من از دوری تو در فغانم
تو می دانی که من از عشق تو آتش به جانم

جگر خونم تو می دانی که درمانم تویی تو
غزل خونم تو می دانی که درمانم تویی تو

بیا با من نکن بازی تو ای زیباترین زیبا
رسد جان بر لبم ای بهترین گلها

بیا دست مرا گیر و از این غمها رهایم کن
ببر با خود، ببر با خود، مرا از شهر غم ها


28 اسفند 1391 245 4

نمیدانم تو میدانی

زمستی جاهلان را می پرستی
ز نادانی تو خود، خود می پرستی
ز خود بودن نیابی کامیابی
ز ما، ما بودن است آن به که می یابی


19 اسفند 1391 331 1

مردم داری

زندگی را نفسی می آید
زندگی را نفسی می گذرد
بهتر از مردم و مردم داری
که در این تلخ زمانه بسی شاهکار است
من ندیدم، ندیدم هرگز


18 اسفند 1391 1354 2

نجات

من بر آنم که تو را،
که در این بیشه پر از گرگ
که هست با یه پرواز بلند، برهانم
من نه آنم که تو را
که در این غفلت بن بست ،
که هست، رها بگذارم


15 اسفند 1391 480 2