در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مهدی اسماعیل زاده)

دفتر شعر

نگاه

شب های جمعه در حرمت وقت سحرگاه
اشک و گریه، ناله های گاه و بی گاه
با یک دل ناچیز، دستان تهی، قلب کثیف
آمده ام، نمی روم، تا که کنی مرا نگاه


23 تیر 1392 326 1

به پایت

تا که به لبخند شود باز، لبانت
هر آنچه که دارم وَ ندارم، برایت
تا که تو راضی شوی از این بنده ناچیز
هر آنچه که دارم که هیچ است، به پایت


23 تیر 1392 423 1

غبار

ای کاش چون کبوتران آسِتانت بودم
در مسجد و بارِگاه و حصنت بودم
مولا بگو به خادمان حرم: اینقدر ـ
گرد نگیرند که من غبار راه زائرانت بودم


23 تیر 1392 369 1

نمیخواهم ...

چه دست گل هایی که داده ام بر باد
چه خنده هایی که به ریشم سر داد

با رو سیاهی خود بنده ابلیس شدم
خودم کردم که لعنت بر خودم باد

آنقدر که با طنابت به ته چاه برفتم
خارج شده از توان من شمار و تعداد

ندارم در دلم یک روده راست
نمی ارزم به مفت، ای داد بیداد

با روی سیاه در حرمش آفتابی شده ام
با این همه آبرو بریزی آبرویم داد

نمک می خورم از درگاهشو ... باقی بماند
حنایم شده بی رنگ، زِ چِشمش دلم افتاد

بُوَد جاری بر لسانش شتر دیدی؟ ندیدی!
هر بار که تشتم ، بهر رسواییم افتاد

من برای کم آوردن ، او برای به رو نیاوردن
هر کسی را بهر کاری ساختند ، ای داد بیداد

زین پس دولا دولا شتر سواری نکنم
ابلیس نمی خواهم تو را حتّی به یک یاد


23 تیر 1392 379 0

تو

زل می زنم به تو، مست نگاهت می کنم
سیب روی لبهایت را، روزی آخر می چشم
می گویی به من که : آدم مگر ندیده ای؟!
گویمت: چرا، تا به حال ولی تو را ندیده ام


23 فروردین 1392 515 1