در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده فاطمه اکبرزاده)

دفتر شعر

سرخ وسبز است فصل من با تو ...

میوه ی عشق را به بار آورد
رویش غنچه های لبخندت
شوقِ اُمّید در دلم انداخت
اینکه بودم عزیز و دلبندت

*
باز بُگذار، گم شوم در تو
خفته بربالِ گرمِ رؤیاها
این چنین گرم و دلنشین،آری
بُگذرم از حصارِ دنیاها

*
پرگشوده پرنده ی خواهش
ازحریمِ فضای چشمانم
کاش یارای گفتنش باشد
رازِ عشقِ نهفته در جانم

*

با نسیمی که می رسد عطرش
ای بهارم...تو می رسی از راه
برتنِ لُختِ شاخه هایِ دلم
می نشانی لباسِ نو ناگاه

*
از نگاهت شکوفه می چینم
ای شکفته ترین گلِ جانم
سرخ و سبزاست فصلِ من با تو
زنده کردی مرا بهارانم

*

روی دیوارِ خانه پیچک نیز
موج می زد چو چشمه ای لرزان
وَه که من را به وجد می آورد
شور و شوقِ همان تنِ رقصان

*

شعله ی عشق را فروزان کرد
آن نسیم بهاری ات اینجا
عطر ِخواب آور گلِ یاسی
عطر و بویت همیشه پا برجا ...



03 اردیبهشت 1392 833 4

یاس کبود...

 یاس کبودِ من گلِ نیلوفرم، بمان

در خانه ای که عطرِ تو دارد، تمامِ آن


 "عَجّل وَفات" گفتنِ تو می کُشَد مرا

بوی فراق می شنوم، یارِ مهربان 



از تند بادِ حادثه، پژمرده ای، چنین؟
باد خزان چه کرده در این باغ و بوستان؟!


چشمی شبیه چشم تو گریان نبوده است
تنها به شوقِ مرگ شدی، گاه، شادمان


جان مرا به آتش هجران خود مسوز
در ماتمی به وسعت غم های بیکران


یک سینه بغض، پشت گلو، گُر گرفته است
از داغ توست بین گلو، مانده، استخوان


غیر از تو، کیست، سنگِ صبورِ غمِ علی؟
بعدِ تو نیست، هیچ کسی، چون تو همزبان


خورشیدِ من، به سرخیِ مغرب رسیده ای
با رفتنت سیاه نکن روزِ آسمان


حوریّه ی بهشت علی، بی علی چرا
پرواز می کنی تو از این خانه تا جنان؟


این خانه، خانه نیست، همان قتلگاه توست
دیوار و در نداد تو را لحظه ای امان


دیوار و دربِ خانه و مسمارِ آهنین
با تو چه کرد؟ هستیِ حیدر، که ناگهان-


ناله زدی که فضّه بیا، آه، محسنم
دریاب جسمِ زخمیِ زهرای نیمه جان


دادند، اجر و مزدِ رسالت به دخترش
سیلی و تازیانه و آتش... چه قدردان!!!


ضرب لگد، شراره ی آتش، غلاف نیز...
آری، چه کرد کینه ی اهریمنِ زمان


افتاد بر زمین دمِ آخر نفس زنان
کاری کن ای خدا، به کبوتر، مدد رسان


بال و پری برای پرستویِ من نماند
بردند، دست بسته مرا هم کشان کشان


چون آتشِ نهفته به خاکسترم ز صبر
در رنجکوره های بلا خیزِ امتحان


بامن فقط دلی است که لبریزِ خون شده
از جهل و بی مروّتیِ خلق توأمان


حس کردنی است قصّه ی دردم، نه گفتنی
چون قاصر از بیان غمم می شود زبان


دل کندنم ز فاطمه سخت است، ای خدا
صبری به من بده و قراری به کودکان


گر پیش از این به مُردنِ خویشم یقین نبود
با رفتنش یقین شده مُردن در این خزان


آن سینه سرخ، نیمه ی شب پرکشید و رفت
زخمی و پرشکسته و دل خسته از جهان


پر پر زنان، پرید، به آفاق، دل سپُرد
سر گشته چون کبوترِ دلتنگِ آشیان


مهمانِ نُه بهارِ همین خانه بود، رفت...
نیلوفرِ امانتیِ من، ز  باغبان ...




"فاطمه اکبرزاده"
1392/01/25
سوم جمادی الثّانی سال 1434
مصادف باشهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)



27 فروردین 1392 1129 11