در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده رسول ضمیران)

دفتر شعر

غروب جمعه

سروده ام غزلی را برای این هجران 

برای این همه دوری ٬ برای این فقدان

 

ندیده نور شمارا که سخت پژمرده 

گلی که تازه شکفته میان این گلدان

 

تمام اهل زمین از فراقتان دل خون 

همیشه دیده ی یاران چو ابرها گریان

 

بس است ٬ بس که نوشتم ز دوریت دیگر

بیا به خاطر یعقوب های این کنعان 

 

خدا کند که ظهورت همین زمان باشد

غروب جمعه ی این هفته های بی وجدان

 

#رسول_ضمیران





26 اردیبهشت 1395 418 1

طـ نـ ـا بــــ دار

از ریشه ، جدایت کردند ، 

زینت خانه شان باشی . . . !

هنوز هم نمیدانی،

این لیوانِ آب،

طنابِ دار توست .



25 آذر 1392 875 7

سنگ . . . شیشه . . .

هرچند ،

حرف هایشان " سنگ " است ،

دل " شیشه ایَت " را . . . !

اما بخند . . . !!

مهمان داری . . . !!!

" خدا " ، دَر می زند . . .     .

 



08 آذر 1392 538 5

سنگ صبور

سنگ بودند ،

اما

 صبور نه . . .  !





13 مهر 1392 505 3

مـ یـ تـ ـر سـ ـم . . . !

گرفته ای خورشید !

میترسم ،

نکند پای ماه در میان است . . .  !



04 شهریور 1392 569 12

شـ ـکـ ـسـ ـتـ ـه تــ ر

خطاط را بگو ،
شـ کـ سـ تـ ـه تـ ـر بنویس ،

مــ ـن را . . . !



18 مرداد 1392 416 6

آن قاب که تصویر تو را داشت شکسته

چندی است که بغضی به دلم سخت نشسته*
آن قاب که تصویر تو را داشت شکسته

هر چند تو رفتی دل من مثل همیشه

زانو زده یک گوشه و آرام نشسته

ای کاش بیایی و کنارم بنشینی
امید حیاتم به قدم های تو بسته

چشمان تو صیاد، منم صیدِ پریشان
افتاده به دامت دل بیچاره و خسته

رفتم غزلی باز برایت بسرایم
اما چه کنم رشته ی افکار گسسته

پایان بده دیگر به زمستان سیاهم
با آمدنت می شود این عید، خجسته



...
* اولین شعر موزون بنده : 92/3/31


31 خرداد 1392 876 22

حرف های ناگفته

حرف هایت را خاموش کن !
بگذار چهره ی دردهایت
میان تاریکی روزهایت همچنان مخفی بماند.
اینجا
دست هیچ کس مشعلی
برای دریافتنت نیست
برای پیدا کردن کسی که
گم شد
میانِ مهِ غلیظِ
آه هایش
در دلِ این روزهای سرد


10 اردیبهشت 1392 528 4

فاصله های تلخ

همه فکر خودشانند و بس
قاصدک رفت که رفت
آرزو مرد که مرد
چه اهمیت دارد اگر
گل های شقایق بشوند پرپر باز
همه فکر خودمانیم ولی
گاهی اوقات دلم می گیرد
که چه قدر فاصله است
بین آدم های
شهر رویا با هم
کودکی را دیدم که مدام
از خودش می پرسید:
علتش چیست
این تساوی های متناقض با هم ؟!
مزد یک روز پدر؛ خرج یک روز غذای سگ بالا شهری ! ! !
روزها غرق تفکر بودم که چرا
عده ای نامیدند
نام این ظلم بشر را " تقدیر "
در همین حال که من غرق تحیر بودم
دستی بر شانه ی من زد و به من گفت بیا
نشناختم
لیکن رفتم
راه پر پیچ و خمی بود ولی جالب بود
مثلا من دیدم مردی را
که نصیحت می کرد
خلق بدبخت و پریشان زده ی شهر مرا
یاد سهراب افتادم که گفت
" در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر "
منم آن روز همان را دیدم
منم آن روز کسی را دیدم
مردم شهر
اشتباهاً به او می گفتند
حاج آقا
پچ پچی بود میان مردم
مردم انگار به هم می گفتند
خوش به حال حاجی
قسمتش شد دوباره برود حج
خانه ی خدا
سفرت خوش حاجی
اما می دانی
آن طرف تر
نزدیکی خانه ی تان
خانه ای هست، پر از بی تابی
کودکانی یتیم
مادری پیر که اجبار زمانه مجبورش کرد
بشورد کف خانه شما را
آه افسوس ولی حاجی جان
از من می شنوی
توبه کن، از حج بازآ
تو مگر نشنیدی
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود
باید احرام دگر بست و دید یار کجاست
تو که هر سال مدام
چند هفت بار به دور خانه ای  گردیدی
پس چه طور نشنیدی
که مسلمانی نیست
شکم گرسنه خوابیدن همسایه ی تان
و سیر خوابی تان با مال حرام
سه ستون را که سنگ می زنی
این بار بیا
چهارش کن و یک سنگ به نفست بزن و زود بیا


07 اردیبهشت 1392 483 6

بگذار خوش باشند . . .

بعضی ها هر قدر تلاش می کنند بزرگ نمی شوند....
حتی از دست زمان هم کاری بر نمی آید...
هر قدر عقربه ها به دنبال هم بگردندٰ، آن ها باز هم کوچکند ...
اینجاست که سعی می کنند دیگران را کوچک کنند تا بزرگ جلوه کنند.
بگذار خوش باشند کودکان شهرمان ...!


07 اردیبهشت 1392 750 0

فاطمیه

می خواستم بنویسم از " دردهایتان " ولی
پیش پایتان قلم گریه اش گرفت
تا " در " نوشتم ، ندیدم ناگهان چه شد . . .
نه دست
نه قلم
نه دیگر نمی توان نوشت
مادر
ببخش . . .  کار من نیست
بچه ام
با این مداد خیس،نه! دیگر نمی توان نوشت


07 اردیبهشت 1392 775 7