در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مرتضی ساسانی)

دفتر شعر

جامانده

جا مانده ای از این دیارم
با دوری ات من هم جوارم

دلخوش به این دوری نماندم 
من سالهاست ابر بهارم

از کودکی در پای مکتب
دلدادگی باشد شعارم

جانم برایت قابلی نیست
در راه تو من جان نثارم

از روضه های کربلایت 
اشک دو دیده شد عیارم
 


22 اسفند 1396 61 1

....

نوکرت دارد دلش دیگر مکدر می شود/

از غم و دوری تو همواره پرپر می شود/

 

حال و روزم اینچنین است بدان/

با گفتن هر یا حسین چشمان من تر می شود/

 

جان من را هم بگیری با ارزش است/

حال من اینگونه بهتر می شود/

 

من همه دلتنگیم دلتنگی طفل شماست/

طفل عاشق هم برایت طفل بی سر می شود/

 

حرف او پشتیبانی از حق بود و بس/

این چنین است علی اصغر علی اصغر می شود/
 



29 آذر 1393 630 3

صدای گریه ی تو

آقا ترنم شب تو می کشد مرا

آقا به یک نگاه تو می کشد مرا

 روز دشنبه رسید و نامه ی عمل

آقا صدای گریه ی تو می کشد مرا



27 شهریور 1392 550 4

اشک هایت شد نوای دست تو

«کاش می گشتم فدای دست تو
تا نمی دیدم عزای دست تو»

کاش می شد تا که عمرم را کنم
تکیه ای اما برای دست تو

عشق باشد تا برایت زمزمه
اشک هایت شد نوای دست تو

عاشقانه گفتمت زیباترین
عشق تو باشد صفای دست تو

تا شنیدی این صدا:هل من معین؟
ناصرش باشد سزای دست تو

مادری آمد تو را آرام کرد
بانگ او آمد ثنای دست تو

عطر یاسی آمد و بیهوش کرد
بوی عطرش شد هوای دست تو

پیش نهر علقمه افتاده ای
خون دلها شد جزای دست تو

صاحب دستان عالم خواست که
دست باشد در لوای دست تو

تشنه کامی های دنیا یک طرف
تشنه کامی شد حرای دست تو

کی شود روزی بگیرم ای کریم
روح طبعم از غذای دست تو؟


04 خرداد 1392 527 6

راز

سلام به همه دوستاان.به گفته یکی از دوستان عمل کردیم و یک بیت از یک شاعری گرفتیم و بقیه اش رو سرودم.لطفا این شعر(البته اگه بشه گفت شعر) رو از نقد های خوبتون بی بهره نذارید.ممنون

 *بیت اول برای من نیست.


«خواجه گریبان چراغی گرفت
دست من و دامن باغی گرفت»

یار نبودش ز چه رو آمدی
سنبل و بلبل ز چه داغی گرفت

قصه نگویم که تو را ول کنم
ول شده را راز چه آهی گرفت

شمع شدی طالب دیدار یار
در نظرم دل ز چه باکی گرفت

سر نزنم تا به بیابان تو
آب نباشد ز چه جانی گرفت؟

جان به هوای تو مرا خوار کرد
قصه چنین است، چه بادی گرفت؟



30 اردیبهشت 1392 413 5

جان دوباره

طبع شعرم همه باران گرفته است
شاید که از دل تو سامان گرفته است

مجنون شدن برای تو خیلی محال نیست
این دل شود اسیر تو درمان گرفته است

در این سروده که به یاد تو گفته ام
جانی و جان به هوایت پایان گرفته است

یاد، آن غروب دلگیر نو بهار در مقابلت
جان دادم و جانت گریبان گرفته است


اینها که گفته شد تصویر ذهنی من است
اما نشد که شود واقعیتی التیام بخش...
حیف...


23 اردیبهشت 1392 1190 7