در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده جمال جمشیدی)

دفتر شعر

از قضا عشق بخندد و هوس گريه كند

مرگ يك مرد زمانيست كه بس گريه كند 
بنشيند بنشيند و عبس گريه كند

در زمستان و بهار و همه ثانيه ها
هي به شب زل بزند باز سپس گريه كند

خواب بيند كه همه روح و تنش خشك شود
و بخواهد ز خدا سقف قفس گريه كند

من كه بر جمله سخن هاي خودم ميخندم
باز امشب ز چرا تا ز نفس... گريه كنم 

كاش يكبار ببينند همه مردم شهر
از قضا عشق بخندد و هوس گريه كند

قافيه سست و پريده ست بگو شاعرنيست 
آنكه در خویش خزيده ست ز بس گريه كند

گوش جان باز به فتواي تو دارند بگو
عاشق تو، كه بميرد؟ و چه كس گريه كند؟

91/11/23


28 اردیبهشت 1392 634 3