در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مسعود افشاری)

دفتر شعر

اینجا

اينجا دو چشم،دست به دامان جاده اند

پشت نقاب پنجره ها درهواي خواب

چشمان انتظار...!

اينجا بس آرزو به دل خاک خفته است

در گور سينه اي ز جفاي زمان،خراب

يک قلب بيقرار...!

اينجا اميد نيست ولي ما اميدوار

مانند تشنه اي شده سيراب با سراب

پاييز بي بهار...!

اينجا که شب جوانه زده در عبور صبح

خشکيده چشمه سار خروشان آفتاب

از جور روزگار...!

زاین بار درد، خسته کناری نشسته ام

با خنجری به سینه و با دیده ای پر آب

محزون وسوگوار...!

بایدسپیده از قفس شب رها شود

بشکن طلسم ظلمت و بر آسمان بتاب

ماه ده وچهار...!

باید عبور کرد از این رنج ناگزیر

یک دست جام باده مرد افکن و شراب

یک دست زلف یار...!

اردیبهشت 1388


30 خرداد 1392 730 3