در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مریم خدمتی)

دفتر شعر

عجب زیباست ترسیمت به میم و ها و یا و دال

گویند که ماه رمضان ماه مناجات خداست

سفره ی رحمت حق در همه دلها برپاست

این ماه اگر ماه براوردن حاجات و دعاست

گر سفره ی افطاری به هرجا برپاست

گر زخم دلت مرهم و درمانی خواست

گر دست نیاز به درگه حق برخواست

گر گوشه ی هر دیده ای اشکی جاریست

گر لب تشنه ی تو یاد حسین بن علیست

گر دلت یاد علمدار شه کرب و بلاست

آن لحظه که اشک بر دامن صورت جاریست

با سوز دل و ناله ی هجران بگو

یا رب همه آرزوی من یوسف زهراست 

 

سلام

طاعاتتون قبول حق ...



17 تیر 1393 337 4

قبول است آقا

ما همه از شما دوریم، قبول است آقا
ما همه مدعی هستیم، قبول است آقا

همه روزمرّگیمان شده درس و زندگی
زندگی بی تو تباه است، قبول است آقا

بی فکر و عمل هر سحری ندبه، دعا میخوانیم
میدانم که این فکر و خیالات افول است آقا

ما اگر هر نفسی شعر و غزل میگوییم
هیچ یک از ته دل نیست قبول است آقا

کاش ما جرئت خلق چاه نامه داشتیم
معرفت را نداشتیم، قبول است آقا

چرت و پرت هامان همگی کذب قشنگند ولی،
ما همه دل خوش آنیم، قبول است آقا

حال ما بی تو و با تو همه حال یکسان است
ما دل به تو نسپردیم، قبول است آقا

مولا به خدا گفتنشان سنگین بود
ما همه روسیهانیم، قبول است آقا

"عجّل الله فی فرج" گفتیم و در رؤیا شدیم
ما هم خسته ایم از ادعاهامان، قبول است آقا

ما همه در فکر گناهیم و شما اندر شفاعت
عشقْ بی تو یک سراب است، قبول است آقا


21 شهریور 1392 976 6

زندگی چیست؟

زندگی چیست؟
سوالی ساده
یا که شاید هم سخت
زندگی صحنه ی جنگ بدی و خوبی هاست
زندگی شاعر این خاطره هاست
شاید هم زندگی نسیان تلخی هاست
یا که تعبیر دگر این باشد:
زندگی بود و نبود فردی ست
ولی تعبیر قشنگ تر این است:
زندگی گم نشده ست!
در لحظه ی ناب سحری باید جست
پی یک دورکعت نمازی ست
که تکبیره الاحرامش را
عشق گفته باشد
آری ای انسان نسیان کار
زندگی نیست قفس
زندگی هست در لحظه ی بیداری دل
زندگی هست مناجات به یک سوره ی دل
زندگی گفتن یک جمله ی ناب است
همان جمله ی مشهور همه عشاق و همه خسته دلان
"الهی من لی غیرک"
زندگی درک حدیث دلت است
زندگی چون شور سر دانه ی زیر مشتی خاک
زندگی هست به همین سادگی و شیرینی
پس تا نفسی هست
قدر فرصت را دان


19 تیر 1392 812 4

أين المنتظرُ لاقامه الأمت و العوج

مولایم
حس عجیبی دارم
دل من حال شکفتن دارد
دانه ی عشق شما
که شده کاشت در این غمکده ام
داشت شد از چشم ترم
ترسی دارم ز هیاهو و صدای وزش باد زمانه
ریشه ی غنچه ی دل
جای امن میطلبد
کلبه ای از جنس دستان پرمهر شما میطلبد
پر از ابهام است سکوت دل من
غنچه اش میطلبد،
صدایی چون تپش پنجره ها را
از نسیم سحری ،
یا که آن باد صبا ،
نفسی میطلبد
نور، عشق ، ایمان و صفا میطلبد
نور در طرح نگاه و نظر لطف شما
عشق از چشمه ی ایمان و دعا میطلبد
مدیون است هستی اش را ،
به امید ، دعا ، لحظه ی ناب و ملکوتی اذان سحری
چه گلبرگ های سرخی دارد
که شده سیر ز خون دل من
چقدر عر من احساس عجیبی دارد
دارد سخنی ناگفته
شِکوه اش جامانده
از شیطنت و بازی نامرد زمانه گله دارد
چه صدایش سنگین
چه کسی تاب بیان غم او را دارد
قلمم نای به تصویر کشیدن که ندارد
شانه خالی میکند ، صفحه ی دفتر من
ریشه ، برگ ، آوند و همه بند وجودش ترس است
کرم خاکی مگر از صاحب ریشه ست آگه؟
غنچه ی عشق دلم
باغبان مبخواهد
عشق را میخواهد
نور را میخواهد
خلاصه کنم این خواسته را
او تو را میخواهد
سایه ی لطف شما بر سر آن
مایه ی امید و نشاط دلم است
همه هستی ، همه ثروت ، همه دارایی اوست
او که میداند تو به یادش هستی
تو نجاتش هستی
خلاصه تو که منجی همه دلهایی
شب تاریک و سیه ،
شب هجرانش را ،
تو سحر کن آن را،
با حضور گرمت ...
تو ای شاعره ی خسته دلان
صفحه را برهم زن
حرف دل را بازگو
آقایم:
آیا تو فقط مولای همه خوبانی؟
پس ما روسیهان را چه شود؟
چه بگویم ز خجالت
که منم شرم مجسم
تو تنها علل زندگی ما هستی
تفسیر وجود هستی ،
همه در دست توست
تو بیا روشن کن
چلچراغ فلک هستی را
آفتابا
تصمیم دارم که بذارم زمین
کوله ی بار گنه را
همان ابر سیه را
همان مانع بیداری دل را
آخر چه بدانم که چه اسمش بگذارم
فقط این را گویم
مددی مولاجان
مددی یا مهدی

مارا با آینه ها آشنا کن ...


16 تیر 1392 1048 2

السلام علیک یا بقیه الله

دلم تنگ است
دلم از هجر مولا بد شکستست
چرا اینهمه آه و صدایم
به صدایش نرسیدست؟
نکند بار گناهم به قدریست
که نمیبینم که هنوزم که هنوز است
مولای من منتظرم هست
نکند کوله ی راهم هیچ ندارد
که کند همرهیم تا که رسم وادی معشوق؟
چرا تا به الآن مانده ام اینجا ... ؟
سوالیست که با ذهن پر از خستگی ام سر جنگ دارد
بگوی مولا
بگو تا کی در این زندان غم باشم هراسان؟
و چرا هیچ کسی نیست در این غم متامل؟!
و چرا هیچ کسی منتظر یار ننشستست؟
و چرا اینهمه عهد شکستیم؟
و چرا اینهمه مشتاق وصال و بابای زمانم نیامد؟؟؟؟؟
و چراهای فراوان دگر...
من هنوز می مانم
اشک هایم جاده های انتظارش را آب پاشی میکند
تا که چون آید او
خاک آن جاده ی پرگنه ام
مایه ی رنج عزیزم نشود
و هنوز منتظریم ...


15 تیر 1392 582 4