در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سیدوحید حسینی)

دفتر شعر

هدیه کن سوز دلی تا بسُرایم ز غمت

هدیه کن سوز دلی تا بسُرایم ز غمت وَرنه من بیشتر از خاک و گِلی سرد نیَم به وجودم نفسی دَم زِ مسیحای دَمَت گَر  اَز  اَنفاس بَسـیـطت نبود، مَرد  نیَم هـمه  ذرات   جهان   آمدنت  را   گویند که در این بزم هماهنگ، اَقَـلّ، گَرد نیَم گرچه ازشهر شدم رانده و آواره ی دشت نیک دانم که ز  کـوی و  کَرمت طَرد  نیَم همه  دنیا  به  هواخواهی کویَت  پـویند که در این بادیه ی عشق و جنون فرد نیَم نگُـزیـنَم  بجز  از  سوز شما  ســوز دِگر به تمــــنای  بسی درگه   بی درد    نیَم دست  از  دار رها  کرد ز دوری بـهـــار بـه  صـف مـنـتـظـرانـت  ورق  زرد   نیَم


08 مهر 1395 347 1

ای لعل لبت درد مدام تن و جانم

ای لعل لبت درد مدام تن و جانم

ای سرمه ی چشمت بِبُرد تیغ زبانم

ای مجمع زیبایی و کانون نجابت

ای عارضه ی حیرت و رویای نهانم

هر ناوک چشمت که جهد از پس ابروت

کاری بشود زخم به این روح و روانم

کمتر تو بکن مشغله با قلب سلیمم

ای بی خبر از درد مدام تن و جانم



01 تیر 1395 655 0

یا صاحب زمان

ما غلامِ خانه زادِ سفره ی عشقیم، عشق
همچو خاتم بر نگین حلقه ی عشقیم، عشق
ایها المعشوق در پشت سرت می ایستم
همچو سیفی در نیام و خانه ی عشقیم، عشق
در شبِ جمعه خدارا شکر، یا مهدی سلام
در صَفَت هستیم گویی زاده ی عشقیم، عشق
این همه گفتن ز عشق از توست یا صاحب زمان
ما به لطفت قطعه ای از سبحه ی عشقیم، عشق
این محرم روزی ام کن رحلتی تا کوی دوست
جمله مشتاق و سمیع روضه ی عشقیم، عشق
هر زمان دل گیرد از روی ندامت، راهمان
بر مزارِ عاشقان و قبله ی عشقیم، عشق
با ارادت عهد و پیمان بسته ام صبح سپید
با زبان نه، با کفن آماده ی عشقیم، عشق
کی شود بینی تو مارا، همزمان بینم ترا؟
لحظه ای هم ما حریصِ دیده ی عشقیم، عشق


22 مهر 1392 366 0

شعر بی غرض

ترسم که دگر شعر در آیات گذارم

از سیف امیرم، به چه ابیات گذارم

 

این بذله ی شعری نه که از روی غرض بود

نقدت چو دوایی ست که بر روی مرض بود

 

تنها زایده ی تخیلات ذهنی من بود... :دی



23 شهریور 1392 455 2

مشرقی ترین امام

با هر طلوع، بوسه ی خورشید می رسد به تو
ای مشرقی ترین امام جغرافیای دین

هر روز هدیه ام سلامی به سمت توست
ای مرتضای رضای اولیای دین

در کور سوی مغرب خویش مانده ام خموش
شمس الضُّحای مردمی و اوصیای دین

گر مانده ام جدا زحال و هوایت، مرا دوا
راهی که می رود به سمت ضریحت، ضیای دین

در باد، شعله ی ایمان من نشسته است
گیرم مرا به آغوش امنت، رجای دین

از آن حرم کبریایی خود یکدم بپوش
بر روح بی نوا و عبای من ردای دین

سلطان یکی به جهان باشد ار مرا تویی
ای مالک مرز پارسی ای آریای دین

باب الجواد تو مولا درب بهشت ما
اذن دخول من ز همین ابتدای دین

تب دار گشت قلب من از رقص پرچمت
پر های و هوی در محیط تو هر صدای دین

در آن حیاط صحن طلایت نرگسانمان
ابری تر از هوای بهاری؛ جلای دین

مستم ز جام باده ات ای مقتدای من
سقای صحن طلای تو آقا دوای دین

تا آن زمان که ثامن من ضامنم بود
بیمار دائم و گشتیم مبتلای دین

یک لحظه یک نظر به جوانان فاطمیه کن
روشن شود مجالسمان با نوای دین

ای آنکه درب آستان تو باز است تا ابد
همواره ایم غلام و کنیزت، رضای دین


22 شهریور 1392 454 4

هوای قلب مارا مهدیا، چون جمکران کن

به دستانم نمی بینم بجز بار گناهم
به درگاهت نمی بینم بجز احسان و بخشش

چو یک هفته به دور از بارگاهت می زنم پر
به قلبم موج تاریکیّ و بی یاری و رنجش

سرم را از خجالت در گریبان برده ام سخت
چو میدانم مرا می بینی و من محو لغزش

به خود کردم غلط کردم درین یک هفته بی تو
مرا سیل گناهم رانده از میدان سنجش

همه اعمال من در پیش رویت امشب آرند
ندارد ذره ای بوی خدایی، عطر کوشش

هوای قلب مارا مهدیا، چون جمکران کن
صفا ده قلب ظلمانی مارا با نوازش


20 شهریور 1392 397 5

زخمی از رفیق

ماند، زخمی کهنه در دل  از رفیق
دردی از نزدیک یارم آن شفیق

آنکه من همچون برادر بودمش
آنکه روزی شعله در سر بودمش

هر زمان در هر مکان شُوری بخواست
مشورت را از من کولی بخواست

باز می کردم به اذن رب همی
قفل کارش را، به زخمش مرهمی

شب به شب در جاده های همدلی
صحبتِ درد و غمِ بی هم دلی

نغمه های جاودان در پیش رود
همصدا گشتیم با بارانِ جود

یک شب از روی جهالت لب گشود
راز تنهایی روان بر لب نمود

قصه ی عشق مرا در جمع زد
بید مجنون مرا بر شمع زد

کلبه ی پُر  های و هوی گرمِ ما
گشت ساکت از گرانیِ هوا

چشم من بر نورِ فانُس خیره شد
آخر ای عاقل چرا اینگونه شد؟

این نه یک بار و که باری چند بود
حرف تنهایی به جمعش قند بود

همچو سُربی داغ بر آبم بزد
کج بشد شکل خیالم، خَم بزد

بعد از آن تلخی به رویش پیشه ام
تا بفهمد چیست در اندیشه ام

او نفهمید و به لب آورده ام
ای جوان از دست تو رنجیده ام

گفت باشد، حرف تو باشد طویل
حرف دل بعداً به سمتم کن گُسیل

روزها رفت و نشست این غم به دل
همچو سوته زورقی بر روی گل

دیگر آن فرصت به بعداً هم نشد
ذره ای بیرون ز قلبم غم نشد

دوستی را تا نهایت دیده ام
دشمنی هرگز به خود نگزیده ام

از دلم دیگر وفای او برفت
از سرم دیگر هوای او برفت


04 شهریور 1392 499 2

مادرم ماه جبین کرد مرا...

چادرم...
فدیه ای از خون شهید است به من
مادرم
هدیه بمن داد، سیاهش سر من
گفت برمن که "عزیزم، دختر
هرکجا هستی و باشی، به وقار
بعد از آن خالق هستی که بود حافظ تو
چادرت همچو نشانی ست به معبود از تو
آیتی بهر حفاظت ز عدو
و دهد جایگه آن چهره ی تو
چهره ای پر ز کمال
چهرهای پر ز نجابت و جمال
می درخشی چو کواکب به سما
اندرین شهر سیه همچون خال"
مادرم...
هدیه ی تو تاج سرم
همچو روحت بشود بال و پرم
به سماوات برفتم ز همین بال عفیف
به کرامات رسیدم ز چنین خال حنیف
و عدو دست به دست
خواهد این هدیه ی مادر ز سرم برگیرد
ندهم تن به چنین خفت و پست
و عدویم خسته
خسته از غیرت من
خسته از عهد من و خون شهید
تن من همچو امانت ز حبیب است بمن
همچو یاقوت گران، محفظه زیب است بمن
و مرا بر دگران همچو نهیب است ز من
می زند چادرمن داد سر دشمن من
نتوان هدیه ی مادر ز سرم برداری
نتوان رتبه ی اعلی ز برم برداری
چادرم را به سرم بگذارم
و عدو را گویم
با صدایی غرّا
بهر هر تارِ همین خالِ ثمین
خون صد مرد جوان شد به زمین
ارث دینم ز امامم به من است
فاطمه(س) مشق حجابم به من است
مادرم ماه جبین کرد مرا...


15 مرداد 1392 462 0

نظم و نثری ثقیل

واقعا عشق چیست؟
نوای بلبلان در نیمه های شب، که بدنبال معشوق است...
یا تپش های دلِ مجنون که در مقابل مفتون است...
هر چه هست، گویا از دل برمی آید...
ول وله ایست در دلـــــم              خواسته ایست در دلـــــم
از هــــــمه سو بریده ام               سوی تو گــــشت قبله ام
همره دوســــت گشته ام               زار و ملــــول گشــته ام
بیدل و خسته ام بـــــبین               باز نشــــــــسته ام بــبین
اشک به چشم من روان               خون بدلم، ز من مـــران
چهره ی دلگشای خــود               آن مه رهگشای خـــــود
نور به چـــشم و دیده ام               چــــــهره ی یار دیـده ام
نوش بود به کــــــام من               قرعــــــــه ی او بنام من
دست من و دعــــای من              سمــــت تو ای خدای من
منزل و یار مـــــی طلب              سنگ و عـــیار می طلب
همـــــــــــدم و قانعم بود              سنگر و غـــــــــانــمم بود

و هر چه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
و اگر عشق نیز از دل کسی برآید و به سمت کسی روان شود، لابد بر دل او نیز حلول کند و غالب شود...
کنون فارغ از تشریح چگونگی حلول و رؤیت هلال؛ ابتدا به ساکن در این متن ثـقیل، این غریب حس اصیل و این از پای درآورنده ی بخیل را، چطور بود که دست دخیل، کوتاه بود از این نخیل...!!؟
اصلا حدود آشنای ما چقدر است...؟
عشق همچون نخل بالغ، قائم است...


14 مرداد 1392 410 0

آخرین شب احیا

فرصتم ده آخرین دم جزو یارانت شوم
آخرین احیا شبی بر سفره مهمانت شوم
بوسه ی گستاخ خودرا بر کفِ پاتان زنم
دست بر سینه همی درصحنه قربانت شوم

هر شب از روی ندامت سر به زیرم الامان
این شبِ آخر، میانم با خدا خواهم ضمان
می شود آقا بجان مادرت از روی جود
دادِ عجزم را رسانی بر خدا، صاحب زمان؟

من که عمرم را به درگاه شما سرکرده ام
از جوانی بر سرِ خوانِ شما پرورده ام
بارِ دیگر می شود آقا نمک گیرم کنی؟
غیر حُبَّت را ز قلبم از ازل در کرده ام

ابنِ زهرا، پورِ حیدر، گرمیِ دلهای ما
سر زنی آیا به خلوتگاهِ این شبهای ما؟
دیده ی مارا منور می کنی، ای جان من
روی چون ماهت که باشد شمع محفل های ما


09 مرداد 1392 397 2

غـــــــروبی باز بگذشت و...

غـــــــروبی باز بگذشت و ندیدم روی دلدارم...
نــــدیـدم آن مـه ده چار و آن یار پـرســــتارم...

نمـی دانم کـدامین جــمـعه باشد قـسمـتم رؤیـت...
همی دانم که ذکر تو بود هر روز و شب کارم...

بـرای دیدنـــــت هـر شب کـنم آماده جــانم را...
دلم را کــنده از دنــــیا و مـــن راز تــرا دارم...

ســـــحر چون می شود با ذکر تو بیدارم و اما...
نمی دانم که وصــــل تو چـگونه از خــدا دارم...

بـیا روشـن شود کوی و بــیا آذیـن شـود برزن...
که من هر جمعه شب بهر تو در آشفته بازارم...


04 مرداد 1392 299 1

ماه خوب خدا

باز بـه مهــــمانی او دعـــــــوتــیم
جـــــمله سر خوان خــدا می رویم

قــلب پر از جور، درون قـــــفس
دستِ نیاز و به دعــا می رویـــــم

روح ز پــیمـــانه ی تن بَـر کَـــنیم
سُبحه به دست و به سما می رویم

آشتی ام می دهد ایــن مـــاه خوب
با خودمان، سمت خـــدا می رویم

در شب قدری و سرم رو به خاک
سجده به مـــــعـــنای فــنا می رویم

زنـــــده کند یار، مرا در سجـــــود
سجده به دیــــــــــدار خدا می رویم

حیف، ازین ماه عزیز و شـــــریف
راه که بـــــاز است؛ کجا می رویم؟؟؟

وحید


01 مرداد 1392 301 1

عشق وحشی تر از آنست که پنهان بشود

شعر زیر، شرح داستانی ست از عاشقی که در جوانی بدنبال دختری بوده و نمی خواسته خود با دخترک مواجه بشود؛ بنابراین واسطه ای می گزیند تا بلکه کار آسان تر پیش رود. نامه ای بدست واسطه میدهد و ...
این شعر از پیریِ عاشق شروع می شود و به جوانی اش بر می گردد...
در ضمن تمامیِ اسامی و القابی که در شعر آمده ساختگی ست و زایده ی فکرِ مُشوَّشِ نگارنده می باشد و با دنیای واقعی و بیرون، هیچ قیاسی نباید شود که قیاس امری ست باطل...

عاشقی منقلب و پیر و پریشان، پر جوش
مست بگذشت و همه جان و تنش، جوش و خروش

بی خبر، وقت مَساء، کوزه به دوشش میرفت
ظلمتش دست نیازیده به نورش میرفت

گام بنهاد به بیرون و ره بادیه جست
تا در آن خلوت شب، بستر بی عاریه جست

دوسه پیمانه دگر رفت به پیمانِ رفیق
پس ازو نیست دگر جان و دگر یار شفیق

به صُوَر خیره و لب بر لب پیمانه همی
به خیالِ پرِ پرواز و قراری و دمی

غرق در وهم و خیالِ همه آفاق و مَهان
عرضه می کرد حدیثـش برِ دادارِ جهان

راه بربست براو شیخ طریقت به زمان
"که چرا مست زنی حرف خدایی تو فلان

چه کنی فرد دراین بادیه ی کور و غریب
چه ستانی ز خدا بهر تماشای حبیب

تو که مطرود رفاقت شده ای، یارت کیست؟
و که مجبور رقابت شده ای، کارت چیست؟"

"باید آن لحن خوشت را به زر اندود نوشت"
این بگفت عاشقِ مست و دگر از جام نهشت

رفت بالا و سرش گرم و ته کوزه بدید
دگر از شیخ طریقت سخنی را نشنید

متکلم به فُرادا، رخ خود رو به هوا
مُتِعَلِّم به طریقت شد و دستی به دعا

"خالقا! مست به درگاهِ دعا آمده ام
عاشقِ دربه درت، بین ز کجا آمده ام

عاشقم، می نشود فاش چو این سرّ نهان
مهروموم است و دلم منبع آن بِرِّ نهان

عشق وحشی تر از آنست که پنهان بشود
شور در سر ز که دارم چو که پنهان نشود

یارب آن سرو قدِ، سبز خطِ، سیمین روی
بمن آرش که شود روی زرم، سُرخین روی

چو که مارا سر و سرّی ست ز آن یار نَدیم
نرود یاد که چون بوده در آن مُلک قدیم

روبروی هم و مه کامل و پیمانه بدست
یارب آن شب، شِکَر از غفلت من رفت و بِرست

دگر آواره ی صحرا شدم و خانه خراب
دگر از غربت شهرم شده ام رو به سراب

هوس یار و نشستن برِ آن ماه جبین
هوس فال و گرفتن لبِ آن لعلِ ثمین

بوی وصلش به مشامم برسد بارِ دگر
گردِ گامش بشود سرمه به چشمم، نه حذر
رفته از دیده ولیکن نشود پاک ز یاد
عطر خوبش، شده ام دور و خماریِّ زیاد"

شیخ بنشست و بگفت"عاشقِ فرتوت و حزین
چه نشستی که شده سرو قدت، سرد و کمین

دگر آن خوش خط و خال و دگر آن زیبا نیست
دگر آن ماه جبین و دگر آن شیوا نیست"

چو شنید این سخن از شیخ طریقت، عاشق
کوزه را سنگ زد و شد به حواسش فائق

داد سر داد به آن شیخ طریقت که که ئی؟
تو کجا دانی از آن دزد دلم، شیخ نه ئی!!

شیخ رو کرد به عاشق که "منم سنگ صبور
مونست، محرم رازت، منم آن یارِ فکور

منم آن خاطره ی یوم جوانیت به باغ
تویی آن عاشقِ دلسوخته از نقره ی داغ

هیچ  یادت ز من و سفره ی رازت داری؟
گپ و گفتی ز حبیب و دلِ بازت داری؟

پاسی از شب، من و تو، درد دلت بود روان
نورِ فانوس و شکاری و طعامی سرِ خوان

رازِ مستور ز بیگانه برم آوردی
عشق دیرینه و دیوانه برم آوردی

چو که پنداشتی آن رندِ جگر سوخته ام
قصه ی عشقِ درازت به لبم دوخته ام،

دادی ام دست خطی بهرِ حبیبت ببرم
گفتی ام نام و نشانی ز تو پیشش نبرم

رفتم و فرصتِ برگشتن من سهل نشد
دادم آن نامه و در پاسخ او جهل بشد

به خیالِ کج و واهی که نگارنده منم
غمزه ای از سر لطفش که نوازنده منم

چشم خود بستم و پا در رهِ جودش دادم
باز آغوش و سرم را به وجودش دادم

سعی و رنج از تو و شب در رهِ او بیداری
ناز و عشق از من و شب در برِ او دیداری

چند صبحی به چنین فَعلگی اش ما خوردیم
تا که با غفلتِ او زندگی اش را بردیم

دل بدزدیدم و رهزن به حواسش بشدم
دست بُبرید و تُرنجی به لباسش بشدم

عقل خود باخت و خود را به مَنَش وقف بکرد
زندگی ساخت و با همچو منی سقف بکرد

دو سه ماهی به خوشی، عیش و طرب می بگذشت
بی خبر از تو وحالت که به زشتی بگذشت

ناگهان وقت نمایش به بدی ها برسید
کارمان تخته شد و سختیِ دنیا برسید

دِرَمی زانکه برانیم طلب کاران را
گِرَمی قوتِ جوین زانکه طَعام و نان را

روز را چونکه کمی تنگ و کمی سخت بدید
از برم رخت ببست و به پدر سخت دوید

بخت ملعون مرا رفتن او کامل کرد
گاهِ رفتن، رخِ خودرا ز رخم غافل کرد

منِ تنها و اسیرِ کفِ این مردمِ سخت
من بیچاره و یغمای فلاکت، بی رَخت

پس از آن، عزلت و بی باره گی ام کار بشد
غربت و خستگی و فَعلِگی ام کار بشد

خانه ام گوشه ی میخانه و یارم لب جام
درس می گیرم ازین مستی و زین باده ی خام

تلخیِ مِی نبود تلخ تر از رفتن دوست
زان بَتَر کارِ من و بردن معشوق ازوست

نَبُوَد اکبر ازین جرم درین شهرِ فنا
که کنی حیله به مأمونِ خود از بهرِ زنا"

عاشقِ پیر بشد حلقه به چشمانش اشک
زِ سرِ غیظ و غضب، چشم، چو پر خونی مشک

جمله ی آخرِ خود شیخ رساتر سرداد
که "منم شیخ خطاکار که دامن تر داد

عاشقِ پیر، تو خواهی که بگیری جانم
لا سخن، لیک بدان ضاله ام و مهمانم"

باز عاشق به هوا کرد سرش را و بگفت
"خالقم! کار و کَسَم! شیخِ زنا کار چه گفت؟

زندگی را چو چُغاله به لبم تلخ بکرد
طفلِ نوپایِ دلم را به جفا سلخ بکرد

تو و این ملحدِ خائن، تو و این مرد هوس
تو بدان، دوزخ هشتم بودش تنگ و قفس"

رهِ میخانه گرفت عاشق و لب ذکر و دعا
شیخ استاده بجا، فکر در آن کار و خطا...


31 تیر 1392 438 5

قرآن و عترت؛ بحری عظیم

شرح صدرم ده خدایا، مرحم است...

قطره ای بنشسته در ساحل منم/معرفت دریاست در پیش و برم
ساحلم خشک و نه آباد و نه پاک/روبرو بحر است، بهرش سینه چاک
ناظران و سائلان و عاشقان/عارفان و پارسایان، زاهدان
جمله ی مردم همه مشغول آن/هرکدام از نحو خود، نفعی ز آن
ناظران از منظر ساحل ز دور/جزر و مد و موج را بینند و غور
سائلان گمراه تر از ناظران/پاسخی خواهند از آن کافران
عاشقان در حسرت دیدار دوست/با سرشک دیده تر کردند پوست
دسته ی عارف کمی بهتر بود/معرفت در وی کمی پرتر بود
آن جماعت قدّ ظرف خود ازو/از برای خود کشند آب وضو
زاهدان و پارسایان، جملگی/تن به آب آرند و غسلِ هفتگی
آخرین بهره که این جمع خواص/ گاه گیرند و شوند آنان غواص
کشف پنهانی و صید راز بود/خوشبحال آنکه این را هم ربود
من ولی تنها نشسته در غریب/جمله یاران در تلاش و در قریب
نِی تماشای تلاطم بر من است/  نِی که کشف و صیدش از آنِ من است
عاشقی ناکرده مژگانم به توست /سائلی ناکرده دستانم به توست
جاهلی کرده به سمتت آمدم /کاهلی کرده به بحرت آمدم
قطره ام، خواهد که دل دریا زند /قطره را در جمع یاران جا زند
ای دل غمدیده حالت به شود/این سرا غم را به ساحل پس زند
از پلیدی و بدی عاری بود/ ذکر افضل، ملجأ یی عالی بود
ای برادر چیست این بحر عظیم/این نصیحت باشد از یاری رحیم
بحر ما قرآن و عترت با هم است/دو گران کالا که دائم سالم است
هرکه بر این عروة الوثقی گریست/ سربلند و سالم و یار علیست(ع)
هر که رو گرداند از ایندو ثقل /عاقبت تاریکی او بود و جهل
من نه گامی بر ضلالت ره زنم /سوی قرآن سوی عترت ره زنم
اهل بیت و ذکر هر دو باهم است / ذکر احمد (ص) هم دوا و مرحم است
بارالها! چشم من بینا نما/قلب من بر ذکر خوش گویا نما
دست من خالی به درگاهت رود/جود تو پر خواهدش کرد و صمد
گام من محکم نما در بحر دوست/این پریشان حالی ام از مهر اوست
قلب من آکنده از مهرش نما/ مرگ من را مرگ در راهش نما

زندگیِّ تیره و تار مرا / با کتاب و عترتش روشن نما



30 تیر 1392 276 0

عـــــــــــــاشقی

هرکه سر بر سر کو زد، نه که او فرهادست
هر که دادی به هوا داد، نه او بیدادست

هرکه با سبز خطی گشت، نه اورا بستود
هرکه از گوشه ی زلفی غزلی گفت، نه او سرداده ست

دعویِ عاشقی و لافِ قلندر بودن
نه که با دست و زبان و طَرَب و فریادست

وادیِ عشق، سُلیمانی و صَعبُ الگذر است
هرکه بر فرش نشسته ست، نه او بر بادست

عاشقی، مردِ رهی خواهد و افسونه زنی
نه که هر غمزه ز نرگس زده، او دلداده ست

عاشقی، غصه و افغان و رخی زر بدهد
نه که هر زرد رخی، عاشقی اش رخ داده ست

وصل، در فلسفه ی عشق، طَرَب انگیز است
عاقبت هرکه به منزل برسد، دلشادست

بنده ی عشق، بجز یار، به چشمانش نیست
هرطرف رو بکند، منظره اش غمیادست

عاشقان را بجز از عشق، حدیثی خوش نیست
هرکه جز این بسراید، لب او بربادست

قلب عاشق چو گره خورده به گیسوی حبیب
هر نسیمی بوزد، رنگ نگارش یادست

عاشقی رسم وحیدست، رفیقان نظری
که بدون گره ای، زندگی اش دلشادست




29 تیر 1392 225 0

تقدیم به ساحت مقدس امام حسن (ع)

تقدیم به ساحت مقدس امام حسن (ع)

لطف خداوندگار کریم...
دیگر بار شامل حال این حقیر گشته است...
و با لغاتی که خداوند بر این زبان و قلم جاری داشته ست...
دلنوشته ای بهر حبیبم نظم و تحریر گشته ست...


و خدا را سپاس...



***

این قلم کولاک خواهد کرد با نامت، حسن (ع)...
این حقیرم اوج خواهد رفت با یادت، حسن (ع)...
 ***


یادم آید صبحِ صادق...
خیمه اش را روز برپا کرد و شب گشته دفینه...
کم کَمَک در یک سحرگاهِ حرارت دار و بی وصف مدینه...
پا گذارم در ابدگاه مدینه...
بال خود را در شلوغیِ کبوتر های عاشق من گشودم...

چشم را تر کردم و زنگار قلبم را زدودم...

رو به آن پیغمبرِ آخِر، حقایق را گشودم...
از خدا شاکر؛ خدایا شکر، کردی جمعه مهمانم...
سحر خیزِ مدینه، در پی ات بی تاب و حیرانم...
و حرفِ دل  به مظلوم دو عالم پیش آوردم...

حسن جان، صحبت یک عمر را از خویش آوردم...

و اول التماسم، پیش جدّت ریش آوردم...

از آن گمگشته یوسف نیز ارادت یک کتاب از پیش آوردم...
تو و آن بحر بی پایان جودت، یا حسن جان...
تو و اکرام ایتامت، حسن جان...
 من و چشمان پر اشکم برایت؛ یا حسن جان...
یا حسن جان...

یا حسن جان...
دو دستم نیمه ی ماهِ خدا باشد دخیلت...
به قربان احادیث جمیلت...
و قلبم سالها گشته رحیلت، یا حسن جان...
صباحی چند در یوم جوانی در جوارت...

دلم می خواهد آن ایّامِ شیرین گردد عودت...
بیایم در هوایت؛ و هر صحبت ز دل دارم بگویم در سرایت...
به فریادم که نتوان گفت؛ لیکن...
سرم رابر سرِ خاکت بسایم...
بگویم با دلم آقا...
عجب پر باری و،
هوش و ذکاوت شده جاری و ساری در کلامت...
عجب مظلومی و غمخوار گشتند عاشقانت...
و این بغضِ تن آسای حریفم را...

به یک منظر ز آن کوی غریبت بشکنم، مانا...

از این زندان تن بیرون شوم، آقا...
درین ماهِ خدا  در هفته ی اکرام آقا

شود مارا درآن جمع حوائج گیر بگذاری...؟
تو ای باب الکرامة...

تو ای دانا به اسرارِ هدایة...

تو ای امیّد قلب عاشقان؛ بحرالولایة...

دمی اذن دخول درگهت خواهم؛ اجازة؟
وتو در آستـــــــــانِ خالقِ باری...
هزاران آبرو داری...
منم خاطی، منم خاری...

تویی شافع، تویی عاری...
و یک باری...
مرا بین دو دستت گرم بفشاری...
دو دستانت ببوسم شانه ام گیری...
وبایک گوشه ی چشمت؛ گناهانم شود خالی...
و در پیش خدا، بی آبرو را هم تو می خوانی...
شفاعت کن مرا یارا...

و هر آن آرزومندی که با آه و فغان و ناله و گریه،
دمی ذکرِ تو گوید  را...
خدا را شکر...

آقا عاقبت کرده طلب ما را؟؟؟


26 تیر 1392 318 2

بی تو این گلها می گریند

بی تو این گلها می گریند بر شاخ درخت
جویبارم ساکت و خاموش از داغی که هست

باز باران اینک اما بی ترانه می زند
نغمه ی بی روح خود را بی بهانه می زند

سبزه دیگر نای رستن را ندارد، مرهمی
بلبلی دیگر برای گل نباشد همدمی

عطر خوش از گُل نمی آید برون، گُل را چه شد
آن خرامان سرو باغم پای در گِل از چه شد

کلبه ی تاریک و سرد باغ، احزان گشته است
آنکه روزی پر ز رزق و نور و باران داشته ست

ای بهار بی خزان، ای باغبان عاشقان
روح باران، ای ترانه، ای نوای بلبلان

همدم و همراز گل، ای مرحم سبزه، بیا
عطر نرگس، نور باغم، گرمی کلبه بیا

گل ز شاخ و سرو باغ و سبزه ی زیر درخت
بلبل و عطر گل و هرچه درون باغ هست

جمله یکسر زیر لب ذکر ترا سر داده اند
"جمعه ای را بر گدا آقا بیا" سر داده اند

باغ مارا کن مصفا، گل شکفتن گیردش
جویبارم پر ز آب و شاخه رستن گیردش


23 تیر 1392 298 0

هرزمان آیـــــی، به دنیا، عــــید برپا می کنیم

حرف دل را با کدامین واژه تقدیمت کنم؟
داغ قــــلبم را چــگونه باز، تسلیمت کنم؟

تا به کی چشمم به مشرق، صبح جمعه، بی حبیب؟
تا به کی این امتت، از روی مـــــاهت بی نصیب؟

کوچه های ذهن من نام ترا خواند هنوز
اشک های قلب من بام ترا خواهد هنوز

بی تو مانند علی سر در چَه و خلوت کنیم
غصه ها را، ناله در تنهایی و عزلت کنیم

هرزمان آیـــــی، به دنیا، عــــید برپا می کنیم
در صَفَت، تن در کفن، مستانه غوغا می کنیم


21 تیر 1392 232 3

توفیق اجباری

چندیست که در غلاف تن وا ماندیم
محصور به دنیا شده در جا، ماندیم

آبی که کند پاک تن مؤمن را
از دور بدیدیم و ازو جا ماندیم

درهای رجب ز غفلتم قفل بشد
در پشت دری بسته به خود ما ماندیم

در خواب و برفته ست ز دستم شعبان
 از قافله ی مهدویان جا ماندیم

توفیق به اجبار بما رو کرده ست
 والحمد، که در جرگه ی مولا ماندیم

ماه رمضان صیقل روحم بدهد
در آینه ی عذاب دنیا ماندیم

ایام شباب است، شبی را قدری
در مسجد و احیایِ دل آرا ماندیم

توفیق دهد یار بما فهم عظیم
در قافله ی یوسف زهرا ماندیم

در ماه صیام و طاعت و بندگی اش
از منزل تن به راه عقبی ماندیم

یارب مددی کن که درین ماه کریم
از اول آن، به طاعتت ما ماندیم


20 تیر 1392 338 3