در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده مسعود شعبانی)

دفتر شعر

آی مردم!

آی مردم!
آی مردم!
باشمایم
باشماکه  زندگی را؛
در دوزخ و بهشت خلاصه کردید!
ترسیدید؛
عشق را کشتید!
و بهای آن را؛
به قیمت یک تکه نان دادید
باشمایم
این مردمان افسرده خاموش!
باشما که کودک گل فروش خیابان را؛
با نگاه سرد خود بلعیدید
آی مردم!
آی مردم!
باشمایم
باشماکه درچشمان خود
زنان فاحشه شهر را؛
شهوت پرستان عریان دیده اید!
ونخواستید بدانید که
این جماعت
بهای بقای زندگی تاریک خودرا؛
به قیمت گزاف خودفروشی داده اند!
با شمایم
با شما که عشق را؛
بازیچه بی مقدار دانستید!
یا که آن را؛
منطق آن مردم عیار دانستید!
یا شایدم عشق را؛
چون کلامی
پرشده از تکرار دانستید!
باشمایم
ای صحنه گردانان هفت رنگ!
با نقاب های کهنه و رنگارنگ
و روحی مملو از نقش های
قهرمانان پوشالی خاکستری!
وندانسته اید که
در پس پرده این فیلم بلند؛
نبوده اید جز
لشگر سیاهی این شهر قشنگ!
ندانسته اید یا نخواسته اید؟!
که بدانید؛
زندگی رویا نیست؟!
زندگی؛
جای عروسک خیمه شب بازی و
رقص عروسک ها نیست؟!
زندگی؛
یک رئال بی پایان است...
یک دغدغه ساده و
بی الهام است...


23 تیر 1392 734 3