در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده سیامک نوری خلیله ده)

دفتر شعر

شعری برای مادر...

اینم زیباترین شعر زندگیمِ...که با تمام وجود در روز مادر برای مادرم سرودم...
تقدیم به مادرم و همه ی مادران دوست داشتنی ایران:


قدر تمام لحظه هایم بیقراری کرد
خون دلش را خورد و در من عشق جاری کرد


من بی خبر هر وقت و هر جایی سفر رفتم
مادر به پای من نشست و خانه داری کرد


فصل زمستان، فصل کرسی، باز هم مادر
با یک لحاف گرم دنیا را بهاری کرد


هر جا بریدم دوخت و با گریه هایم سوخت
هر جا که بی طاقت شدم...او بردباری کرد


گاهی پدر خم شد ستون زندگی لرزید
مادر دوباره ایستاد و استواری کرد


شاید که تمرینی برای بار غم ها داشت
وقتی که نه ماه تمام او بارداری کرد


غیر از کسی که نام مادر روی خود دارد
هرگز نمی فهمد کسی مادر چه کاری کرد


31 فروردین 1393- ساعت 1 بامداد



31 فروردین 1393 479 5

داغ تو...(تقدیم به ماه پنهان بقیع)

از داغ تو پر شد دوباره دستمالی

جاری شد از خاک دلم آب زلالی


آن لحظه قطره قطره از غم می چکیدم

عطر تو جان می داد بر گل های قالی


آنقدر از داغ تو باریدم که آمد

در سرزمین چشم هایم خشکسالی


وقتی که خاک راه تو با اشکم آمیخت

می ساختم بر چرخ دل جامی سفالی


نه می شود وصف تورا در شعر گنجاند

نه می شود آورد در وصفت مثالی


حالا...ضریحت را زمین گم کرده خود

هر شب طوافت می کنم در این حوالی

سیامک نوری خلیله ده



21 اسفند 1392 444 5

غزلی برای زنان خوب سرزمینم...

هم دوست دارم عاشقانه مادرم را
هم با دل و جان تا همیشه همسرم را

در خاطراتم روزهای سخت دارم
همراه سختی در کنارم خواهرم را

شاید پسر باشد عصای دست بابا
اما اگر روزی بیاید، دخترم را...

مانند شعر تازه ی خود می پرستم
شاید بخواند از نگاهم باورم را

شعری برای چشم هایش می سرایم
تا پر کند تصویر او چشم ترم را

حالا در این روز پر از مهر و محبت 
تقدیم خواهم کرد بیت آخرم را

« حس کرده ام هر جا که حرف از عشق باشد
دستان پرمهر زنان کشورم را»

سیامک نوری خلیله ده – 1392 – روز زن



18 اسفند 1392 769 7

سرچشمه ی واژه هام...

یکی از آخرین ترانه هام...

اجرا توسط دوست عزیزم آتبین...


یه کاری بکن حال من خوب نیست

یه حرفی بزن تا که آروم شم

نرو از کنارم به این سادگی

نذار از حضور تو محروم شم

اتاقت حالا خالیه خالیه

همه زندگیت توی اون ساکته

تو هستی و من در کنارت ولی

چقد این دفعه قلبمون ساکته

تو میری همه خاطرات قشنگ

باز از پیش چشمای من رد میشه

ببین نقطه چینای آشتی و قهر

داره این دفعه قهر ممتد میشه

کنار تو تازه س همه واژه هام

با تو رود احساس من جاریه

بدون حضور و خیالت بازم

همه واژه هام سرد و تکراریه

تو سرچشمه واژه هامی نرو

تموم میشه بعد از تو این شاعری

با خواهش میگم جمله ی آخرو

تو باید بمونی...نباید بری


لینک دانلود:
http://www.birmusic40.in/modules.php?name=AvantGo&op=ReadStory&sid=17337


http://www.irmp3.ir/play/54997



17 اسفند 1392 396 2

حسرت تو...

ازتو فقط یک ساک و یک سربند مانده

یک عکس کهنه با کمی لبخند مانده


مادر از آن روزی که رفتی پشت در با

قرآن و آب و چفیه و اسفند مانده


خیره به عکست می شود شاید به فکر

آن لحظه ای که از تو دل می کند مانده


هر روز می گوید که تو می آیی آخر

در انتظــار لحــظه پیــوند مانده


یک روز با تو عهد ماندن بست ، حالا...

پای همان قول و همان سوگند مانده


جایت کنار زندگی خالیست بابا

عکست به روی طاقچه هرچند مانده


رفتی برای مادرم تلخ است و شیرین

اینکه برایش از تو یک فرزند مانده


سیامک نوری خلیله ده- 1392



06 اسفند 1392 572 5

آقای عدالت...

دلخسته ام از شهر...آقای عدالت

خالی شده بعد از شما جای عدالت

سخت است...می بینم که آسان می نویسند

نامردمی و ظلم را پای عدالت

عدل است چرخ روزگار خوب...اما

چوب ستم جا مانده در لای عدالت

گشته عروس ظلم حتی نامه ای که

دارد به روی دامن امضای عدالت

ایام تابستانمان را شرح دادیم!

جا مانده از تکلیف انشای عدالت

کی می رسی...کی می رسی...کی می رسی...کی

سر می دهی در شهر آوای عدالت

خون در رگ خشکیده اش شو قبل از اینکه

پایان بیابد آخرین نای عدالت

دیروز بد بود و بد است امروز حالش...

خوش نیست بی شک حال فردای عدالت

این شعر...نه...این نامه را با خون نوشتم

از بی کسی سرخ است سیمای عدالت !

گیرنده:شهر عشق بلوار سعادت

کوی گل و پروانه آقای عدالت

 

سیامک نوری خلیله ده زمستان 1392


02 اسفند 1392 432 8

بارون لبخندت (ترانه...)

ترانه ای از من در آلبوم «فصل سبز» با صدای سهیل و سبحان محمدی...(پخش در بازار از نیمه ی مهرماه 92 شروع میشه...)

به یادت کنج تنهایی
دارم آهسته می بارم
بدون تو دلم تنگه
میون چاردیوارم

روزایی که نمی تابی
دوباره سرد و خاموشم
حریر خاطراتت رو
توی تنهایی می پوشم

جهانم زیر و رو میشه
زیر بارون لبخندت
می سازم باز دنیامو
به شوق روز پیوندت

حضورت مثل بارونه
تنم صحرای بی آبه
ببار ای لذت بودن
دل از عشق تو بی تابه

نگاهی کن منو خورشید
بتاب و رد شو از شیشه
اجاق سرد قلب من
هنوز محتاج آتیشه



07 مهر 1392 812 7

آغاز فصل مدرسه پاییز با تو...

این غزلم سخنی است با کتاب در آغاز فصل زیبایی ها...

آغاز فصل مدرسه...پاییز با تو
دفتر، قلم، خط کش، تراش و میز با تو

در دست مادر کاغذ گلدار و رنگی
قیچی و چسب و روز شورانگیز باتو

تصمیم کبری، ریز علی، چوپان...چه خوب است
این حرف ها و نکته های ریز با تو

بی نانی و ترس از تراشیدن...نوشتن...
زیباست اما خانه ی بی چیز با تو

من برگ برگ زندگی را در تو دیدم
ای کاش گردد عمر من لبریز با تو

ذهن پر از کوروش، زبان عشق از ما
فریاد شیراز، اصفهان، تبریز با تو

از یاد دنیا رفته، یاد مردم ما
احیای ایرانی و ایران نیز با تو



31 شهریور 1392 586 10

غزلی جدید برای تولدم...

این غزل شرح حال خودم هست،که در روز تولدم (26شهریور) رونمایی شد :

خودکار، دفتر،صندلی و میز دارد
فنجان چای و یک دل لبریز دارد

در کوچه های شهر مشکین دشت* مانده
مردی که شعرش لهجه ی تبریز دارد

می خندد و لبخند بر لب می نشاند
هر چند در قلب خودش غم نیز دارد

گاهی غزل در خلوت خود می سراید
عشق فراوان، دانشی نا چیز دارد

او سیب سرخی می شود در دست واژه
وقتی غزل در دست تیغی تیز دارد

پاییز و پاییز است و پاییز است و پاییز
جای تمام فصل ها پاییز دارد

آن قدر در تنهایی خود گریه کرده
یک دفتر مرطوب حاصلخیز دارد

سیامک نوری خلیله ده

*محل سکونت (اطراف کرج)



27 شهریور 1392 1244 18

زن در نشست شعر روی سن غزل می گفت...

تقدیم به بانوان شاعر که گاهی درک نشدند و نمی شوند:

زن در نشست شعر روی سن غزل می گفت
هم از غزل، هم از بغل، هم از عسل می گفت

زن قافیه ها را درون شعر خود می چید
مردی میان جمع حرف مبتذل می گفت...

...ساکت نشست و عاشق لحن صدایش شد
وقتی که زن در بیت آخر از بغل می گفت

بعد از گذشت چند روز از آن غزل خوانی
با حلقه و گل... مرد عاشق از «عمل» می گفت

از دست تقدیر و خوش اقبالی...و گاهی از
پیدایش این عشق از روز ازل می گفت

یک بله گفت و عمر خود را پای مردش ریخت
مردی که حرف عاشقی را لااقل میگفت...

ای کاش میشد بازگشت و روی دار آویخت
مردی که هر لحظه اناالمرد و انال...می گفت

حالا تمام مشکل این زن همان مرد است
ای کاش می آمد کسی یک راه حل می گفت

آغاز می شد هق هق زن لحظه ای که مرد
وقت اذان «حی علی خیر العمل» می گفت

کامش همیشه تلخ بود از بی کسی هرچند...
توی تمام بیت هایش از عسل می گفت

وقتی که حرف از شعر پیش شوهرش میزد
انگار پیش زرگر شهر از بدل می گفت

مرد از سقوط قیمت خانه، طلا و ارز
زن همچنان در آشپزخانه غزل می گفت

سیامک نوری خلیله ده



14 شهریور 1392 1629 7

غزلی عاشقانه...

ورد زبان من فقط لیلاست لیلاست
آرام جان من فقط لیلاست لیلاست

هر کس نشان دارد از عشقی روی قلبش
تنها نشان من فقط لیلاست لیلاست

من هم یکی از ساکنان شهر عشقم
هم آشیان من فقط لیلاست لیلاست

از ابتدای راه من نامی از او هست
تا بیکران من فقط لیلاست لیلاست

تلخی کند هر کس که می خواهد،مهم نیست
شیرین زبان من فقط لیلاست لیلاست

در فصل های تلخ و شیرین کتابم
هم داستان من فقط لیلاست لیلاست



09 شهریور 1392 706 7

سکه شانس...

چشمان سرخ و خسته و سوسوی دیگر
جسمش میان خانه و دل سوی دیگر

بس شیرزن هایی که دیده چشم تاریخ
می بیند امشب در خودش بانوی دیگر

مانند فرزندش همیشه جنگ می کرد
او هم به میدان آمده با گوی دیگر

دیشب شنید از زخم شیران جان سپرده
در گوشه این بیشه یک آهوی دیگر

از آخرین نذرش برای دیدن او
مانده فقط یک آب و یک جاروی دیگر

شاید نشان می داد آخر سکه شانس
فردا برای دیدنش یک روی دیگر

#  #  #

امروز بعد از سالها چشم انتظاری
پیراهنی آمد ولی با بوی دیگر



19 مرداد 1392 595 2

رفتن تو در دل من انقلاب دیگریست...

رفتن تو در دل من انقلاب دیگریست
عشق بی تو چشمه...نه، چون منجلاب دیگریست

در کنارت زندگی هر لحظه اش تکرار عشق
بی تو هر لحظه برای من عذاب دیگریست

باز می پرسم که برمی گردی آیا؟ در جواب
بله می گویی... و در چشمت جواب دیگریست

از همان راهی که رفتی باز می گردی، ولی
می شوم نزدیک می بینم سراب دیگریست

در شب شعرم نشستی و غزل خوان توام
روبروی من تو هستی یا که خواب دیگریست؟

باز مجنون گوشه ای دلتنگ لیلایش نشست
ذهن او آبستن مصراع ناب دیگریست

"سیامک نوری خلیله ده"



06 مرداد 1392 691 7

غزلی که برای زلزله بوشهر گفته بودم...

شبیه آسمان چشم مرا لبریز باران کن
تو با تقدیر دنیای مرا با خاک یکسان کن

ببر از خانه ما دلخوشی ها و عزیزان را
بکش دل را و زلف یار ما را هم پریشان کن

بزن بر سیم آخر خالق من...هر چه بادا باد
بگیر عطر خوش یار از نسیم و باز طوفان کن

به یکباره بخشکان چشمه های رحمت خود را
تمام سرزمین سبز ایران را بیابان کن

تقاص سیب سرخی را که آدم خورده باید داد...
مرا از زنده بودن زندگی کردن پشیمان کن

هنوزم داغدار رودباریم و بم و تبریز
پس از بوشهر فکری هم برای شهر تهران کن

اگر چه زندگی کردن در این آوارگی سخت است
تو راحت باش و سقف خانه ها را باز ویران کن

در آیات خودت خواندم ضعیف است آدم خاکی
خداوندا نگاهی هم به این آیات قرآن کن

تمام دردهایم را برایت در غزل گفتم
تو کفر واژه هایم را به لطفت غرق ایمان کن



31 تیر 1392 322 7

راه بی پایان...(غزل عاشقانه)

سیامک نوری خلیله ده

از دل درمانده من غصه ها را خط بزن
پا به پای من بیا و رد پا را خط بزن

رد شو از مرز دوراهی ها و تردیدت شبی
یا، ولی، اما، اگر، آیا، چرا را خط بزن

یا کنار من بمان و دور دنیا خط بکش
یا بکش دست از من و این ماجرا را خط بزن

هم صدا با من بمان و عشق را فریاد کن
از غزل ها واژه های بی صدا را خط بزن

می رسد بی تو به آخر راه بی پایان عشق
لحظه ای همت کن و این انتها را خط بزن



29 تیر 1392 1090 3

من و تو...(رباعی)

سیامک نوری خلیله ده

دیوار شد بین من و تو مرگ ای دوست
پاییز زد برجان سبز برگ ای دوست
شهر بمم هر لحظه در فکر نبودت
میلرزد از فریادهایم ارگ ای دوست




29 تیر 1392 360 6

کنج غزل از شوق نامت اشک می ریزم...

ای نام تو قوت برای ضعف بازوها
میزان شد از لطف حضور تو ترازوها

توی رگش خون تو جاری بوده گر مردی
ضامن شده روزی برای بچه آهوها

شب قصه ات را آنقدر در کوچه ها گفته
از شوق دیدار تو بیدارند شب بوها

رفتی ولی از تو گلستانی به جا مانده
پر می شود از شهد گلهای تو کندوها

دل را به دریای تو هر شب می زنم... آری
با ذکر یا هو می خورد بر آب پاروها

کنج غزل از شوق نامت اشک می ریزم
بر دست های حلقه گشته دور زانوها


28 تیر 1392 311 5

جای تعجب نیست...

سیامک نوری خلیله ده

تقویم های تازه هر سالمان چینی ست
هم بوی عیدی ها... و هم اقبالمان چینی ست

آنقدر مشکوکم به هر چیزی...گمان دارم
در باغ ها هم میوه های کالمان چینی ست

دیوان حافظ چاپ شد با دست چینی ها
هم قهوه هم فنجان ما...پس فالمان چینی ست

میلی به پرواز و پریدن نیست وقتی که
هم آسمان ، هم خاکمان ، هم بالمان چینی ست

در خواب دیدم کوچه های شهر تهران را
معشوقه های دلبر و تک خالمان چینی ست

از این تناقض سخت دلگیرم خدای من
بانوی ما ایرانی اما شالمان چینی ست

امروز دیگر باور نسل جوان این است
این رستم و سهراب و رخش و زالمان چینی ست

جای تعجب نیست در طرز تفکر ها...
وقتی که فیلم و قصه و سریالمان چینی ست

چینی نه تنها حس تنهایی سهراب است
امروز هم دل هم تمام حالمان چینی ست



27 تیر 1392 609 12