در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده عقیل اسدی مفرد)

دفتر شعر

زمزمه ی کفر - شعر سپید

ای آسمان  
تو زبان کفر را در کدامین نیمه شب تیره
 تا انتهای ایمان زمزمه کرده ای ؟
که تنهایی در  پوست آفتاب برده است به گور؛ نفس را
و در یا نشان از جزامی می دهد به ماه،
آنگاه که خواب می برد چشم ستارگانت را به مرگ.
و شن زار ها میان رقص موج ها،
خوشبختی را وداع می دهند.
که تازگی دارد خون وعده ها بر دشنه ی برنده ی فراموشی،
در پس پنجره های آهنین معبد عشق.
و  با این حال پیشانی ها نشان از سجده ها دارد ...
 
 


13 مرداد 1392 560 2

بیشه ی نو

سرخی پرده ی شب
بی شک از سینه ی خورشید روان گشته به خون
زهر جامی بی شک برده اند تا به دهان پر هیاهوی نور
که درختان،  هولناک   
ریشه تا ژرف فلک می کارند.
و تبر هاشان، بر چهره ی مغموم زمان می کوبند.
 چه کسی برده فرو،
 خواب دریا را به چشمان رود؟
چه کسی برده خدا را
از این معبد سبز؟
 و به سیمای پر آغاز و نفس،
زردی تلخ غروب را نهان پاشیده؟
کاش صحرا ندهد، پیرهنش را به این بیشه ی نو.


08 مرداد 1392 408 2

تـنـهـایـی

دیر زمانیست، در پی فرصتی چند
اشتیاق تب آلود به دیدارت،
جان می دهد، در پیکر پوسیده ی تن
داج کمر پنجره را بسته به ریسمانی،
و مدام می مکد خون خورشید را.
 بارها از روزنه ی تنهایی،
به خیابانی که جز عریانی نبودش لباس
خیره گی را تا به دروازه ی شهر بردم.
من لبان قاصدک ها را،
به گذرگاه تو و نام تو آغشته ندیدم .
و زیر پرهاشان سیمای تو پنهان نبود.
من در آن سوی رودخانه ی اشک
تن بی جنبش خوشبختی را
روی نعش سرما زده ی غم دیدم
که به قبرستان نیلوفر های آبی، نهان می بردند.
 باز از کوه خاکستری رنج
می روم کوزه ای از آب امید پر کنم
تا بشویم رخ زرد  تنهایی را.


04 مرداد 1392 385 2

دلتنگی

دلتنگ توام
و سخت تشنه ی جرعه ای دیدار.
قامت امید، شکسته میان سایه ی شب پره ها .
کنار پیر مرداب تقدیر،
هیچ رنگدانه ای به خوشبختی شاهر نیست .
تمام کوچه ی بن بست تنهایی ام ،
در مساغت پر گشته از التماس .
من صراحت انتظار را میان چار چوب در ، به تماشا نهاده ام
و شوق تب آلود آمدنت را بر پیشانی خانه .
هنوز هم در پس پنجره، بیداری غروب پیداست
هنوز هم تازیانه می زند بر سینه ی خاطرات؛ فراموشی .
عذر می خواهم بانو
اگر میان شعر من، تلخی تولد دیگری دارد
اگر زبان به لکنت،  در سر خیال شکست سکوت دارد.
اگر کویر، دهان گیرد دلتنگی مرا
به زیر سایبان ساربانان می میرد .      
تو سوار بر  کدام  کاروانی؟
و از کدامین راه، دشت را تا رشاشه های باران می بری؟
بانــو  به سراغ من بیا که در این دلتنگی   
 جان را مهلتی به فردا نمی بینم .


02 مرداد 1392 449 3

سحر

مي روم
آرام  آرام  آرام
مبادا بيدار شود كودكي ام  از خواب
و هراسان بجويد تو را در پس تنهايي ام
و زندگي را همچون سپيدي كفن،
بر اندام زشت خوشبختي معنا بكند.
نگاه را  از ميان حلقه هاي افيوني  پر زده از گلوي باد،
تا عمق چشمان سياهت  عبور مي دهم
كه سـحر،
 چشمي به تماشاي اشك هايم ديگر نخواهد داشت.
مي روم
كه بوسه اي براي وداع كافيست
و لبخندي، براي مردن.


01 مرداد 1392 473 2