در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده فاطمه برونی)

دفتر شعر

کاش زاید دَرک، اذهانِ جهان

سر به داران را بگو از شهریاران دور باد
چون به آیینِ شَـهان هر واله ای مصبور باد

از اَزَل با خطِ خون بر لوحِ ملعونِ زمان
نقش بسته است اینچنین، هر زاهدی بر گور باد

غمگساران را بگو غسل طهارت واجب است
حُـزن ره گیرد به آتش، تا اَبَد دل کور باد

دیده ام با چشمِ دل احوالِ احزان دیده است  
تا قیامت خو کنم با مطربان، رامشگران، پرشور باد

میگساران را بگو با عاشقان مسکور باد
تا به پا خیزد عروجِ همرجان، مشکور باد

شُـکر گویان باده ها را سرکشم تا حدِ مست
چون به گوشم میرسد شورِ نوای همدلان، مخمور باد

شب نشینان را بگو ذکرِ خداوندی کنند
تا بیاید وحیِ "هَـل مِـن حـاجَـة"، المعذور باد

جانم از شوقِ قبولیت تنم صد پاره کرد
چون نواییدن اهورا مذهبان، شهپور باد

شاعران را گفته ام با دَف هم آوازی کنند
تا بزاید دَرک، اذهانِ جهان، منشور باد


04 مرداد 1392 380 2

درود بر شکست

شبیهِ سوزشِ یک زخم، شبیهِ دردِ شکست
شبیه ریزشِ کوهم در ایستگاهِ شکست

ضمیر می شکند در شکنجه گاهِ زمین
زمین نمی خورم اینک به خاستگاهِ شکست

دوان دوان به کجا ره گرفته ام آخر
فرار می کنم آیا ز ترسِ شاهِ شکست؟

زمانه خوانده مرا در نبرد پایانی
زمانه می کِشَدَم تا نبردگاهِ شکست

شکست می خورم اما صلابتم جاریست
شبیه رودِ روانی به بازگاهِ شکست

شکسته می شوم آری، ستاره می سازم
شهاب می شوم آخر به دستگاهِ شکست

سپیده می زند اینک به شامگاهِ غزل
غزل غزل بسرایم به تختگاهِ شکست


04 مرداد 1392 381 4