در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

(آرشیو پدیدآورنده محمد خوش بین)

دفتر شعر

جان من عاشق برود سمت رهایی

با صبح نگاهت دلم از خواب پریده

از هرم نگاهت دل خورشید تپیده

بر ماه تو شبها من مهتاب ندیده

هی خیره شوم تا برسد صبح و سپیده

تا چشم خودت باز کنی پرده گشایی

جان من عاشق برود سمت رهایی

 

در صحن حضور تو دگر کار تمام است

نا دیدن مه روی تو برعکس حرام است

چشمان تو و پلک تو شمشیر و نیام است

یک لحظه تماشای تو آغاز قیام است

تا کرده قیامی و خودت را بنمایی

جان من عاشق برود سمت رهایی

 

یکبار تورا دیدم و یک عمر به هم ریخت

ناگاه تورا دیدم و ناگاه دلم ریخت

بیتابی عشق تو به یکجا به سرم ریخت

چون قمری طوفان زده ناگاه پرم ریخت

گر با نگه خود بزنی تیر بلایی

جان من عاشق برود سمت رهایی



05 بهمن 1393 851 0

گشته ام خاکستری روی ذغال احمری

آسمانی صاف و دشت و رود و بوی عنبری
هرچه باشد، در نگاهم از همه زیباتری
 
لشکر مژگان و تیر چشم و ابروی کمان
پادشاهی و به دنبالت سپاهی میبری
 
در میان دشتِ چشمم آمدی باران گرفت
ای که در افکار من از آل آدم بهتری
 
آرزوی بودنت را دوش در دل داشتم
آه فهمیدم که دل بستی به یار دیگری
 
آرزوی بودنت شد خاطرات رفتنت
ماندم و یاد تو و تنهایی افزون تری
 
از همان لحظه تمام خاطراتم آتش است
گشته ام خاکستری روی ذغال احمری


19 خرداد 1393 448 0

پرواز میکنم ز سقوطم هراس نیست

از عشق و غم به راه تو یکدم خلاص نیست

لطفی حواله کن که دلم ناسپاس نیست

 

دل، خسته و شکسته و دل بارگاه غم

غافل ز حال خویشم و هیچم حواس نیست

 

من طایر هوایی بشکسته بالم و

پرواز میکنم ز سقوطم هراس نیست

 

یک چند در هوای حضور تو پر زدم

از خویشتن بریدم و خویشم شناس نیست

 

عاشق که کردی ام، دگر آزردنت چه بود؟

این زندگی و گوی دلم، منچ و تاس نیست

 

بازآ که از عدم به وجودت رسانیم

دیگر در آینه ز تنم انعکاس نیست

 

عاشق شدم و حبس ابد شد نصیب من

کشتی مرا ولیک جزایم قصاص نیست



05 خرداد 1393 1464 1

نقطه ی پایانی

دیوانگی دل را میبینی و میرانی

ای مؤمن کافر کیش این نیست مسلمانی
 

از نیش نگاه خود نوشی بچشان بر من

آزاد شود شاید این عاشق زندانی
 

یک شهر به خود لرزید یک فاجعه شد نزدیک

یک لحظه نگاه تو شد علت ویرانی
 

یک سلسله از مویت نه گوشه ی ابرویت

حیران جهانم کرد خود هیچ نمیدانی؟!
 

آغوش خودت بگشا غرقم بنما دریا

تو رودی و دریایی من قطره ی بارانی
 

در این دل شب گشته آن روی‌چو ماه تو

رندان بلاکش را آغاز پریشانی
 

در دامگه عشقت یک لحظه پناهم نیست

من مور سر راه و تو جِیش سلیمانی
 

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم

خال لب تو مارا شد نقطه ی پایانی



04 خرداد 1393 429 0