در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

مطالب موجود برای 'شاعر'

دفتر شعر

ترانه:گریه های بی سرو صدا/ابوالقاسم کریمی

اینجا فضای زندگی شعری بلند و مبهمه
که واسه ی سرودنش ردیف و قافیه کمه

ما قُلکه آرامشو با گریمون پُر میکنیم
سیسد روز از هر سالمون ماه عزا و ماتمه

هر آدمی که قلبشو ,  به غصه ها فروخته
مسیر سرنوشتش , یه راه پر پیچ و خمه

شادیه ما قصریه که دیواراش از پلاستیکه
کنار قصر شادیمون خونه ی سنگی غمه

قانون اختیار میگه میتونی غم رو بکشی
اما واسه کشتن غم قدرتمون خیلی کمه


30 خرداد 1398 110 0

شعر:صبح زیبای زندان/ابوالقاسم کریمی

توضیحات عکس:گفتگوی یک زندانی با زندانبان در کشور سوئد

 

به سوی پنجره آواز برخواست

قفس از سینه ی پرواز برخواست

طلوع صبح زندان دیدنی شد

تفنگ از باور سرباز برخواست

 

 

شاعر:ابوالقاسم کریمی 2/خرداد/1398

 



22 خرداد 1398 114 0

آری اینچنین بود برادر

شاخه ها را

از ساقه ها جدا کردیم

چُنان که با زمین بیگانه شدیم

 

وَ ریشه را

از قلب تپنده ی خاک برکَندیم

تا جایی , برای مُردن بنا کنیم

 

حال

خلاصه ی تمدن

تقدیسِ کشتار است و

بردگی

 

«آری,

اینچنین بود برادر»

که تاریخ را

در«گهواره ی تکرار نوشتیم»

 

پیش از این

پیامبران گفته بودند

«آدمی,

رنج را , زندگی خواهد کرد».

 

ابوالقاسم کریمی 1/خرداد/1398



01 خرداد 1398 100 0

سرقت

با خود بیارد هر که تیغ و نیزه ای دارد
معشوق من، ایل بلند آوازه ای دارد

یک سرقت فرهنگی پر سود در پیش است
او از هنر در صورت خود موزه ای دارد

در خط لبخندش، خدایم خانه ای کرده
در عمق چشمش مهر بی اندازه ای دارد

آبادی ام، این روز ها زیر قدم هایش
مانند کرمانشاه هر دم لرزه ای دارد

هر کس که او را در میان کوچه ها دیده
گفته ست این ده، دختر دوشیزه ای دارد

باید به دستش آورم با جنگ یا با صلح
دنیای من با او هوای تازه ای دارد...

#مهدی_دهداری


08 بهمن 1397 70 0

ابوالقاسم کریمی/مبتلا به ریا

آسمون رفاقت یه مدته سیا شده
یه اتفاقی افتاده یه چیزی کم بها شده
قشنگ تو چشم بضیا رنگ خیانت میبینم
چون میدونم خدافظی سلام خیلی یا شده
نماز بارون نخون فایده ای نمیکنه
مسلمونی تو این کویر فقط یه ادعا شده
ستم حلال و دروغ واجب تو خیلی کارا
واسه همینکه خدا از دلامون جدا شده
اینجا واسه حروم خورا بهشتی آسمونیه
اما خوبی کودکی ِ , که توی چاه رها شده
همه میدونن یه روزی باید از این دنیا برن
پس چرا بی وفایی عادت این روزا شده؟
نفس نفس نفس زدن تو جاده ی زندگی
با کوله باری از غم , این سرنوشت ِ ما شده؟
فریادمو برم بگم به خدای مهربونم
نه دیوایی که قلبشون به ریا مبتلا شده

 

.

سروده ابوالقاسم کریمی(فرزند زمین)



07 دی 1397 65 0

شعر گل تشنه

گلی که ریشه های تشنه دارد
به روح سبز خود ایمان ندارد
دعا کن مادرم بعد از نمازت
به شهر ما کمی باران ببارد

شاعر: ابوالقاسم کریمی:فرزندزمین


26 شهریور 1397 114 0

گرگ های آدم نما

نام ترانه:گرگ های آدم نما


رها شدم تو جنگلی که اسم اون زمینه
هر جا نگا میکنم گرگی توی کمینه

نبض زمین تو دست گرگای آدم نماس
بغضی که تو گلومه نفرت من از اونهاس

گرگای آدم نما خدای جنگ و خونن
خدان ، ولی اسیر وسوسه و جنونن

سلولای مغز ما تیر تفگ اونهاس
زیر پوتین اونها جون ِ من و تو و ماس

روح کتاب تاریخ راه غم و جنونه
که مثل قلب سنگی دساش به رنگ خونه

راهی برای نجات از این جهنم میخوام
فقط یه دوست همدم فقط یه آدم میخوام

شماهایی که دارین ترانمو میخونین
برین دوبار کتاب « ریشه ها»رو بخونین

وقتی شب ابری رو من و تو میپرستیم
مثل خاریم که توی چشم بهار نشستیم

شاعر:ابوالقاسم کریمی (فرزندزمین)


21 شهریور 1397 112 0

ترانه ای برای قلبم



من یه درخت تنهام تو قلب یه بیابون
دل من از دیوای آدم نما شده خون

مردن و زنده موندن فرقی واسم نداره
هر روز رو دوش خستم بارون غم می باره

ماهی شب تو رود اشک چشمام می خنده
تنهایی فریادمو توی گلوم می بنده

دیواری تا آسمون بین من و بهاره
نسیم خشک صحرا غم به دلم می کاره

حرفی دیگه ندارم چیزی برام نمونده
شوری اشک چشمام ریشه ها مو سوزنده


شاعر:ابوالقاسم کریمی


20 شهریور 1397 89 1

شعر فقر

برگ خُشکی ولگردم
در پنجه ی نسیمی سرد
نسیم سردی که
از سمت خانه ی زنی هرزه می آید
زن هرزه ای که هرشب
تن برهنه اش را
به فقر می فروشد
و بازی کهنه ی زندگی را
با مرگ غمناک خویش ، به پایان می سپارد


15 شهریور 1397 175 0

دنیای شاعرها

با واژه ها می‌جنگم اما برنمی‌گردی
دنیای شاعرهای تنها، برنمی‌گردی

من بغض کردم شعر خواندم بعد خواهم مرد
وقتی برای «حمد»٬ حتی برنمی‌گردی!

از بوسه‌های منجمد، از برف می‌ترسم
بانوی فروردین و گرما، برنمی‌گردی

دیگر نمی‌پرسم‌ کجایی، خوب می‌دانم
رفتی به سمت نور، اینجا برنمی‌گردی

اسفندیار قصه‌های رستم‌ات بودم
دیگر مسیر تیرها را برنمی‌گردی

در گِل نشاندی کشتی‌ام را، شعرهایم را...
ای صاحب چشمان دریا، برنمیگردی؟

#سعید_شفیعی_نوید


08 مرداد 1397 59 0

دنیای شاعرها

با واژه ها می‌جنگم اما برنمی‌گردی
دنیای شاعرهای تنها، برنمی‌گردی

من بغض کردم شعر خواندم بعد خواهم مرد
وقتی برای «حمد»٬ حتی برنمی‌گردی!

از بوسه‌های منجمد، از برف می‌ترسم
بانوی فروردین و گرما، برنمی‌گردی

دیگر نمی‌پرسم‌ کجایی، خوب می‌دانم
رفتی به سمت نور، اینجا برنمی‌گردی

اسفندیار قصه‌های رستم‌ات بودم
دیگر مسیر تیرها را برنمی‌گردی

در گِل نشاندی کشتی‌ام را، شعرهایم را...
ای صاحب چشمان دریا، برنمیگردی؟

#سعید_شفیعی_نوید


30 تیر 1397 76 0