در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

مطالب موجود برای ' سراغ ما'

دفتر شعر

هر چه که بادا

بسکه رخسار تو را محو تمنّا شده ایم
در نگاهِ همگان واله و رسوا شده ایم
ای نسیم سحر از جانب کوی تو وَزان
ما به امید تو آواره ی صحرا شده ایم
می طراود ز گلستان صفا بوی رُخت
عابر کوچه آن خوبِ دل آرا شده ایم
در ازل بود و نبود همه عالم شده ای
بطفیل تو در این دایره پیدا شده ایم
گرچه تضمین بهشتم نکند توشه عمر
ما به دنبال شما ساکن دنیا شده ایم
بفدایت شوم ای نرگس آلوده بخواب
غمزه ی ناز تو را غرق تماشا شده ایم
گو به معصومی اگر نیمه نگاهی بکند
فارع از واهمه هرچه که بادا شده ایم


12 تیر 1398 92 0

به بادیم

به بادیم
سر به بالین غمت هرچه نهادیم نشد
دل خود را به سر زلف تو دادیم نشد
کشتگان خم ابروی تو خود میدانند
مومن قبله این جنگ و جهادیم نشد
به امیدی که شبی رونق بختی یابیم
گره از طالع خود هر چه گشادیم نشد
خبرت هست که از بارقه دولت عشق
در ازل آنچه ز تقدیر ستادیم نشد!
تا که از برکت پای تو پری بگشائیم
ذره سان بر سر راه تو فتادیم نشد
حاصل عمر گرانمایه ببین معصومی
بیشتر از پر کاهی که به بادیم نشد


07 تیر 1398 114 0

...شبم

سفر سفر نشانه بیاور به آسمان شبم
شرر شرر زبانه بیاور ز کهکشان شبم
مگو مگو که فارغم از هر بهانه دگری
سبوسبو فسانه بیاور به داستان شبم
زناله های دل ساکنان شهر بیم و امید
گهر گهر ترانه بیاور به بی کران شبم
بیمن آنکه نالهِ نایم نوای نغمه توست
گذر گذر چَغانه بیاور به بوستان شبم
خدا مگر حواله نماید مرا به غمزه تو
نظر نظر گُمانه بیآور به آستان شبم
کبوترم که لانه ندارم به غیر بام شما
غزل غزل تو دانه بیاور بآشیان شبم


29 خرداد 1398 127 0

شهر خوبان

شهر خوبان
وای از شب تار دلم بی روی ماهت
قربان آن چشم تو و موی سیاهت
باید که پر گیرم زمین تا آسمان را
باری اگر مهمان کنی با یک نگاهت
همراهی ام کن تا که از بخت بلندم
چون ذره پرگیرم ز روی خاک راهت
باشد که روزی چهره ی نازت ببینم
شادم کنی با غمزه های گاه گاهت
بین زمین و آسمان پروانه گردم
دستی بیفشانی و من گردم تباهت
امروزه هست و مهلت فردا نباشد
باید همین حالا بگیری در پناهت
برگو به معصومی نشان شهر خوبان
جانم فدای نکته های خیر خواهت


01 خرداد 1398 95 0

برگی از دفتر

برای خال مشکین لب تو همه نا گفته هایم را سرودم
بسمت کوچه باغ جستجوها دری از روزن دل برگشودم
بیاد روزگارانی که با هم زمین و آسمان همسایه بودند
درون برکه چشمانم ایجان، رخ ماه تو را حک مینمودم
همان روز ازل هم گفته بودم تمام ساکنان سر زمین را
اگر مهر تو مدهوش نمیکرد در این گرداب رسوایی نبودم
بیا تا بار دیگر جان بگیرد درخت بیشه زار باور من
میان شاخ و برگش تازه گردد هوای تازه ی گفت و شنودم
از آنروزیکه گفتی خواهی آمد سرم را وقف پیغام تو کردم
برای باور چشمان مستت همه دلشورگی ها را زدودم
خبر آیا تو هم داری که عمریست کنار ساحل دریای امید
برای جستن درّ گرانی هم آوای نسیم و دشت و رودم ؟
به معصومی بگو پیغام ما را که فصل دیگری از نو سراید
ندیدم جز غم چشم انتظاری ز هر برگی کزین دفتر گشودم


01 خرداد 1398 38 0

بگیری سراغ ما

بگیری سراغ ما
با هر بهانه تازه شود سوز داغ ما
ای سرو قامت ات غزل اشتیاق ما
آیا شود که صبح سحر با خود آورد
عطری ز بوی زلف تو در کوچه باغ ما
بیرون شود ز پرده رخ آسمانی ات
آتش زند وصال تو در طمطراق ما
باشد که از طلیعه اشراقت ای عزیز
رخشانتر از ستاره شوی در محاق ما
یارب چه میشود که بگیرد حلاوتی
از قطره های جام طهورت ایاغ ما
کی میشود که طالع بختی رقم زند
نور امید وصل تو در چهلچراغ ما
روزی که ذره ذره ز خاکم پراکنند...
ای نازنین من، تو بگیری سراغ ما
معصومی از تو با که بگوید که بیگمان
 حرفی ز نام خوب تو باشد بلاغ 


27 فروردین 1398 113 0