در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

مطالب موجود برای ' معصومی'

دفتر شعر

پرواز بدون تو

پرواز بدون تو

مرغم که در قفس بامید پریدن است
از لابه لای روزنه در فکر دیدن است
گوئیکه ازدحام همه قیل و قال شهر
جغرافیای نغمه ی جانان شنیدن است
بال و پر مرا به محبت کشیده اند
پرواز من بدون تو مثل خزیدن است
آنقدرها دلم برای شما تنگ می شود
گویا که پرده پرده بحال دریدن است
آه ای بهار سرکش هر بیشه و کویر
جانا بیاکه دزد خزان فکر چیدن است
باید برای هر قدم خوبت ای عزیز
نذری کنم که لایق شرط چمیدن است
بغضی گلوی درد مرا پنجه می زند
صبرم دگر حکایتی از سر رسیدن است
معصومی آنکه دل به نگاهش سپرده ای
فکر نقاب چهره ز رخ برکشیدن است


26 تیر 1398 23 0

چشم جهان بین

چشم جهان بین
شکوه دارم از تو ای تقدیر بی سامان ما
کی به آخر می رسد اندوه بی پایان ما؟
زان شبی کز بوستان آواره میکردی دگر
نشنود گوش فلک جز نغمه ی سوزان ما
بر سر راه نخستین روزهای سر خوشی
دانه ای گندم نهادی تا که پختی نان ما
گرچه میدانم نمک با زخم میپاشی ولی
نسخه ی بهتر چه داری لایق درمان ما ؟
آتشی در بال و پر افتاده مرغ عرش را!
خاک بازی کی شود سرمایه ی تاوان ما
مانده ام حیران آن روزیکه توصیفم کنی
در ازل یارب چه عهدی رفته بر پیمان ما
خود نسازد چاره گر چشم جهان بین فلک
کی بر آید کاری از سالوسی ایمان ما !؟
چاره معصومی نمی بینم مگر دُردانه ای
آتش افروزی کند با قلب سرگردان ما


26 تیر 1398 31 0

پنجره فولاد

پنجره فولاد
تا سوی حریم تو دلی غرق سرور است
بنواز به نقاره که دستی ز تو دور است
قربان تو ای شاه خراسانی ام ای جان
امشب همه بارگه ات دامن طور است
مهمانی تان شکر خدا قسمت اگر شد
دلدادگی و بندُ بساطم همه جور است
از پنجره فولاد و دخیلی که چه گویم؟
جاییکه پر از آینه شرط حضور است
گلدسته ترین مهر و وفا را ز تو دیدیم
بر گرد ضریح تو مگر چشمه نور است
آمیخته در صحن و سرای تو نسیمی
کز دامنه عشق تو در حال عبور است
معصومی از ایوان طلا هرچه شنیدیم
نجوای دل و زمزمه شعر و شعور است


21 تیر 1398 19 0

هر چه که بادا

بسکه رخسار تو را محو تمنّا شده ایم
در نگاهِ همگان واله و رسوا شده ایم
ای نسیم سحر از جانب کوی تو وَزان
ما به امید تو آواره ی صحرا شده ایم
می طراود ز گلستان صفا بوی رُخت
عابر کوچه آن خوبِ دل آرا شده ایم
در ازل بود و نبود همه عالم شده ای
بطفیل تو در این دایره پیدا شده ایم
گرچه تضمین بهشتم نکند توشه عمر
ما به دنبال شما ساکن دنیا شده ایم
بفدایت شوم ای نرگس آلوده بخواب
غمزه ی ناز تو را غرق تماشا شده ایم
گو به معصومی اگر نیمه نگاهی بکند
فارع از واهمه هرچه که بادا شده ایم


12 تیر 1398 92 0

به بادیم

به بادیم
سر به بالین غمت هرچه نهادیم نشد
دل خود را به سر زلف تو دادیم نشد
کشتگان خم ابروی تو خود میدانند
مومن قبله این جنگ و جهادیم نشد
به امیدی که شبی رونق بختی یابیم
گره از طالع خود هر چه گشادیم نشد
خبرت هست که از بارقه دولت عشق
در ازل آنچه ز تقدیر ستادیم نشد!
تا که از برکت پای تو پری بگشائیم
ذره سان بر سر راه تو فتادیم نشد
حاصل عمر گرانمایه ببین معصومی
بیشتر از پر کاهی که به بادیم نشد


07 تیر 1398 114 0

...شبم

سفر سفر نشانه بیاور به آسمان شبم
شرر شرر زبانه بیاور ز کهکشان شبم
مگو مگو که فارغم از هر بهانه دگری
سبوسبو فسانه بیاور به داستان شبم
زناله های دل ساکنان شهر بیم و امید
گهر گهر ترانه بیاور به بی کران شبم
بیمن آنکه نالهِ نایم نوای نغمه توست
گذر گذر چَغانه بیاور به بوستان شبم
خدا مگر حواله نماید مرا به غمزه تو
نظر نظر گُمانه بیآور به آستان شبم
کبوترم که لانه ندارم به غیر بام شما
غزل غزل تو دانه بیاور بآشیان شبم


29 خرداد 1398 127 0

نافله آه و زاری

نافله آه و زاری ام

ای بهترین بهانه چشم انتظاری ام
زیبا ترین ترانه به هر بی قراری ام
آن شب که یاد چهره ماه تو می کنم
صد آسمان ستاره ز امیدواری ام
پا نِه به روی دیده دمی تا ببینم ات
مرهم به زخم سینه اگر میگذاری ام
باید برای نرگس چشمت دعا کنم
قبل از طلوع و نافله آه و زاری ام
تو دُرد جام خمره عشق و حقیقتی
با های و هوی زمزمه میگساری ام
آتش بزن به خرمن جانم ز غمزه ای
در امتداد رونق شب زنده داری ام
دست اجل چو فرصت فردا نمیدهد
با عمرهای رفته چسان میشماری ام؟
معصومی از طراوت باران چه دیده ای
دیگر چرا بدست خزان میسپاری ام


24 خرداد 1398 41 0

تاجی به سری کن

تاجی به سری کن
ای ماهِ شبِ خاطره ما را نظری کن
با گوشه ویرانه شبی را سحری کن
نوری بِنه از چهره بتاریکی شب ها
هر سایه تماشاگرِ قرص قمری کن
مستانه ترین جلوه زیبای جهان را
مهمان هوا خواهی چشمان تری کن
از پشت ستیغ گذر سمت عبورت
با طره ای از نورِ نگاهی خبری کن
از رونق رخساره خود هاله شب را
پیمانه به پیمانه ز خون جگری کن
آرامش مهتابیِ شب دُرِّ گرانیست
مرهم به دل غمزده و در بدری کن
این مژده بده با دل معصومی و برگیر
یک ذره ز خاک ره و تاجی به سری کن





17 خرداد 1398 113 0

شهر خوبان

شهر خوبان
وای از شب تار دلم بی روی ماهت
قربان آن چشم تو و موی سیاهت
باید که پر گیرم زمین تا آسمان را
باری اگر مهمان کنی با یک نگاهت
همراهی ام کن تا که از بخت بلندم
چون ذره پرگیرم ز روی خاک راهت
باشد که روزی چهره ی نازت ببینم
شادم کنی با غمزه های گاه گاهت
بین زمین و آسمان پروانه گردم
دستی بیفشانی و من گردم تباهت
امروزه هست و مهلت فردا نباشد
باید همین حالا بگیری در پناهت
برگو به معصومی نشان شهر خوبان
جانم فدای نکته های خیر خواهت


01 خرداد 1398 95 0

برگی از دفتر

برای خال مشکین لب تو همه نا گفته هایم را سرودم
بسمت کوچه باغ جستجوها دری از روزن دل برگشودم
بیاد روزگارانی که با هم زمین و آسمان همسایه بودند
درون برکه چشمانم ایجان، رخ ماه تو را حک مینمودم
همان روز ازل هم گفته بودم تمام ساکنان سر زمین را
اگر مهر تو مدهوش نمیکرد در این گرداب رسوایی نبودم
بیا تا بار دیگر جان بگیرد درخت بیشه زار باور من
میان شاخ و برگش تازه گردد هوای تازه ی گفت و شنودم
از آنروزیکه گفتی خواهی آمد سرم را وقف پیغام تو کردم
برای باور چشمان مستت همه دلشورگی ها را زدودم
خبر آیا تو هم داری که عمریست کنار ساحل دریای امید
برای جستن درّ گرانی هم آوای نسیم و دشت و رودم ؟
به معصومی بگو پیغام ما را که فصل دیگری از نو سراید
ندیدم جز غم چشم انتظاری ز هر برگی کزین دفتر گشودم


01 خرداد 1398 38 0

طلیعه های سپید

طلیعه های سپید
از آن زمان که غمت را نثار ما کردی
حساب کار دل از غیر خود جدا کردی
بنازمت که ز هر غمزه ای ز چشمانت
کرشمه های نهان گشته بر ملا کردی
فدای این همه خوبی که از ره یاری
هوای سینه ی پر سوز و بینوا کردی
ز آستان رفیع و طلیعه های سپید
دوباره یادی از این شهر بیصدا کردی
خدا بخیر کند فتنه های چشم تو را
و آتشی که از این ماجرا به پا کردی
چه سازم از سر زلفیکه بی قرارم کرد
چه گویم از دل زاری که مبتلا کردی
رسان بمحضر جانان صدای معصومی
سحر گهی که بیادش خدا خدا کردی


27 اردیبهشت 1398 89 0

روح نمازم

روح نمازم
کوته مکن از دامن خود دست نیاز ام
جز با نظر لطف تو من چاره چه سازم؟
زان شب که شرر زد بدلم آتش عشقت
با شعله ی سودای تو در سوز و گدازم
آویخته بر زلف تو شد حلقه ی چشمم
آغشته به تعبیر تو شد روح نمازم
باید که دعایی بکنی ور نَه از این پس
جا مانده ترین رهرو این راه دراز ام
آن لحظه که دلداده ی پیمان تو گشتم
با مژده ی خیر تو صبورانه بسازم
کی می شود از گردش ایام ببینم
چون باد صبا همسفر کوی حجازم
معصومی از این پس همه جا از تو بگوید
ای جلوه گه ات آینه ی محرم رازم


16 اردیبهشت 1398 96 0

ساکنان عشق

ساکنان عشق

ای غُصه، عمر کوته ما را امان بده
باری دگر بنقش دل مرده جان بده
فرصت اگر چه میگذرد همتی بکن
شوق امیدِ زندگیِ جاودان بده
صیدی نموده ناوک مژگان دلبری
رونق بدین نشانه و تیر و کمان بده
از ما ببر حکایتِ دلدادگی ولیک
بر ساکنانِ کشورِ هفت آسمان بده
روزی که می بری بسرِ مسلخ فنا
ما را طفیل خاک رهش ارمغان بده
اشراق اگر ز چهره ماهش نمی کنی
مویی ز طره های وصالش نشان بده
معصومی از شرار دل ساکنان عشق
سوزی نهفته در غزلی جاودان بده


12 اردیبهشت 1398 114 0

چو ناله های نهانی

ناله های نهانی
بیا که دیدن رخسارت آرزوی منست
خیال نرگس شهلای تو سبوی منست
ترانه ای به لبم کو بجز وصال رخت؟
که کعبه رخ ناز تو سمت سوی منست
امان ز وقت غروبیکه بی تو دل بزند
ستاره ایکه تب آلودِ هایُ هوی منست
تمام عمرِ خودم را نشسته ام به رهت
کنار گوشه چشمی که آب جوی منست
نهاده ای به کمندیکه جان برون نبرم
ز دام طره زلفی که چاره جوی منست
رها نمی شوم از آرزوی دیدن تو
شرار غمزه خوبان به جستجوی منست
صبا غم از دل معصومی عاقبت بِبَرَد
چو ناله های نهانی که در گلوی منست


11 اردیبهشت 1398 64 0

آویزه به تاک

آویزه به تاک
تا که آغشته بخاک تو کنم چشمم را
سر هر جاده مغاک تو کنم چشمم را
ای فدای تو، اگر مهلت همراهی بود
پیش پای تو هلاک تو کنم چشمم را
خون دل را زپس دیده برون اندازم
لایق چهره ی پاک تو کنم چشمم را
بردَرَم پیرهن خویش که با آمدن ات
شاهد دامن چاک تو کنم چشمم را
تا بهار آید و دُردیکش جام تو شوم
باید آویزه به تاک تو کنم چشمم را
آرزو دارم اگر فرصت عمری باقیست
راهی کوی و پلاک تو کنم چشمم را
ندبه خوانم ز تو با هر غزل معصومی
باَبی اَنتَ فِداک...تو کنم چشمم را


30 فروردین 1398 113 0

رنگین کمان شهر

رنگین کمان شهر
پیچیده عطر آمدن ات در میان شهر
شوقی دگر گرفته بخود آسمان  شهر
مردم دو باره نام تو را جآر می زنند
ای نازنین همای بلند آشیان شهر
گلبانگ خوب آمدنت را شنیده ایم
در لا به لای زمزمه های نهان شهر
صبح و سحر ز نام تو فواره می زند
ای بهترین بهانه و شیرین بیان شهر
پر گشته واژه واژه ام از شوق انتظار
لبریز نام خوب تو شد بیکران شهر
اوراق دفترم همه پروانه گشته وُ -
در اشتیاق روی تو ورد و زبان شهر
اینک بیا که گاه دمیدن رسیده است
ای آفتاب لحظه ی رنگین کمان شهر
معصومی عاقبت نظری می کند به ما
از مشرق مناره ی گوهر نشان شهر







 
 


30 فروردین 1398 106 0

بگیری سراغ ما

بگیری سراغ ما
با هر بهانه تازه شود سوز داغ ما
ای سرو قامت ات غزل اشتیاق ما
آیا شود که صبح سحر با خود آورد
عطری ز بوی زلف تو در کوچه باغ ما
بیرون شود ز پرده رخ آسمانی ات
آتش زند وصال تو در طمطراق ما
باشد که از طلیعه اشراقت ای عزیز
رخشانتر از ستاره شوی در محاق ما
یارب چه میشود که بگیرد حلاوتی
از قطره های جام طهورت ایاغ ما
کی میشود که طالع بختی رقم زند
نور امید وصل تو در چهلچراغ ما
روزی که ذره ذره ز خاکم پراکنند...
ای نازنین من، تو بگیری سراغ ما
معصومی از تو با که بگوید که بیگمان
 حرفی ز نام خوب تو باشد بلاغ 


27 فروردین 1398 113 0