در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

داغِ داغِ داغ

آسمان خورشید را محو تماشای تو کرد
ماه را حیران حُسنِ عالم آرای تو کرد

بوستان را در دل افتاده ست تشویش از خزان
بلبلِ شیرین سخن را تا هم آوای تو کرد

عشق یعنی از خودت گامی برون آ تا به دوست
آنچه با من جذبه های ناب ایمای تو کرد

دست باید شست از خود نا گزیرم نا گزیر
بیخود از خود اینچنینم قدّ و بالای تو کرد

قصد معراج نگاهت در دلم افتاده است
ناشکیبایم فقط چشمان زیبای تو کرد

داغِ داغِ داغِ داغِ داغِ لبهای توام
دیده ای بامن چه لبهای شکر خای تو کرد؟

دست تقدیر خدا را بوسه باید زد به شوق
چون قضا ((یوسف)) تو را، ما را((زلیخا)) تو کرد


07 مهر 1398 74 0

داغِ داغِ داغ

آسمان خورشید را محو تماشای تو کرد
ماه را حیران حُسنِ عالم آرای تو کرد

بوستان را در دل افتاده ست تشویش از خزان
بلبلِ شیرین سخن را تا هم آوای تو کرد

عشق یعنی از خودت گامی برون آ تا به دوست
آنچه با من جذبه های ناب ایمای تو کرد

دست باید شست از خود نا گزیرم نا گزیر
بیخود از خود اینچنینم قدّ و بالای تو کرد

قصد معراج نگاهت در دلم افتاده است
ناشکیبایم فقط چشمان زیبای تو کرد

داغِ داغِ داغِ داغِ داغِ لبهای توام
دیده ای بامن چه لبهای شکر خای تو کرد؟

دست تقدیر خدا را بوسه باید زد به شوق
چون قضا ((یوسف)) تو را، ما را((زلیخا)) تو کرد


07 مهر 1398 108 0

چهارراه ملاصدرا

از ذهن پیاده رو گذشتی-حالا
من ماندم و گریه ی خیابان-تنها
در بارش جمعیت تو را گم کردم
نفرین به چهاراه ملاصدرا


06 مهر 1398 114 0

تابلو

و هزاران بار مردن ، زنده شدن
در ثانيه هاي گنگ بدون تو....
رودخانه هاي بدون ماهي.....
و ماهي هاي بدون آب......
اين آخرين تابلو حماسه آدم و زندگي است
اگر....
آري اگر
عشق نباشد
 


06 مهر 1398 95 0

هذیان

شبهاکه شبنم روی دل انبوه میشد یک کاه غم بی تو برایم کوه میشد عشق تو وشوق رسیدن باتوبودن انبوه درانبوه درانبوه میشد


06 مهر 1398 110 0

گلایه

دلم به مویِ تو ، مانند جان که با نَفَسش
به جز تو خسته شد از هر هَوا و هر هَوسَش!


مرا اسیرِ خودت کرده ای و بی خبری ...
کُجا کنار می آید ، پرنده با قفسش؟


به باغبانِ خودت ، ای گُل! ... اعتماد نکن
که سمتِ گل نرود ، جز به نیّتِ هَرَس َش!


گذشتی از من و از دل نرفت ، داغِ غمت
چو نخجوان ، که گذشت از کِناره ی اَرَس َش!
 

گلایه کردم از عشقت به عَرش ... فرمودند:
همین که بر دل ما داغ عشق اوست ، بَسَش!

 

#محسن_نظری



06 مهر 1398 147 0

رندانه تر سرخیل رندان باش

آئینه ها را می کند سر شار از بهجتی زیبا و شور انگیز، هر جا فقط پا می گذارد نور
 دلواپسی های تو بیهوده ست، امروز را وقتی یقین داری، در رهن فردا می گذارد نور

ما بی خیال از ظلمتیم امّا، دهلیز هستی بی طمأنینه ست، وجدی برای زنده ماندن نیست
از سایه ها حتی گریزانیم، باید بفرساییم در ظلمت، ما را که تنها می گذارد نور

پروا نباید داشت از طوفان، با عشقِ آتشناکِ شور انگیز، امّید را باید شکوفا کرد
آشفتگی در کار عالَم نیست، جولان امواج خروشان را، بر دوش دریا می گذارد نور

از فرط پیدایی نهان گردید، هر جا شکوهی آفتابی شد، این خودحجابی ها شگفتی زاست
هنگامه جویی کرد باید زود، پرواز باید کرد بی پروا، آغوش اگر وا می گذارد نور

مردی اگر، تشویش بی تشویش، همّت طلب امّا نه غیر از خویش، دریوزه کن پیوسته نوش از نیش
فرصت غنیمت دان شکفتن را، توفیق مروارید سفتن را، در صقعِ رویا می گذارد نور

از روشنی طرفی نبست ابلیس، در سوگ ظلمت می نشست ابلیس، وقتی که چشمان تو بینا بود
اخلاص یعنی نور گردیدن، منّت کجا بیند کسی آنی، بر چشم بینا می گذارد نور

خورشید را هر آن به فرمان باش، از تن بدر زن آن به آن جان باش، رندانه تر سرخیل رندان باش
از بی تکاپویی گریزان باش، تا تیرگی ها را بر اندازی، فرصت مهیا می گذارد نور

سرگشتگی ترفند شیطان است، غفلت نباید کرد از آن آنی، با طیب خاطر چون که می دانی
با خلسه ای ممتدّ و روح افزا، در ذهن بودا «نیروانا» را، «پنهانِ پیدا» می گذارد نور


04 مهر 1398 140 0

یا ایها العزیز دلم بر تو السلام

قلبم دوباره مضطرب و در تلاطم است
گویا دوباره قصد خیالت تهاجم است

لشکر کشیده ای به دو چشم سیاه مست
کز آن کرشمه تا به فلک داد مردم است

از پا فتاده را که به غارت نمی برند
رسم سوارگان به فتاده ترحم است

قلبم اسیر جذبه ناز نگاه توست
وز هیبتت امیر دلم دست و پا گم است

انت الکریم و عادتکم جود و الکرم
لطفِ عطا و بخشش و احسان، تداوم است

ای آبروی دین خدا ز آب روی تو
بی تو نماز خلق خدا با تیمم است

گرچه گدا تر از من و یوسف تر از تو نیست
عشقت به جان و بر لب من این ترنم است:

یا ایها العزیز دلم بر تو السلام
امیدم از خدا به جواب علیکم است


03 مهر 1398 184 0

پاییز

عریانی باغ، لحظه لحظه ،تک تک
شمشاد و سپیدار،شقایق،پیچک
انگار دوباره برگها می بازند
در بازی پاییزی قایم باشک


02 مهر 1398 147 0

و آن ترانه ی زیبا و عاشقانه ی توست

به هرچه می نگرم اندر آن نشانه ی توست
به هر کجا که دلی می تپد، بهانه ی توست

ز هر پدیده فقط یک ترانه می شنوم
و آن ترانه ی زیبا و عاشقانه ی توست

به هرچه غیر جمالت نظر حرامم باد
"رواق منظر چشم من آشیانه ی توست"

حدیث دلبری گلرخان فقط سطری
ز شرح دلبری و حُسنِ بی کرانه ی توست

زمین به شوق تو بر گرد خویش می رقصد
مدار نظم فلک ابروی کمانه ی توست

اگر به ذکر و نماز آمده تمام وجود
ز سُبحه ی سحر و سجده ی شبانه ی توست

تمام خلق دو عالم که جانشان به فدات
به سان مهره ی تسبیح دانه دانه ی توست

امیر و شاه و مَلِک غیر روی ماه تو نیست
و سرزمین دلم مُلک جاودانه ی توست

رعیتی به تظلم به سویت آمده است
و چشم او به عنایات سرورانه توست

به گوشه ی نظری قلب ما عمارت کن
که بنده بنده ی تو ، خانه نیز خانه ی توست


01 مهر 1398 149 0

بهارْچشم

از من مخواه ، از تو خودم را رها کنم
از " صالحین حلقه " ی چشمت جدا کنم

از من مخواه ، ای تو سرودآفرین ترین !
امشب تمام مرثیه ها را صدا کنم

بوییدنت ، زیارت شعر و تغزل است
هرگز مباد ! صحن غزل را رها کنم

قدری بایست ! تا که دو رکعت ببینمت
" لختی بخند " تا به لبت اقتدا کنم

چشمت شریف ؛ چون حَرَمین مطهر است
باید مدافعانه دلم را فدا کنم

لطفاً بگو " به چشم ! " و بیا تا بهارْچشم !
با « إنْ یکاد » چشم تو را بی بلا کنم

حنظله ربانی


28 شهریور 1398 160 0

خورشید

خود را به سکوت آسمان دوخته بود
وقتی که تمام دشت افروخته بود
سرخی غروبها گواهی می داد
خورشید ز هُرم خیمه ها سوخته بود


28 شهریور 1398 346 0

دردانه گیتی

دُردنه گیتی
مداوا کن دمی درد دل بی غمگسارم را
چراغی بر فروز آلونک شب های تارم را
خزان می آید اما پرتو نور امیدم باش
مگیر از من هوای رویش فصل بهارم را
کجا بنشسته ای ای آفتاب صبح بیداری
سیه کردی ز داغ دوری خود روزگارم را
نمی دانی مگر اوضاعی از شبهای بارانی
که با هر غمزه چشمی درآوردی دمارم را
فرآهم شد بهای گرمی بازار چشمانت !
بیا در خرمن آتش ببین سوز و شرارم را
بگو کی میرسی از ره تو ای دُردانه گیتی
که ریزم زیر پاهایت همه دار و ندارم را
صبا پیغام معصومی ببر تا محضر جانان
بگو دور تو می گردید اگر دیدی نگارم را


27 شهریور 1398 177 0

گیسوی عشق

شانه کن ،
گیسوی عشقم
تو بزن ،
مضراب شوقت را ،
به هر بند دلم

من کنم ،
آشفته هر شب
کوک دل را و سپارم ،
خرمن گیسو به باد

نغمه خوان و این نوا را
بعدِ هر شوری به دل ،
دیوانه کن

من شوم ،
حیران تر و از مستی‌اش ،
آن گام را نجواکنان ،
با گوشه ای بر هم زنم !

خانه کن ‌،
در قلب من ،
بر هر مقام و هر ردیف
چنگ زن ، بر تارِ جانِ بی نوا

من کِشم ،
بر سیمِ آخر با کمانِ دلبری
کوچه باغی را روم
محو گردم در فضای
رامشِ نخجیرگانْ ‌چشمانِ تو !


#سپیده_ط
 


27 شهریور 1398 175 0

مثنوی در یادبود مرحوم استاد شهریار

مثنوی  در یادبود مرحوم استاد شهریار

الا ای شهریار  ای شور ایران
الا ای سرو باغ ای شمع ایوان
الا ای شور شیرین در دهانت
الا ای شکّرستان بر زبانت
به شعرت من سراسر مبتلایم
هواداری ز مولا مرتضایم
سخن ها با تو دارم ای سخن دان
شِکر ها  از تو خواهم ای شِکر دان
صفا با سادگی در گفته هایت
نوایی آذری در شِکوه هایت
تو از جامی ولایی نوش کردی
سخن هایی ز حافظ گوش کردی
گهی یا مرتضی  گه یا حسینت
گهی با آشک و آه زینبینت
حدیث از کربلا بر ما تو خواندی
به گفتارت معانی را نشاندی
تو از عشقی زمینی تا خدایی
تو پاکی، از زمینی ها جدایی
چه گویم؟ بهترین گفتار این شد
کلامم مدح مولا شاه دین شد
🌷مهدی موسایی  دزفول
دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ 🌷


26 شهریور 1398 156 0

می رسم

می رسم
من بروی نیزه ای همراه خواهر می رسم
با پر و بال دعا بی جسم و پیکر می رسم
آیه ی کهف و رقیم ام را مگر نشنیده ای؟
چون صدای مکتب قرآن حیدر می رسم
از میان خاک و خون در سر زمین کربلا
مانده ام در لا بلای تیغ و خنجر می رسم
در چکاچاک هبوط نسل کفتاران دون...
از میان گودی خون رنگ سنگر می رسم
کاروان منزل به منزل می رود کاشانه را
با لب خشکده و با دیده ی تر می رسم
بیتی از اشعار پاکم را بخوان تا بنگری
همچو معصومی دمی از مرز باور می رسم


24 شهریور 1398 356 0

من شدم معتاد چشمت ترک عادت کی کنم

من شدم معتاد چشمت ترک عادت کی کنم
 
در فراقت شیونی جانسوز همچون نی کنم
 
در وفاداری نخواهم دست از عشقت کشم
 
تا برای وصل تو هفت آسمان را طِی کنم
 
#یاسررشیدپور


23 شهریور 1398 161 0

سرگشته

نه میشود که بمانم، نه میشود بروم
به هر کجا بروم، بی تو درد مستمرم

نه پای رفتنم است و نه جرئت ماندن
میان شهر خودم هم، به زور می گذرم

به تار زلف سیاهت، قسم پی ات گشتم
میان کوچه و شهر، مانده رد اشک ترم

به بوی زلف تو مستم، مرا به باده چه کار؟
بیا نسیم سحر، چون که با تو همسفرم

به یاد خال سیاهت، به خواب می رفتم
نیامدی، به خیال و به خواب و در نظرم

میان این همه تردید، من یقین دارم
که می رسی، به سلامت، ستاره ی سحرم

به موی و چشم سفیدم، نظاره ای بنما
ببین که من چه کشیدم ز اشک بی ثمرم

میان، شعله ی عشقت ز هجر می سوزم
بسوز شمع وجودم، نمانده از اثرم


22 شهریور 1398 184 0

شهید


حاء و سین و یاء و نون آیا شنیدی تا کنون؟
 نام زیبایی که دل را می برد سوی جنون
نام زیبایش ببین با یا چه غوغا می کند
محشری کبری درون سینه برپا می کند
روز عاشورا عَلَم افتاد از دست  قَمَر
تا اَبَد بالاست پرچم چون خدا دارد نظَر
روز عاشورا زمین سیراب از خون خدا
کشته شد اسلام و دین شدمنهدم؛ روزه رها
اهل باطل همچو کف باشند و اهل حق چو آب
اهل حق ساقی آب و اهل باطل در سراب
از یزید و شمر آیا نام نیکی مانده است
فاتحه آیا برای سگ، فهیمی خوانده است
تا ظهور حق نمانده چند روزی بیشتر
صبح نزدیک است یاران، این شنیدم پیشتر
ای خدا کوته مکن دستان ما از دست دوست
ما همه نالایقیم و  قبله ی آمال اوست
چند بیتی گفت" ناظر" در ثنای آن شهید 
کی شود از درگه مولای خوبش نا امید 
سروده علی رضایی پورمشیزی تخلص ناظر 
1398/06/21 کرمان


22 شهریور 1398 199 0

ذوالجناح

ذلجناح
اسبی رسید و شیهه بکوی حرم کشید
گرد و غبار و واهمه روی حرم کشید
چشمان کودکان که پر از آه و ناله بود
شطی ز اشک دیده بسوی حرم کشید
خون می چکید از بدن پر شراره اش
فریاد بی امان ز عدوی حرم کشید
جامی ز خط و خال گل سرخ روزگار
نوشید و جرعه ای ز سبوی حرم کشید
در قحط آب و سجده خورشید راستین
عطری ز سیب و لاله ببوی حرم کشید
با کاکلی که غرقه بخون داشت ذلجناح
نقشی به رمز و راز مگوی حرم کشید
فریاد بود و ناله که معصومی عاقبت
بر چهره خاک غم ز وضوی حرم کشید
محرم۹۸...معصومی


22 شهریور 1398 183 0
صفحه 10 از 255ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها