در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

عشق بی پایان

ای ذکر بر لب های من
زیباترین رویای من
ای شور من،آوای من
مقصود نجوا های من
مرآت رب العالمین
مولا امیرالمومنین
ما قطره ایم،دریا تویی
یکتای بی همتا تویی
عالم گدا ،مولا تویی
مولای ما تنها تویی
تنها تو را ،خواند خدا
مصداق ارکان الهدی
ای عشق بی پایان علی
قرآنِ قرآن خوان علی
ای جانم ای جانان علی
خورشید هر دوران علی
حاتم گدایت می شود
عالم فدایت می شود
فاروق اعظم،مرتضی
صدیق اکبر،ایلیا
حبل المتین،شمس الضحی
ای شاه ملک لا فتی
ای زوج ام المومنین
مولا امیرالمومنین
راهم تویی من راهیت
خوشنودم از این شاهیت
در عمق قران ماهیت
دارد ولی اللهیت

حبت صراط المستقیم
بر ما کرم کن ای کریم
هم قنبرت را خادمم
هم همسرت را خادمم
هم دخترت را خادمم
هر یاورت را خادمم
خدمت به مولا عزت است
دوری ز حیدر ذلت است


09 اسفند 1398 60 0

آشتی

بازم به روی موهام، بکش دوباره دستی
              نگو دوسَم نداری! بگو که آشتی هستی
 
شونه هامو بگیر و، توو صورتم نِگا کن
             اگه میشه بخند و،  اَخماتو دیگه وا کن
 
خُمارِ چشمای تو، نیازِ هر شبِ من
             باید روی تنِ من، بشینی  مثّ پیرهن
 
سپیدیِ  دلِ  تو،  مثِ  طلوعِ  برفه
            عشقِ من و تو با هم، بهونه نیس، یه حرفه
 
بکش منو به سمتت، بگیر منو به آغوش
            بگو  که  بازی  بوده، یادم  تو را  فراموش
 
سکوتِ تو عذابه، کابوسِ توی خوابه
            کاری  بکن  واسه من، وقتی  حالم  خرابه
 
منتظرم نذار و بیا به دیدنم زود...
             بگو یه بنده دارم، که خیلی عاشقم بود!
 
یه روزَن از پنجره، شب و اتاقِ خاموش
           دیگه واسم ساده نیس، نباشی توی آغوش‌‌
 
سرم به روی سینه ت، دوباره آروم گرفت...
           مثِ همیشه بازم، دلم به تو قفل و چِفت

                                               اعظم قارلقی
                                                       


09 اسفند 1398 38 0

خانه‌ی متروکه

بعد از  تو  مثل  خانه‌ای  متروکه  آوارم
نام  دل   ویرانه‌ام   را   من  چه  بگذارم

هر بیت  این غمنامه را اسم تو پر کرده
وقتی  قلم  از  روی  دفتر   بر  نمی‌دارم

از چرخش  دنیا و  ساز  بی سرانجامش
یک رقص  بی پروای جانانه  طلب کارم

دیوانه‌ام    کرده   غرور   بیخودت   اما
در  حسرت  لبخند  شیرین   تو  بیدارم

وقتی کسی اینجا  نمیگیرد  سراغم  را
باید خودم را  دست جریان که بسپارم

رفتی و احساس دلم در  سینه  پژمرده
بوی  تعفن  میدهد  بعد  از  تو  اشعارم


         #بهاره_کیانی ✍
۹۸/۱۲/۶


08 اسفند 1398 28 0

سخت است

سخت است

بیا که با تو نبودن برای مان سخت است
نوای جز تو سرودن به نای مان سخت است

بدون حال و هوا شروه خواندن آسان نیست
ردیف و قافیه ها و هجای مان سخت است

غریب کوچه ی دردیم اگرچه می دانی...
برون ز شهر تو چون و چرای مان سخت است

کدام صبح و سحر می رسی ز مشرق عشق
بگو، که بی خبری در چِرای مان سخت است

ز فصل خوب بهاران و چشمه و باران
بخوان ترانه که حال و هوای مان سخت است

به وقت شادی و غم هایمان چه خواهد شد؟
که بی حضور تو جشن و عزای مان سخت است

خودت که واقف دردی مگر نمی دانی ؟!
کنون تحمل رنج و بلای مان سخت است


08 اسفند 1398 50 0

کرونا

ناخوانده تر از همیشه مهمان آمد
یکباره و سربه زیر و پنهان آمد
این تازه رسیده این کرونای خشن
از شهر«ووهان» به صرف سوهان آمد


07 اسفند 1398 116 0

قصیده ی ندبه


(قصیده ای سروده شده در سال 83 (یا 84؟) ثبت شده در کتاب آتشفشانِ ناز)


وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلات
(مستفعلن مفاعل مستفعلن فعول)

نام شعر : لَیتَ شِعری


امروز ،جمعه است و هوای خوش بهار

احوالِ باغِ عاطفه، زیبا، بهشت¬وار

باران که می¬سرود ـ چه شعرش لطیف بود!

در قطره قطره، لطف غزل¬هاش آشکار

خیلی هوا لطیف شد از لطف بارشش

ماندَه¬ست بر زمین، همه جا، نقش شاهکار

بر روی گل، ترانه¬ی شبنم که می¬نشست

می¬شد دلم به دیدن آن یار امیدوار

با مرتضی، ردیف و هماهنگ می¬شدم

درباره¬ی زمان رسیدن سرِ قرار

امّا پس از نماز و تماشای روی گل

ما هم شدیم وسوسه¬ی خواب ناگوار

من، ادّعاکننده¬ی یکسر سر و صدا

با مرتضی، رفیق خودم، مرد انتظار

نزدیک بود خواب بمانیم ما؛ ولی

شاهین بخت، باز شد از لطف او شکار

گفتم که: «مرتضی! بَسِه، پاشُو! چِه خوابیِه؟!

زودی وضو بگیر و لباس نُو رُو بیار»

موضوع آزمونک ما خواب صبح بود

این چیز ساده در نظر مرد بردبار

ما ثبت نام کرده، کلاس اوّلی شدیم

چندین کلاس مانده به میدان کارزار

عطری زدیم بر تن پیراهن سفید

مُهری زدیم بر لب خمیازه¬ی خمار

راهی شدیم سوی همان وعده¬گاه نور

جاری شدیم مثل همین ماجرای یار

می¬خواند مرغ سینه¬ی ما شعر سوزناک

می¬ریخت روی چهره¬ی ما اشک آشکار

می¬گفت «لَیتَ شِعریِ» ما، ماجرای شوق

می¬ساخت «یَابنَ احمدِ» ما اشتیاق یار

وصف صفای دوست، همان ماه پرفروغ

حرف وصال یار، همان یار دلشکار

«صدرالخلائقی»، همه «ذُوالبِرّ» و «ذُوالتُّقی»

جمع شقایقی، همه مشتاق و دوستدار

باغ بزرگ عشق چه جانانه می¬شکفت!

شعر لطیف شور، چه پاینده، ماندگار!

گفتم: «عزیز عَلَیَّ» اباصالحِ عزیز!

گفتم: «بِنَفسی اَنتَ» گل نرگس قرار!

هر کس به حال خوب خودش بود و خوب بود

هر دل به کار ِزارِ خودش بود و بود زار

این، عاشق و به حال خودش رفته، می-گریست

آن، دلبر و به خال رخش کُشته بی¬شمار

این، دوستدار یار، همان یار دوستدار

یا آبشار شور، صفا- شور- آبشار

او، تک ستاره یا مه یوسف¬تر از مسیح

او، بی¬قرینه یا گل زیباتر از نگار

مهدی، امام و قائم و منجیّ آخرین

آن حجّت نهایی دادارِ دادآر

همنام حضرت نبی از نسل فاطمه

«طاووس اهل جنّت» و یکتای روزگار

یارب! سلام ما برسان نزد حضرتش

بی¬بهره¬مان رها نکن(مکن) از فیض افتخار

دریا به برکت نظرش آبرو گرفت

هم آسمان به حرمت او گشته آبیار

بر بال های مِهرِ فرشته، طواف گشت

بر دست¬های لطف امام حسن، سوار

از هر ستاره، ماه رخش گشته منجلی

از مهر پر فروغ محمّد، پر انتشار

انگار هرچه نقش و نگار است، مست اوست

مست نگار ماست در و دشت و کوهسار

جوبار از لطافت او گشته باصفا

پاک و زلال و ناب و مصفّاست جویبار

گل نیست. مثل چشمه و دریا نمی¬شود

هم نیست همچو جنگل و بستان و مرغزار

او آسمانی است و، زمین، جایگاش نیست

پیک هدایت است و فرودش به اضطرار

یارب! نماز ما به نمازش قبول کن

یارب! دعای ما به دعاهای او برآر

جانم فدای تو بله، جانم فدای تو

خوشبو نسیم پاک! فدای تو این غبار

دشت قصیده، سبز! ولی، این قصیده نیست

سرخ است مثل خون، غزلی مثل یک انار

هر دم، دلم برای شما تنگ می¬شود

سنگین شده به جان من این جسم تنگ و تار

یار صمیمی دل من! یار دوستدار!

جانانه چون تویی، دل من گشته جان¬سپار

گفتم به مرتضی: «بله، باید شهید شیم

خواب و سرابه زندگی ما. اَرِه بِرار!»

خواندیم ما «فَتَمَّ» و «میقاتَ رَبِّهِ»

در «اربعینَ لَیلَه» بیا، جان ما نثار!


07 اسفند 1398 46 0

کجا سفر بکنم؟

کجا سفر بکنم

کدام صبح سپیده تو را نظر بکنم
کدام نیمه شبی جز غمت سحر بکنم

اگرچه هر غزلم مخزنی ز اسرار است
کجاست حوصله تا صحبتی دگر بکنم

بجان لاله و ریحان و مریم و سوسن
مباد مهر تو را از دلم بدر بکنم

کجا روم که تو در کوچه باغ آن باشی
کدام جاده بگیرم؟! کجا سفر بکنم؟

برای دیده ی من بهترین تماشائی
بجاست در قدمت عمر خود بسر بکنم

اگرچه دست من از دامن تو کوتاه است
هزار شکوه از این بخت بی ثمر بکنم

بسان شعله ی آتش به جانم افتادی
مخواه آنکه جهان را پر از شرر بکنم


05 اسفند 1398 53 0

سرادر عشق

با عنایات شهیدان دل ما زهراییست
خاک ما مملو از عاشق عاشورایست
کشور اینگونه اگر پر شده از زیباییست
و اگر امنیت و عزت ما پابرجاست
بی شک از برکت قاسمِ سلیمانی هاست
زینبیه اگر اینگونه پر از زائرهاست
بیرق عمه سادات اگر ان بالاست
یاعلی بر لب اهل نُبُل و الزهراست
مطمئنا که ز تدبیر قوی آقاست
بی شک از برکت قاسمِ سلیمانی هاست
نام زیبای شما شهره ی آفاق شده
سیره تان شیوه ی تقلیدی عشاق شده
بین ایرانی و افغان که میثاق شده
و اگر وحدت اسلام چنین پابرجاست
بی شک از برکت قاسم سلیمانی هاست
صبر و ایمان و شهامت شده ایجاز شهید
انکه در قلب همه می کند اعجاز شهید
گره از کار جماعت بکند باز شهید
گوییا کل جهان پرشده از این اواست
بی شک از برکت قاسم سلیمانی هاست


05 اسفند 1398 33 0

احساس ناب

گفته  بودی  می‌شود  آسان  فراموشش  کنم
پس چرا سخت است از یادش گذر کردن مرا

از   تمام  حرف های  مانده  در  دل  خسته‌ام
شرط  انصاف است از قلبش به در کردن مرا

با چه  ترفندی  غمش  را  از دلم  بیرون کنم؟
با   گذشتن   از  خیالش   یا  سفر کردن  مرا؟

نیست دراین سینه جز احساس ناب من به ‌او
تا چه باشد  قصدش از  زیر  و زبر  کردن مرا
 
سفره‌ی‌دل پیش‌نامحرم‌ گشودن خوب‌نیست
شرم برعشق‌و به‌ هرشب خون‌جگر کردن ‌مرا

"گرچه ازشیشه ‌است نازک‌تر دل بی‌صبر من
سینه پیش  سنگ می باید  سپر  کردن مرا "

#بهاره_کیانی ✍

‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌


05 اسفند 1398 43 0

نیامدی

این بار هم بهانه گرفتی؛ نیامدی
قلب مرا نشانه گرفتی؛ نیامدی
گفتی: بیا بیار دلِ پر بهانه را
اما خودت بهانه گرفتی؛ نیامدی
شاید که آمدیّ و ندیدم جمال دوست
شاید مرا فسانه گرفتی، نیامدی
آری؛ خیالِ خالِ تو، می ارزد این جنون
گر راحتم ز لانه گرفتی، نیامدی
آمد خیالِ خامِ تو بر بامِ خاطرم
دل را به دامِ دانه گرفتی؛ نیامدی
خوش بود دل؛ دلیلِ هوایی شدن نداشت
از او، تو آشیانه گرفتی؛ نیامدی
سنگِ جدایی ات پَرِ دل می پراکنَد
از صبر، پشتوانه گرفتی؛ نیامدی
بستم دلم به زلفِ نسیمِ محبّتَت
یک باج دلبرانه گرفتی؛ نیامدی
در حسرت نوازش تو، موی اشتیاق
در دستِ ناز، شانه گرفتی؛ نیامدی
همسایه گشته ام به وفای قدیمِ دوست
در دوردست، خانه گرفتی؛ نیامدی
ای باوفانژادِ محبت نشان به ذات!
صبر از دل زمانه گرفتی؛ نیامدی
جانم فدای ناز تو ای ناز دلنواز!
حتی اگر بهانه گرفتی، نیامدی.

یا ایها العزیز مسّنا و اهلنا الضُّر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدّق علینا انّ الله یجزی المتصدّقین.


04 اسفند 1398 47 0

مادر

مادر شبیه نم نم باران زندگی ست
مادر دلیل روشن ایمان و بندگی ست
مادر صدای بوسه ی بر روی گونه است
مادر شمیم عطر دم چای و پونه است
مادر هوای گرم درون اتاق ها ست
مادر همیشه منتظر اتفاق ها ست
مادر صدای خنده ی بابا به خانه است
مادر برای بودن بابا بهانه است
مادرچراغ خانه و دنیای عاشقی ست
مادر شبیه نان و پنیری به سادگی ست
مادر به سان مکتب علم است، مدرسه است
مادر علوم و دینی و انشاء و هندسه است
مادر سکوت و غصه ی هنگام درد هاست
مادر به وقت درد ، همانند مرد هاست
مادر لطیف عین گل باغ اطلسی ست
مادر فرشته است، برای خودش کسی است


04 اسفند 1398 28 0

شاهچراغ/من/حافظیه

عصرشد، خورشید رفت از دست، برگشتم به خانه
آسمان را سَر کشیدم، مست برگشتم به خانه
حین برگشتن خودم را، راه را، گم کردم اما
از میان کوچه‌ای بن‌بست برگشتم به خانه
"ماه" را در راه دیدم بی‌هوا پرواز کردم
جَو زده از ارتفاعی پست برگشتم به خانه
من زمین خوردم ولی حالا چرا در آسمانم
تابه‌آنجایی که یادم هست برگشتم به خانه
صبح در شاهِچراغ از خَمرِ چشمش توبه کردم
عصر رفتم حافظیه، مست برگشتم به خانه


 


03 اسفند 1398 167 0

بهانه

بهانه
چندي تو را نشانه گرفتم نيامدي
در شهر ديده خانه گرفتم نيامدي

گوئي چنان كبوتروحشي به خلوتي
با چاه غم ترانه گرفتم نيامدي

من در هواي زلف پراز عطر نرگست
آئين آب و شانه گرفتم نيامدي

با مي فروش ميكده با صفاي دل
رقصي درآن ميانه گرفتم نيامدي

اي گل كنار قاصدكي همره صبا
هرمي ز صد زبانه گرفتم نيامدي

گفتم به بام خانه مگر بال گستري
از اشك ديده دانه گرفتم نيامدي

اي نازنين به هواي خيال تو
من باز هم بهانه گرفتم نيامدي


02 اسفند 1398 39 0

خشکسالی

شهری پر از غبار،پر از خشکسالی ام
آواز کوچ میشنوم از اهالی ام

شرمنده ی نگاه نسیمم که گهگدار
از روی جبر میگذرد از حوالی ام

دلتنگ هیچ فصل بهاری نمیشوند
دروازه های سنگدل و لاابالی ام

تنها سکوت میشنوم بین کوچه ها
از کودکان شرّ و شلوغ خیالی ام

همشهریان محترمم! یادتان بخیر
بعد از شما چقدر پر از جای خالی ام

دیوارها..! چه ها که تماشا نمیکنید
از روزهای ماتم و آشفته حالی ام

با نام عشق، زلزله ها را خبر کنید!
دلتنگ مرگ زودرسی احتمالی ام...


02 اسفند 1398 110 0

آشوب دل

ای  کاش   دل‌آشوبی‌ام   آرام  بگیرد
آرامش از  این خنده‌ی  پُر دام بگیرد

تا بی سر و سامانی و آشوب جهانم
با  هُرم  تن  و  دست  تو آرام بگیرد

سرمشقِ کلام و غزلم چشم تو باشد
تا حرف دلم  شعر و غزل نام  بگیرد

بر تشنه  لبی‌ هام  کمی لب  بگذار و
بگذار که  آرامش از  این جام  بگیرد

بسپار لبت را  به لب تشنه‌ی  من  تا
سلول  به  سلول  تنم ،  کام   بگیرد

آشوب دل از چشم شراب تو بپا شد
تا شعر من  از  مطلع‌اش الهام بگیرد


✍️#بهاره_کیانی


01 اسفند 1398 53 0

سلیمانی


هنگام یاری کردن ایران زمین است
مردم خبر داریددشمن در کمین است
هر رایتان ای مردم پاک و سرافراز
بر خاتم ملک سلیمانی نگین است
بر گردن ما خون یاران شهید است
آری برادرهای خوبم این چنین است
یک بار دیگر وقت رزم مردمان است
هنگام یاری کردن دین مبین است
با تیغ برگ رای در میدان درآیید
ما مستقل هستیم و جرم ما همین است
تا انتقام خون سرداران بگیریم
دشمن بدان ایرانی آزاده این است
باید گذشت از سد تحریم پای صندوق
راه عبور از مشکلات سخت این است
هر مسجد و هر مدرسه این جمعه عشق
میدان رزم مردم این سرزمین است
با این همه مشکل گرانی ها تورم
بر دوشمان بار امانت مانده مردم
ایرانی عیار همواره امین است
وحدت کلید حل مشکل هاست مردم
انبوه مشکلها اگر داریم و تحریم
حب الوطن ایمان ما و حکم دین است
هر رایتان ای مردم پاک و سرافراز
بر خاتم ملک سلیمانی نگین است
علیرضا نجفی
اسفند ۹۸




01 اسفند 1398 38 0

انتخابات

انتخابات چه شوری به دلم وا کرده است
کز اذان های سحر هلهله ها وا کرده است

رای ما مجمع نیروی خمینی ها است
اعتبارش ز شهیدان و حسینی ها است

راهمان است به دور از همه اشرار، ولی
بعد از این ما همه هستیم، ندیمان علی


01 اسفند 1398 32 0

سردار دلها

"رفته سردار نفس تازه کند برگردد"
رفته مهمان سر سفره ی مادر گردد

لحظه ای داغ عطش را زلبش دور کند
مست یک جرعه زپیمانه کوثر گردد

رفته بالی بزند در حرم حضرت عشق
روی گنبد غزل ناب کبوتر گردد

گرچه در مسلخ عشاق پرش سوخته است
شوق پرواز زتنگی قفس پَر گردد

رفته تایید شود، نامهی او باید با
مُهر «او اهل بهشت است»معطر گردد

رفته سردار به دیدار علی شاه نجف
رسم عشق است به گِرد رُخ دلبر گردد

باید از او طلبد اذن نبردی دیگر
تا که با رُخصت او فاتح خیبر گردد

ذوالفقار دگری گیرد و با یاری خون
سبب خواری صد مرحب دیگر گردد

جان به کف گیرد و برگردد و ایثار کند
تا دگر مانع آتش زدن در گردد

کوفه کوفه همه جا پُر شده از مکر و ریا
باید او وقت سحر حامی حیدر گردد

رفته با ماه بنی هاشمیان شُور کند
تا مبادا رُخ زینب ز غمی تر گردد

باید این بار علمدار شود تا که مباد
هدف تیر بلا حنجراصغر گردد

رفته سردار که با آمدن عصر ظهور
یاور مهدی و فرمانده لشکر گردد

رفته سردار نفس تازه کند تا که ولی
هر زمان امر کند بی سر و پیکر گردد

 


01 اسفند 1398 34 0

جلوه فرزانه

جلوه فرزانه

کوچه در کوچه پی خانه او می گردم
کفتر جلدم و با دانه او می گردم

شاخه در شاخه این بیشه گواه من توست
سال ها بر در کاشانه او می گردم

مثل یک شاپرک تشنه به احساس بهار
دائما گِرد سر و شانه او می گردم

از همان لحظه که همراه دلم گشته غمش
عاشق و واله و دیوانه او می گردم

آیه در آیه ی دین من و ایمان من است
آنچه از نرگس مستانه او می گردم

تا شبی پرده گشاید ز مه چهره خویش
در پی جلوه فرزانه او می گردم

نشدم گرچه مساعد ز فراق رخ دوست
با دمی صحبت جانانه او، می گردم


01 اسفند 1398 22 0

دشمن

من زهر چشم و کینه ها را می شناسم
باور کنید آیینه ها را می شناسم
با دشمن سیاس ایران آشنایم
من دفتر پیشینه ها را می شناسم
این باغ دائم مطمع همسایه ها بود
هم دزد ها هم چینه ها را می شناسم
با خاک و با سنگ وطن پیوند دارم
من دستها و پینه ها را می شناسم
محراب مسجدها برایم آشناییند
دستار را پشمینه ها را می شناسم
ملک تمدن خیز پر اسطوره ام را
تاریخ را دیرینه ها را می شناسم

علیرضا نجفی
بهمن ۹۸


29 بهمن 1398 28 0
صفحه 10 از 267ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها