در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

بی حد شکنجه کرده مرا فکرهایِ تلخ

بی حد شکنجه کرده مرا فکرهایِ تلخ
صد آرزویِ خسته و هم ماجرایِ تلخ
 
هی چُرت و فکرِ مبهم و صدها خیالِ بد
خَط می زنم به رویِ همین انزوایِ تلخ
 
"نادر" ترین ترنمِ ......... افشاریِ جهان
آتش زند به نایِ نی ربنّای تلخ
 
هذیانِ تب به جانم و ذهنم مکدرَ ست
هر لحظه می کشاندم بر ، قهقرایِ تلخ
 
وقتی که در نبود تو غم بود همدمم
در این هوایِ غمزده ، در این فضایِ تلخ
 
آغاز زندگی همه تکلیف و رنج و درد
آمد زمان مُردن ........... یک انتهایِ تلخ
 
مُهرِ سکوت بر لب و رازی مَگو به دل
این همدمِ همیشه و این آشنایِ تلخ
 
#یاسررشیدپور


05 مهر 1397 48 0

سرمست تو و لحنِ صدایت کم و بیشم

سرمست تو و لحنِ صدایت کم و بیشم
درحال و هوای تو و سر مستی خویشم
 
ذهنم شده درگیرِ تو ای کاش بدانی
ماتِ رُخِ افسونگر یک ...... آینه -کیشم
 
من مرغ قفس خوانِ غزلهایِ پُر از بُغض
تو آن که ندارد خبری از دل ریشم
 
صد داغ به دل بستم و در خانه نشستم
در حسرتِ روزی که بیایی تو به پیشم
 
باشی تو کنارم همه جا عینِ بهشت است
چون عشق بُوَد مرهمِ بر قلب پریشم
 
با درد غریبم اگرم یار تو باشی
یکسان بُوَد از دست شما نوشَم و نیشم
 
#یاسررشیدپور


03 مهر 1397 56 0

نمیدانی...

من عمرم را به تنهایی سپرکردم
به قبلم برنمیگردم
اگر یک روز برگردم
به جایی میروم که توهم آنجایی
ز دورادور پیدایی
ومشغولی به آن بازی شیرینی که یادم داده بودی
شبیه بچه ها افتاده بودی
وحرفی که تمام عمررا ترسیدم اما حال میگویم
وبا افعال میگویم
و آن موضوع شیرینی که هردیوانه را دیوانه تر میکرد
عشق است
دوستت دارم


02 مهر 1397 64 0

ستم ستیز است اگر کسی در جهان فقط اسوه اش حسین است

ابراهیم حاج محمدی:
شکفت اگر در سرشتت ایمان بخر به جان شعله ور بلا را
نمی دهد مرد راه حق هرگز  آنی آری  هدر بلا را

شکوهمندی به رسم عشّاق اگر نصیبت شود هنیئا
چه داو عشرت روان کنی گر نجسته ای در شرر  بلا را؟

بلا بجوی از خودت سفر کن به سوی حق با شعف به رندی
سواره ای یا پیاده هرگز نباش جویا مگر بلا را

حقیقت است این که در شریعت طریقتی دارد ارجمندی
که سالکانش ظفر تلقی کنند در هر نظر بلا را

به شادکامیِ رادمردانه عشق ورزیدنت ببالی
اگر که در عمر خویش جوئی همیشه با زیب و فر بلا را

نمی چشد شهد عشق ورزی پاکبازانه آری آن کس
که خیر عریان نمی کند آفتابی از متن شرّ بلا را

شبیه آئینه ها نظر کن به مُلک هستی که بر نتابی
بجز بدین شیوه، سایه گستر، دمی به هر بوم و بر بلا را

شعور یعنی شعارت از شعر تر طری تر رَجَز بماند
غرور یعنی چو حرّ بده از تهوّرت الحذَر بلا را

نکرده ای اقتدا به زینب گزافه لافیده ای و کوری
بصیرتت کو چون او ببینی خجسته زیبنده تر بلا را

چون او فقط راه عشق را پو، اگر أَبو الفَضْلَت است الگو
که شور مستانه فر تر از او ، نجسته کس در خطر بلا را

ستم ستیز است اگر کسی در جهان فقط اسوه اش حسین است
که بی محابا و بی تعلل خریده با ما حضر بلا را

نظر به دقّت اگر بدوزی، حسین یعنی رشادتی محض
عَلَم به عالَم نکرده چون او کسی شهیدان کربلا را


01 مهر 1397 38 0

عاشقانه هایی برای موعود(عج)(12)





گویند امید همه مذهبها

هستی تو وهست از تو بس مطلبها

تنها شیعه است اینکه دارد هردم

عجل لولیک الفرج بر لبها




01 مهر 1397 68 0

به خیالی که یکی ، شاعرِ چشمانم هست

به خیالی که یکی ، شاعرِ چشمانم هست
گفتم از شعرِ نگاهش ، غزلی آنَم هست
 
سیبی ازباغِ تماشاست که زیبا شده است
نیمۀ گمشدۀ ماست که پیدا شده است
 
قصّۀ فَصلِ پُر از درد به پایان آمد
"باز"، در خوابِ خوش پنجره "باران" آمد
 
کوچه را وقفِ چراغانیِ دل ها کردم
پاکیِ هر نفسی آینه را ، ها کردم
 
پیشِ آن چشم فریبا که دلِ ما را کُشت
مردمِ کوچه گَزیدند به دندان ، انگُشت
 
او که عمری به سرِ راهِ دلم ، سد شده بود
بی خبر از شبِ تنهاییِ من ، رد شده بود
 
باز هم پُشتِ همان پنجره شاعر بودم
همچنان منتظرِ مرغِ مهاجر بودم
 
#یاسررشیدپور


01 مهر 1397 44 0

رباعی

وقتی که عرق کرد تنت می فهمی
شد خیسِ عرق پیرهنت می فهمی

این را که تو با سواره فرقی داری
هنگام پیاده رفتنت می فهمی


01 مهر 1397 59 1

شعر دل دریایی/ابوالقاسم کریمی

اگه دشمن به دستانش تفنگه
دل دریایی ما مرد جنگه
قسم بر قامت سرو شکسته
در و دیوار زندان هم قشنگه

..............................
ابوالقاسم کریمی فرزند زمین


01 مهر 1397 73 0

بی تو شب و روز من آرام نیست

بی تو شب و روز من آرام نیست
پُختۀ عشق است دلم خام نیست
 
بی رُخِ ماهِ تو در این تیرگی
ماهِ تمامی لبِ این بام نیست
 
شادیِ من ماندنِ در دامِ تو ....
دانه و آبی که در این دام نیست
 
طعم لبت روی لبم مانده است
جز به چنین شهد مرا کام نیست
 
بوسه ای از کنج لبت می دهی؟
بین دو لب فاصله یک گام نیست
 
 رفتی و بی رویِ تو قلبم گرفت
 بی تو مرا لذتِ ایام نیست
 
کاش که یادی کُنی از من شبی
غیبتِ تو کمتر از اعدام نیست
 
#یاسررشیدپور


31 شهریور 1397 55 0

مقتل

خورشید می سوزاند جسم چاکدارش را
می بست کم کم چشم های بردبارش را

دل خسته از غم ها ولی خوشنود از اینکه
امروز راضی می کند پروردگارش را

فهمیده بود انگار وقت رستگاری است
مثل پدر باید ببندد کوله بارش را

بشکست زیر بار غم ها استخوان هایش
نشکست اما با خدا قول و قرارش را

در گوشه گودال با حسرت دعا می کرد
آیینه ای هرگز نبیند سنگسارش را !

شاید برای گریه این یک جمله بس باشد
اسبی به پشت خود نیاورده سوارش را

حالا برای غنچه ای پژمرده می خوانند
غمگین ترین لالایی قبل از بهارش را ...


30 شهریور 1397 49 0

گُل من از همه گُلهای جهان سر بودی

گُل من از همه گُلهای جهان سر بودی
شاخه ی یاسِ پُر احساسِ مُعَطَّر بودی
 
در دلِ دشت گُلِ لاله و ریحان و چمن
بینِ یک عالمه گُل از همه بِهتر بودی
 
نفست صبح بهارست و قدت سرو بلند
شایدم در صدفی دانه ی گوهر بودی
 
خوبرویان که نشستند رقابت بکنند
همه خوب اند ولی از همه سرتر بودی
 
شب من طِی شده با شمع و شراب و غم تو
وای اگر جای غم ای یار تو در بَر بودی
 
من به دنبال وصال گُلِ رویت شب و روز
تو در اندیشه ی یک دلبر دیگر بودی
 
#یاسررشیدپور


30 شهریور 1397 48 0

دوبیتی های عشورایی






دلم ای دل بیا باهم بگرییم

بخون تِه شروه تا باهم بگرییم

شو و روز از غم هفتاد ودو گل

به دشت کربلا باهم بگرییم

***

دلم ای دل بیا ازجون بنالیم

چولیلا درغم مجنون بنالیم

به عاشور ازغم تن های بی سر

بباریم ازدوچشمون خون بنالیم

***

دلم ای دل ببین عباس با دست

کُند مشکش پر از احساس با دست

نه مشکی مانده نه دستی چه کردند

خدایا مردم خناس بادست

***

دلم ای دل علی اکبری نی

نه عونی قاسمی نه جعفری نی

شده سیراب با تیر سه شعبه

به گهواره علی اصغری نی





29 شهریور 1397 54 0

دیشب دو سه نخ حسرت و سیگار كشیدم

دیشب دو سه نخ حسرت و سیگار كشیدم
چشمان تو را در دل بیمار كشیدم
 
پُک های من اندازۀ تنها شدنم نیست
بی فایده از دست و لبم کار کشیدم
 
تا صبح به دیوار شدم خیره و آخر
تصویر تو را سینۀ دیوار كشیدم
 
افسرده و دلتنگم و دیوانۀ عشقت
چنگی به دلم از سرِ آزار کشیدم
 
در خلوتِ تنهاییِ ایامِ جدایی
بس زجر که از رفتنِ دلدار کشیدم
 
بسیار و کمش مسئله ای نیست که دیگر
دندان طمع از کم و بسیار کشیدم
 
#یاسررشیدپور


28 شهریور 1397 126 0

شعر تیشه ی شب

 

 

.

.

خزان بر دفتر شعرم خزیده
لب خندان من را غم خریده
صدای ضربه های تیشه ی شب
به باغ سبز ایمانم رسیده

.

.



28 شهریور 1397 72 0

موقت/ نوحه واره

شب اول:

«شور به پا کرده‌ای» ماه محرم سلام
تازه شب اول است «اذن بده یا امام»

باز به دنبال من پیک فرستاده‌ای
باز به دنبال من... این منِ کوفی مرام

عشق! چها کرده‌ای؟ عزم کجا کرده‌ای؟
چشم به راهت منم تشنه‌لب از روی بام

اشک غمت جاری است، فصل عزاداری است
نام تو را می‌برم لحظۀ حُسن ختام

داغ دل خواهرت... تشنگی اصغرت...
روضۀ آب آورت... گریه کنم بر کدام؟

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
...........................

شب دوم:

عشق؛ شدیدالعقاب؛ عشق؛ رئوفٌ رحیم
سورۀ دوم رسید: عشق، الف، لام، میم

در شب دنیا دمی، خیمه زده ماه من
هر که از این خیمه رفت فأصبَحَت کالصَّریم

فصل جنون آمده موکب خون آمده
می‌شنوم از غروب آیۀ کهف و رقیم

کیست صدا می‌زند نام مرا سوزناک؟
کیست که آتش زده قلب مرا از قدیم؟

در پی‌ات آواره‌ام، مصحف صدپاره‌ام!
رسیده‌ام تا فدیناهُ بذبح عظیم

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
......................

شب سوم:

باز شب جمعه (سوم) و موکب نعم الحبیب
نام تو بردم وزید از نفسم بوی سیب

شور به پا کرده در هیأت انصار عشق
روضۀ هل من معین، نالۀ أمن یجیب

عشق، نفس‌گیر شد سینه‌زنت پیر شد
زود بیا - دیر شد - بر سر نعش حبیب

مهلت ما سررسید لحظۀ آخر رسید
تا نفسی مانده أوصیکَ بِهذا الغریب

«گر بشکافی هنوز خاک شهیدان عشق»
می‌شنوی نوحه‌ای در غم شیب الخضیب:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
..................

شب چهارم:

آتش عشق است و نیست حرفِ صغیر و کبیر
در طلبت هستی‌ام سوخت أَجِر یا مُجیر

پیر و جوان می‌رسند سینه‌زنان می‌رسند
به کربلا با دَمِ «ای که به عشقت اسیر...»

شور جوانی‌ست این، سوز نهانی‌ست این
تپیده در خاک و خون به پای نعم الامیر

راز رشید من است کاش شهیدت شود
شیر من از کودکی با غم تو خورده شیر

رفت گلم؛ والسلام سایۀ تو مستدام
ای دل من در خیام شورِ دمادم بگیر:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
..................

شب پنجم:


می‌رسد از کربلا بوی اُویس قرن
باز شب پنجم است بالحَسَنِ بالحَسن

خون شهیدان عشق آتش پنهان عشق
شعله‌ور است از دمشق، شعله‌ور است از یمن

سینه‌زنان رفته‌اند، پیر و جوان رفته‌اند
شمر و سنان مانده و حسین مانده‌ست و من

عاشقم از کودکی، با همۀ کوچکی
آمده‌ام تا سرم جدا شود از بدن

لحظۀ تنهایی‌ات... غربت و زیبایی‌ات...
هست غمت تا ابد بر جگرم شعله‌زن

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
....................

شب ششم:

خسته‌ام از این قفس ناله زنم در قنوت
أغثنی یا مُخرِجَ یونُسَ مِن بطنِ حوت

یار، مرا می‌خرد دل ز قفس می‌پرد
عشق، مرا می‌برد تا ملکوت از قنوت

عمر من از کودکی سر شده با این امید
می‌شوم آیا شهید؟ با تو و در پیش روت؟

قصۀ ما تازه نیست... این زره اندازه نیست...
کاش بلندم کند دست تو بعد از سقوط

ذکر مصیبات یار خاصه دمِ احتضار
می‌دهدم شستشو به جای غسل و هنوط

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

..................

شب هفتم:

آه، تو دریاب یا راحمَ شیخ الکبیر
بسته شده آب یا رازقَ طفل الصغیر

قصه غم‌انگیز شد، عشق، عطش‌خیز شد
روضۀ آب است و اشک، شعله کشد در مسیر

صبر خدا را ببین، کرب‌و‌بلا را ببین
کودک شش‌ماهه‌اش می‌خورَد از تیر شیر

نالۀ هونٌ عَلَیّ زلزله شد در جهان
خون تو از آسمان، خواند: إلیک المصیر

بس کنم این قصه بس، آه از آن دم که از
سینۀ مجروح خود کشیدی آهسته تیر

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
...............

شب هشتم:

وادی عشق است و شد نوبت هل مِن مزید
آه که هُرم عطش... آه که ثقلُ الحدید...

دعوت خون خداست «آینه در کربلاست
ما همه بی‌غیرتیم» نوبت اکبر رسید

لالۀ پرپر شده! از تو جهان پُر شده
می‌رسد از کربلا شهید بعد از شهید

گیریم اکبر نبود شبه پیمبر نبود
داغ جوان می‌کند موی پدر را سپید

بار دگر ای جوان اذان بگو بعد از آن
غربت او را بخوان که یا وحیدالفرید:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

.................

شب نهم:

روضه به غیرت رسید  سینه زنان سینه چاک
بیرق و زنجیر و سنج شعله زنان روی خاک

مشک و عَلَم روی خاک  دست قلم روی خاک
صبر کن ای روضه خوان هیئت ما شد هلاک

سوی حرم می رویم زیر عَلَم می رویم
گو که نمانَد ز ما هیچ به غیر از پلاک

گوش کنی گر هنوز می رسد از کربلا
نال ی هل من معین ناله ی ادرک اخاک

فدای تو سر، حسین! آه برادر! حسین!
لحظه ی آخر حسین! حسین! روحی فداک

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»
.....................

شب دهم:

نور خدا را ببین در سحرِ کوه طور
سوز مناجات کیست؟ یَبعثُ مَن فی القبور

گرم نماز شبند دلخوشی زینبند
محفل یاران عشق هیئت اصحاب نور

دشت، سراسر سکوت وجه خدا در قنوت
إنَّ لک فی النهار... آه از آن نفخ صور

ناشئةُالیل هم تشنه ی ترتیل توست
إنَّ لک فی النهار... آه که یوم النّشور...

إنَّ لک فی النهار... رأس تو بر روی نی
إنَّ لک فی النهار... رأس تو کنج تنور

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

.........................

روز دهم:

عرش خدا ولوله ارض و سما در قیام
«وای حسین کشته شد» روضه همین والسلام

ماه محرم کجاست؟ صاحب این دم کجاست؟
سینه زنان را ببین در عطش انتقام

روضه به آخر رسید گریه ولی ناتمام
ناله ی جانسوز کیست از حرمت صبح و شام؟

و أهلُکَ کالعَبید و صُفُّدوا فی الحدید
باید از اینجا به بعد روضه بخواند امام

«تا تو شدی کشته ما بی سرو سامان شدیم» 
غلغله شد در حرم ولوله شد درخیام

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

...............

شب آخر:

اول دلتنگی است تازه شب آخری
چه کردی ای روضه خوان چه کردی ای منبری

«ای که به عشقت دچار»... «عجب گلی روزگار»...
بر لب ما سالهاست که می کند دلبری

«عشرت عالم فروخت» هر که دمی دید سوخت
رأس تو را در تنور خونی و خاکستری

«جان یارالی جان حسین حامی قرآن حسین *»
می کُشدم داغ تو... خاصه اگر آذری...

با تو اگر سرنوشت برد مرا در بهشت
باز بسوزاندم این دو دمِ کوثری:

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»


....................
* مصرع ترکی از حاج ولی الله کلامی


27 شهریور 1397 208 0

با نگاه گاهگاهت ، شب چراغان می شود

با نگاه گاهگاهت ، شب چراغان می شود
ماه از دیدار چشمانِ تو حیران می شود
 
کِی شبیهِ ماه هستی؟ ماه پیش روی تو
از خجالت سر به زیر آورده پنهان می شود
 
سازۀ جان و دل من در حصار ناز توست
شب سرآید باد رقصان ، قلب طوفان می شود
 
این منِ افسرده تنها با وجود بودنت
بی غمی را حس کند ، لبهاش خندان می شود
 
شورو شوق و ذوق عشق و عاشقی در چشم من 
موقع دیدار چشمانت نمایان می شود
 
در خيالم روز وصلت را خدا حاصل كند
از بهار وصل تو دنیا گلستان می شود
 
#یاسررشیدپور


26 شهریور 1397 33 0

شعر گل تشنه

گلی که ریشه های تشنه دارد
به روح سبز خود ایمان ندارد
دعا کن مادرم بعد از نمازت
به شهر ما کمی باران ببارد

شاعر: ابوالقاسم کریمی:فرزندزمین


26 شهریور 1397 86 0

پنجه ی اجبار

زمین در کاسه ای از خون گرفتار

بشر در پنجه ی بی رحم اجبار

ورق های کتاب سرخ تاریخ

نگین خوش تراش دست ِ تکرار



24 شهریور 1397 73 0

شب همه شب، چشم به در داشتم

شب همه شب، چشم به در داشتم
چاره به جز صبر ، مگر داشتم
 
سفرۀ شب پهن شد و ، آن میان
آینه ی مهرِ تو بر داشتم
 
تا بگذاری به سر شانه ، سر
حسرت یک ، شانه به سر داشتم
 
در رهِ عشق تو فقط درد و رنج
بود همه آنچه ثمر داشتم
 
یک نظر از هر نظر افتادم - از 
هر نظری با تو نظر داشتم
 
ای تو همه مرجع اخبار عشق
بی تو کجا از تو خبر داشتم
 
در پی یک شعله ، چراغ آمدم
لاله شدم ، خونِ جگر داشتم
 
تا به هوایت نفسی سر کشم
بال در آوردم و پر ، داشتم
 
#یاسررشیدپور


24 شهریور 1397 45 0

بر دلم غصۀ بسیار ..... نباشی پیشم

بر دلم غصۀ بسیار ..... نباشی پیشم
دوری ات می دهد آزار نباشی پیشم
 
پیش دریام و عطش قصد به جانم دارد
تشنه ام ... تشنۀ دیدار ... نباشی پیشم
 
همدمم کیست بجز بستۀ قرص اعصاب
با دوتا پاکت سیگار....... نباشی پیشم
 
نکند بی خبر از حال تو باشد دل من
تا ابد از همه بیزار نباشی پیشم
 
باختم هر دو جهان را... وَ نچیدم سیبی
وای اگر لحظۀ اقرار ...... نباشی پیشم
 
یک نفس با نفست زنده بمانم شده است
حسرتی بر دلِ بیمار نباشی پیشم
 
شده آهوی دلم صید نگاهت گلِ من
روز و شب خیره به دیوار نباشی پیشم
 
#یاسررشیدپور


22 شهریور 1397 46 0
صفحه 10 از 230ابتدا   قبلی   5  6  7  8  9  [10]  11  12  13  14  بعدی   انتها