در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

سیلاب

افســوس که عــالــم همـــه را آب گرفتـــه
این عالمیـــان را همــگی خـواب گرفتــــه
 
افســوس که ایـن غــرقه خواب ابـــدی را
این گـردش پـر جــذبه گــرداب گرفتــــــه
 
امیـــــد ز کـف رفتـــــه و آمـال فســــرده
دریــای خروشــــان تب مــرداب گرفتــــه
 
توفیـــــر ندارد دگــرم دوسـت به دشـــمن
چون دون صـــفتی دامن احبــاب گرفتــــه
 
مسـت است کنـــــون زنگی بیـــداد زمانه
کز خون دل و دیـــــده میِ نـاب گرفتــــه
 
درپیـش نگاهم همه جا غرق سراب است
با آنکــه دو چشــمم سر ســـیلاب گرفتـه
 
سـوداگر ما بیــن چه زیـان ها زده بر ما
آن ســیم گران داده و ســــیماب گرفتـــه
 
گردون دل عشـــاق به زنجیـــر فتـــــاده
تصــویر دل غمــــزده در قاب گرفتـــــه
 
سرخیِّ شـفق تیره تر از چهره شـنگرف
نیــــلیّ فلک رنـگ ز عنــــاب گرفتــــــــه
 
عفــریـتـــه بـازیــــــگر دوران  ز دل ما
هم توش و تـوان بـرده و هم تاب گرفتـه
 
لولی صفـــتان بر در میــخانه نشـــسته
عقبی طلبــان گوشـــه محــراب گرفتــه
 
پهنـای زمیــن پــر ز هیــاهـوی دو گانه
خورشــید زمان تیــره و مهتــاب گرفتـه
 
معـنای سـخن نزد سخن سنج تمام است
یعنی که سـخن بهـره از این باب گرفته

مریم محبوب


24 فروردین 1398 113 0

شوخی با ابیات

شوخی با ابیات
😀
خواجه آن روز که در بند غم جام‌افتاد
ناخودآگاه ‌ بلغزید وَ در دام‌ افتاد
***
این همه همهمه در شهر که من می بینم
در صف گوشت من از مرد وَ  زن می بینم
***
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
عاقبت از سر این پنجره ها می میرم
***
من مست می عشقم  هشیار نخواهم شد
با خواندن معمولی بهیار نخواهم شد
***
🌷مهدی موسایی   دزفول
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ 🌷


23 فروردین 1398 107 0

اهل حسین آ باد

حسین آباد 
شاعر رسول چهارمحالی(ساقی)
من اهل حسین آباد
مسرور شدم دلشاد
از لطف و عطای تو
شد خانۂ دل آ باد
در هر شب جمعه من
مدهوش تو می گردم
ای کاش شوم زائر 
آ قا به شب میلاد


23 فروردین 1398 99 0

آباد کن این خانه را

هر چیزِ خوبی عاقبت مهجور می گردد دلا
بعد از کمی بالندگی   منفور می گردد دلا
تا هست این آیین بُود   بر چرخ نیلوفر نشان
روزی به گمنامی رود    مستور می گردد دلا
روزی دگر جویند او   در صدر مجلس هست او
خوشنام و سرمست است او   مشهور می گردد دلا
روزی چو فاعل در سخن    مرفوع در جمله است او
روزی دگر با حرفِ جر   مجرور می گردد دلا
چون مست گردی پیش وی   امّ الخبائث نام وی
اندر خفا جوشانی اش  مخمور می گردد دلا
این‌دل مثالی دیگر از   کوشش بُود در زندگی
چون شاد گردانی وِرا  معمور می گردد دلا
خرّم دلی چون‌ شاد شد،از اهرمن‌آزاد شد
آباد کن‌این خانه را  مسرور می گردد دلا
هر ذرّه ای در کار حق   ذکری درونش مستتَر
چون‌خوانَدَش الطاف حق  مامور می گردد دلا
داند خدا افکار ما   در نزد او اعمال ما
با علمِ‌او احوال ما   منظور می گردد دلا
هر کارِ سختی پیش ما  سهل است در درگاه او
هر کارِ سختی پیش او   میسور می گردد دلا
افکار خود را پاک‌کن  در درگهش الحاح کن
خوبی برایت حک‌شود  مقدور می گردد دلا
خواهم من از درگاه حق  خوبی برایت هر زمان
" مهدی " که گوید این دعا   ماجور می گردد دلا
 🌷 مهدی موسایی   دزفول            
پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷ 🌷


22 فروردین 1398 99 0

سیل

یک عده از سیلاب ترسیدند
یک عده بر سیلاب خندیدند
یک عده ای در باد لرزیدند
یک عده ای هم همچنان بیدند
دیدم عربها را که در بحران
یزله کنان مردانه رقصیدند
پیر و جوان سینه سپر کردند
وقتی خطر را پیش رو دیدند
یک عده پر کردند گونیها
چفیه به گردن باز پیچیدند
سنگر به سنگر روی به روی سیل
گونی به گونی روی هم چیدند
دکتر، مهندس، کارگر مردم
نسخه برای سیل پیچیدند
ارتش سپاهیها کنار هم
چون هشت سال جنگ جنگیدند
تکلیف پیش آمد بسیجیها
از نو لباس رزم پوشیدند
مقهور مردم گشت این سیلاب
مردم بساط سیل بر چیدند
وحدت همیشه رمز پیروزی است
کارون و کرخه خوب فهمیدند

علیرضا نجفی
فروردین ۹۸


22 فروردین 1398 94 0

کاش می شد کاش ها را در دلم از ریشه کند

کاش می شد عشق را با یک نگاه ابراز کرد
تا به آنی در دلش مهری به دل جاساز کرد

کاش می شد در خیالی، عکس یاری را کشید
چهره اش خندان نمود و با دلش پرواز کرد

کاش می شد بی مهابا یک دهان آواز خواند
با سرودی عاشقانه، زندگی را ساز کرد

کاش می شد حرف دل را با همه بی پرده گفت
نکته ها را بر شمرد و یکدلی آغاز کرد

کاش می شد همچو شبنم بر گلی مشتاق شد
عاشق شمسی شد و شأن جلیل احراز کرد

کاش می شد درب دکان جفا را تخته کرد
کارها را با عدالت در محل ممتاز کرد

کاش می شد بر قپانش سنگ یکسانی گذاشت
عاشقی کرد و به لطفش مهربانی باز کرد

کاش می شد تا به باورها رسید و دیدشان
خانه‌ی تردید را از یقین افراز کرد

کاش می شد با دعایی رمز فردا را گشود
دل به دریا داده و در زندگی اعجاز کرد

کاش می شد تا به آزادی بمانی در مسیر
مام میهن را برای مردمش نوساز کرد

کاش می شد کاش ها را در دلم از ریشه کند
بـال و پـر را بـا شجاعت چون عقابی باز کرد
 


22 فروردین 1398 84 0

دوست داشتن...

دوست داشتن 
زمان نمی شناسد
جاده ای است
که هر گاه قدم می گذارم
به تو می رسم.

سعید فلاحی(زانا کوردستانی)


22 فروردین 1398 81 2

دل به دریا زده...

برای داشتنت
به دریا زدم
دلی را
که از آب واهمه داشت.!

سعید فلاحی(زانا کوردستانی)
#چامک


21 فروردین 1398 80 1

این حسین است

این حسین است  که آقای جهان خواهانش
هر که بُد بی سر وسامان،  بدهد سامانش
نور از پرتو حسنش بدرخشد چون ماه
سرخ چون‌خون شود آن صورت و آن دامانش
هر مَلک می رسد از عرش دهد تبریکی
نور از دیده  ببارد وَ شود نالانش
ماه شعبان چو رسد جشن به پا می گردد
هر کسی عرضه کند پیشکشی شایانش
گر که " مهدی " بنویسد سخنی یا شعری
آرزو کرد که بیند به جهان جانانش
بهتر از این چه نویسم به حضورش   آخر؟
چون در آغاز حسین است وَ هم  پایانش
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۸ 🌷


 


20 فروردین 1398 93 0

خال لبت...

این روزها
دست هایم... 
بد جور بوی حافظ می دهند!
از بس که تفال زده ام
و خال لب تو پیدا بود.

#چامک
#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)


20 فروردین 1398 84 1

فصل ها

#فصل ها

در انتهای فصل ها 
رفتن است و آمدن 
مردن و زندگی 
مهم نیست گلی می شکفد یا می میرد 
کسی می آید یا می رود 
تو نباشی 
تمام فصل ها پائیزند.


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
شعر سپکو


20 فروردین 1398 18 1

سیل

هرچند که کوچک است ،راهی شده است
قربانی دردو بی پناهی شده است
عید آمده است و کودک همسایه
در سیل سیاه شهر ماهی شده است
***********
بردوش گرفته اند،تاکی شده است
انگار که از بهار شاکی شده است
سیل آمده،حیرت زده ام بابایم
افتاده درون آب، خاکی شده است
*************


20 فروردین 1398 102 0

نوبرانه

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم



حالا که رسیده‌ای، بیا! آه بیا...
یکبار فقطبا دل من راه بیا
آخر چه کنم که دست من کوتاه است
ای میوه‌ی نوبرانه! کوتاه بیا



19 فروردین 1398 102 0

فرّو الی الحسین

من زیر پرچم تو فقط خیر دیده ام
با تو به عرش نه به خدا هم رسیده ام

شادم از اینکه با غم تو آشنا شدم
با هر چه شادی است،غمت را خریده ام

هر گاه پای روضه ات اشکم‌ چکیده است
آنرا به جای سرمه به چشمم کشیده ام

 فرّوا الی الحسین..‌ امامم چه خوب گفت
از دست غم همیشه به سویت دویده ام

حب الحسین نقطه آغاز دوستی ست
از هر که با تو نیست ولی دل بریده ام

شاعر شدم که از تو بگویم چرا که هست
نام تو بهترین غزلی که شنیده ام

هم سر بریده هستی و هم سر بلندِ عشق
عاشق تر از تو در همه عالم ندیده ام...


19 فروردین 1398 9 0

چامک های ظهور

چامک ظهور

۱. بیا تا صبح هایم را
با تو به خیر کنم،
بگذار صبحِ حضورت را
فرجی شود.
 
۲. هزار و سیصد و نود و عمری است
که منتظرت نشسته ام
نمی آیی؟!
 
۳. جمعه گذشت
و تو از نیامدنت نگذشتی
تصدقت
صبح صادق حضورت را
طلوع کن.

۴ - به امام زمان(عج)
هزار و چهارصد و چندی
گذشت از آمدنت اما
فقط خیال تو با من بود
همیشه منتظرت هستم...
ولی همیشه نمی آیی
 


19 فروردین 1398 59 0

سرزمین مقدس ام...

  1. بانوی من
    سرزمین مقدس ام
    به شکوه و آرامش
    بیستون می مانی
    و ابروانت
    طاق بستان ساسانی است

    تندیس تنت
    گنج نامه من است
    که سر از هگمتانه در آورده است
    و قامت بلندت
    به درختان بلوط
    زاگرس می ماند
    و من،
    به غربت کوردستان می مانم
    مهجور و ناشناخته و پر از درد.
     

    سعید فلاحی



19 فروردین 1398 72 0

بهار

بهار

می کنـد درفصـل گل صـحن چمـن آبـــاد  باد  برگ میــرقصد به روی شاخه شمشاد شاد

می نـوازد شــاخ گل در ســاحت گفتــار تار  بــر کمـــر بنــدد دو صـــد زنجیــــره زنّـار نار

آیداز آنسوی گلشن ازسوی شب بوی بوی   می کنـد گل در چمـن از جانـب ابـروی روی

ســـرو گســتـرده کنــون از قامت انــدام دام   می شــــود بـاد بهــــاری در چمــن آرام رام

دلبـــر باغ است ســنـبل بـرده از اصــنام نام   بــاده مســتی بـرآرد صــبح بی فــرجام جام

بـاد بر شــاخ درختـان می زند با چنگ چنگ   آنچنــان کز شــوق پیـروزی زنـد آهنگ هنگ

رو نـــواز از شـــور مسـتی در کنـار رود رود  گوییـا ســوزانـده اند از دولت مســعـود عـود

آری اینـک در گلســتان گـوهـــر کمیاب  یاب  ســاغر گل را بــده در دامـن مهـتــاب تــاب

اندریـن فصــل بهـاران رو کنـــار جوی جوی   تـا گزینی در میــان گلشـن مُشـکوی کوی

مریم محبوب – ۱۳۶۶

مجموعه شعر خیال سیال

 رود یا عود، سازی ایرانی از رده سازهای زهی زخمه‌ای است
 


19 فروردین 1398 61 0

همراه بهار

سرسبز ترین فصل جهان فصل بهار است
                            بر سدر نگه کن که بر آن دانه کُنار است
پروانه ببین هر طرفی روی گلی هست
                         از بوی گل از شهد گلابش چه خمار است
این بوی معطّر ز شکوفا گل این باغ ،
                            همراه بهار است چو یارم به کِنار است
زیباست شقایق  که در این دشت نشسته است
                           ابروی نگارم چو کمان بهر  شکار  است  
بر صفحه گیتی بُود این نقش نگارین:
                           از دام‌رهید آن‌که دلش سوی نگار است
از مرکب خوب است که از دام رهیده است
                    عاقل نگرد تا چه خورَد؟ بر چه سوار است؟
آیات خداوند بر این گنبد گردون‌
                       گاهی سرِ یک سرو  وَ یا پیش چنار است 
سبز است زمین   دانه تسبیح بگردان
                     سرخیّ شفق بین که چو سرخیّ انار است
بنشین  لب جویی که درخت است کِنارش
                             هنگام‌بهار است وَ هنگام قرار است

این روزه شعبان‌که بَرد وسوسه از دل
                          چون ابر بهاری رَود او پا به فرار است
هر روز و شبی نامه اعمال نگه کن‌
                  بنشین و ببین‌ گردش دل بر چه مدار است؟
خوشبخت هر آن دل که رود سمت خداوند
                       بدبخت که با نفس بدش گرم قمار است
" مهدی " به بهاران که چنین شعر سروده است،
                از سیل که ویران کند این دشت   فکار است
زین سیل دمادم‌ که در این دشت روان است
                        آسوده نباشیم‌ که دل تحت فشار است
زخمی که به دل می زند این سیل بلاخیز
                         ویرانگر این‌خانه وَ این‌حال نزار است
چون  اشک ‌ز چشمم برود سیل در این دشت
                      از داغ بلا دیده به دل  گرد و غبار است
برخیز و به هر نحو کمک کن به ضعیفان
             با من تو مگو: او ز چه ایل ؟ از چه تبار است ؟
آن چیز که فاسد کند این قدرتِ انسان
                       تبعیض و تمسخر وَ تعصب وَ نقار است
 
از لطف خداوند بگفتم سخن از دل
                         الطاف خداوند که بیرون ز شمار است
خوش گفت سخن سعدی از الطاف الهی
                       در باغ ادب  نغمه زنی همچو هَزار است
به به که چه زیبا سخنم خاتمه یابد
             این گفته شیخی است که بیرون ز شعار است
گر سیرت زیبا به کف آری تو به سختی
                    بهتر ز نشانی است که بر سنگ‌مزار است
🌷مهدی موسایی  دزفول
یک شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۸ 🌷
 


19 فروردین 1398 10 0

واگویه ( همدردی با مناطق سیل زده)

واگویه به لهجه دزفولی  برای همدردی با مردم صبور مناطق سیل زده 
🌻به امید بازسازی شهرها و مناطق سیل زده 🌻

اِ سیل که پلدختَرَ بُوردی
سِل پُش سرِ خود کن که چه کُوردی
ای سیل که بُوردَ خونِمونُم
اَ حال دلُم سی یِش چه خونُم؟
اِ بختِ زغال گیل گِرایات
مهدی اَ غَمُم  کُتی سُرایات
اِ اُ وُ زِمین شُمو چِتو  بید؟
اِ ماری زَنات تیات نَم‌ دید
عقلِش مَری اَ سَرِش پِرِس بید
ای اُ دلِش اَ زِمی گِرِس بید
ای اُ که مُو دیدُم مَسِ مَسَه
دَس پامَه تو بی چطوری بَسَه
اُ بُورد اُمونُ شرقِ ایلام
رفتَه اَ دَسُم اثاث و پیلام
بُوردَه اَ دَسُم هر چی که داشتُم
پِه کُلِی امید زِمیمَ کاشتُم
نه مال و مَنالی   همَه رفتن
یارانَمَه هی  که پیلِ نَفتن
چاره نبیار  چطور مو بینم‌
رفته اَ دسم کلّ ستینم
سِلُم تو مَکئن ری یِت سیَه با
اَ درد و بلا  بی نَمگِرُم جا 
رَ  نی  که کَسی کمک فِرِسنَه
گُلیام اَچَن بِگُم  کمک  گِرِسنَه
خونُم خراب  چه چاره سازُم ؟
یان  مثلِ قماریَه که وا  مُ بازُم
شُکرِت اِ خدا  کَسی ندارُم
فکری تو کُنات که بیقرارُم
عَزیِه لَقُمَه تو چارَه سازِش
ای شهرِ مُونَه دوبارَه سازِش
(ای شهر که  بید عشقِ نازُم
پلدخترَ وا دوبارَه سازُم )
🌷مهدی موسایی  دزفول
جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۹۸‌🌷


17 فروردین 1398 54 0

بیتاب

اندیشه های سرگران
میـان آســمان خورشــید و مــاه و اختــران بیتـاب به پهنـــای زمیـــن امــواج بـــحر بیـــــکران بیتــاب
فتــــــاده پیــــکر انـدیشـــه های آدمی بی ســـر به ســرهای گـران اندیشـه های سـرگران بیتـاب
میــان بــزم جان دلــهای بی ســامان برآشــفتــه به بـزم سـرد دل آتــش گرفتــه مــرغ جان بیتــاب
دو نیــمه گشــته از ایـن کشـمکش ها پیکر عالم جدا گــردیده از هـم ذرَه هــای ایـن جهان بیتـــاب
میان خاک مدفون گشته بغضی بی امان خاموش به کنــج ســینه ها فریـادهای نیـــمه جان بیتــاب

پاییز 1369

 


17 فروردین 1398 58 0
صفحه 2 از 235ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها