در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

جبر

به گمانم که دلت پیش کسی گیر افتاد
که نگاهت به در بسته به زنجیر افتاد
دل بریدی ز شغالان و نگاهش کردی
طمع عشق تو هم در دهن شیر افتاد
تو دویدی و دواندیش ولی ممکن نیست
دیدن یار، زمانی که به تاخیر افتاد
نیست چیزی که به دنبال دلیلش باشی
عشق راهی است که در نقشه ی تقدیر افتاد
عشق توپی است که از بخت بدت 
به مسیری که تمام است سرازیر افتاد
عشق جبر است ، تبه کرد عمرش
 آنکه فکرش به مسیر کج و تغییر افتاد


10 بهمن 1397 28 0

مثل تیری که به یک آن ز کمان می گذرد

مثل تیری که به یک آن ز کمان می گذرد
عمر ما نیز چنان باد وَزان می گذرد
 
گِلِه از تلخىِ ایام مکن دل خوش دار
وای از آن عُمر که با آه و فغان می گذرد
 
خنده با گریه و زاری نکند چارۀ درد
بنگر نیک به عمرت که چِه سان می گذرد
 
روز ها می گذرد خاطره ها می ماند
از گذرگاهِ مکان سِیرِ زمان می گذرد
 
غم امروز مخور....... غصه ی فردا به کنار
سخن از عشق بگو درد نهان می گذرد
 
نه زمان و نه مکان فرق به حالت نکند
هر طرف باشی و هرجا و مکان می گذرد
 
#یاسررشیدپور


09 بهمن 1397 30 0

سرقت

با خود بیارد هر که تیغ و نیزه ای دارد
معشوق من، ایل بلند آوازه ای دارد

یک سرقت فرهنگی پر سود در پیش است
او از هنر در صورت خود موزه ای دارد

در خط لبخندش، خدایم خانه ای کرده
در عمق چشمش مهر بی اندازه ای دارد

آبادی ام، این روز ها زیر قدم هایش
مانند کرمانشاه هر دم لرزه ای دارد

هر کس که او را در میان کوچه ها دیده
گفته ست این ده، دختر دوشیزه ای دارد

باید به دستش آورم با جنگ یا با صلح
دنیای من با او هوای تازه ای دارد...

#مهدی_دهداری


08 بهمن 1397 23 0

مناجات۲

شاعر شده ام ز لطف داور
شاعر نشوی تو را چه باور؟
ای دوست مرا  بسی نیاز است
شب شد و حدیث من دراز است
گویم سخنی به شکل منظوم
حالات دلم : توراست معلوم" :
بگشا گره  ای گره گشایم
با روی نیاز سویت آیم
ستار تویی بپوش عیبم
یاری برسان ز راه غیبم
محسن که تویی مرا امید است
با بار گنه  دلم سپید است
بخشای مرا ز لطف و احسان
ای کارگشای جن و انسان
رزقی تو رسان‌که بی تو هیچم
درد است مرا   ز درد پیچم
یا رب مددی چه چاره سازم ؟
غیر از تو که آگه است رازم؟
مهدی که تخلص است و نامم
ناپخته سخن‌نوشت ؛ خامم
چشمم به عطای توست اکنون
بر لطف تو شاکرم و ممنون
🌷مهدی موسایی  دزفول
یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷

 

 


07 بهمن 1397 21 0

« جنگ جریان ها »

رفتیم ولی دیر به « جنگِ جریان ها »
تا وا نَخُورَد تیرِ تفنگِ جریان ها

راهِ نفسِ خلق ِخدا بسته شد افتاد
حلقوم ِخدا چون که به چنگِ جریان ها

کم  آدم فرهیخته دیدیم که یا مفت
عقل از سرشان رفت به بنگ ِجریان ها؟

سر می برد از راه بدر هر خل و چل را
والله قسم حرف جفنگِ جریان ها

تا کوک شود کیفِ خری مست، همه عمر
هستیم چرا گوش بزنگِ جریان ها؟

وادادگیِ طینتِ انسان الکی نیست
کم خورده سرش چون که به سنگِ جریان ها

ماهیت ِخود می دهی از دست چرا چون
هر بوقلمونی که به رنگِ جریان ها

هر آن شود از خویش تهی پر ز تحسّر
با مزمزه یِ شَهدِ و شرنگِ جریان ها

کودک منش است آن که سرش گرم نشد جز
با شعبده یِ شهرِ فرنگِ جریان ها

بازنده ترین فرد جهان کیست بغیر از
بازیچه یِ دستِ خرِ لنگِ جریان ها

همّت کن و بزدای به رندانگی ای مرد
از دامنِ خود لکّه ی ننگِ جریان ها


06 بهمن 1397 22 0

مناجات

عاشق شده ام به حیّ داور
عاشق نشوی تو را چه باور ؟
با شعر دلم خوش است  به به !!
بر درگه دوست سجده   وحده
تا زلف تکان بداد  دستش
هم جسم و جان شدیم مستش
تعبیر دگر مخواه از من
گفتا: که حجاب دل تو بر کن !
ای حضرت حق ! خدای عالم !
پَر ده ! که گشوده شد دو بالم
از درگه خود مران تو ما را !
ما را نَبُود به جز تو یارا
🌷مهدی موسایی دزفول
 شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۷ 🌻


06 بهمن 1397 19 0

باز باران آبرویم را خرید

باز باران آبرویم را خرید
                   یک نفر بر گونه ام اشکی ندید
 
غیر باران کَس نشد مجنونِ من
                  کَس ندیده دیده ی پُر خونِ من
 
بعدِ تو من ماندم و رویایِ تو
                   منتظر تا سر رسد فَردایِ تو
 
خاطراتت می زند آتش به جان
                  نیست دیگر از تو یک نام و نشان
 
اشک هم جای تو درشبهایِ من
                  می گذارد بوسه بر لب های من
 
بسته بُغضی حنجرِ تنهایی ام
                  می کند غارت دلِ شیدایی ام
 
لطف باران شامل حالم شده
                  شاهد این حال و احوالم شده
 
غم گسارِ لحظه های بی کَسی
                  بعدِ باران کی به دادم می رسی
 


06 بهمن 1397 23 0

ای چلچراغ محفلم

ای چلچراغ محفلم
سرگشته از مهرت شده آئینه در مقابلم
تا پرتو رخسار تو تابیده بر خاک و گِلم
روزی بیا به دیدنم ای رونق پریدنم
آرامش دریای من ای سبزنای ساحلم
دلداده کوی توام دلبسته ی موی توام
بدنامِ سودای تو و مفتون و زار و بیدلم
خورشید رخشانم بیا وی ماه تابانم بیا
پرتو فشانی کن مرا ای چلچراغ محفلم
افتاده دور از روی تو آواره ام از کوی تو
مشتاق رخسار توام گلچهره ات را مایلم
ریگ بیابانت شدم سر در گریبانت شدم
از عطر خاک راه تو در جستجوی منزلم
معصومی آنجان را بگو آنجانِ جانان را بگو
عمر گران بگذشته و دیگر نباشد حاصلم
 


06 بهمن 1397 24 0

شعر انتظار 1

هر شب از هجر تو من دیده گریان دارم
در فراقت چه کنم؟ اشک چو باران دارم‌
ای که دوری تو ز من! وای از این مهجوری
تا به کی صبر کنم؟ سینه نالان دارم
دل گرفت از غم هجرت  چه کنم بااین غم؟
دیده دریا کنم از اشک، چه سامان دارم؟
" روزها می گذرد  حادثه ها می آید "
بعدِ هر حادثه من شعله به دامان دارم
ای که دوری تو ز من  فاصله کِی کم گردد؟
این همان علّت اشک است  چرا آن دارم؟
انتظارت بکشم  تا تو ز در باز آیی
همچو نرگس شکفم صحبت یاران دارم
" بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ "
که من از مسجد و قرآن  رخ جانان دارم 
🌷مهدی موسایی   دزفول
پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷ 🌷


05 بهمن 1397 15 0

ولی خورشید می داند

شب است آبستنِ شرّی و بر خود موج می پیچد.
درنگی مات،
 در آئینه بهت آمیز،
چون کابوس پا برجاست!
چه نیرنگی مگر دژخیمِ خون آشام ِ خوک آیین به سر دارد؟
که بر می خیزد آه از سینه ی تفتیده ی مهتاب از ماتم.
گمانم کینه ی دیرینه ای دارند کفتاران.
در آتش،
موی اهریمن در افکندند انگاری،
که از تشویش خاکستر شدن
آتش خودش را باخت
سمج،
در کار خویش اند آنچنان خفاش ها هر شب،
که پنداری اثر از« نور »
در عالم نخواهد ماند.
ولی خورشید می داند،
_ اگر چه در پلشتیدن سمج باشند ناپاکان،
که « نور»،
این گوهر ِاز ذات شب بیزار،
در « مشکات »
تا صبحِ ابد باقی است.
نبندد طرفی از شمشیرِ کین آهیختن، ظلمت.
ولی خورشید می داند
بی تشویش،
از جنجال خفاشان،
که یک ارزن شکوهیدن* ندارد فتنه جویی های کودن ها،
که خود،
در منجلاب پر عفن پرورده ی دستان خود،
غرقند.
و در تلواسه ای** بی حد، گرفتارند .
تا آن حد که حتی از وجود خویش بیزارند.
و « نور »،
این زبده پیشاهنگ بیداری است، عالمتاب.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
  
* شکوهیدن=ترسیدن
** تلواسه=اضطراب،بیقراری، اندوه، ملالت


05 بهمن 1397 10 0

جوهره ی آسمانی

جوهره ی آسمانی
در جستجوی عشق تو و مهربانی ام
ای طالعِ بلندِ من و زندگانی ام
برق نگاهِ غمزه ی چشمان فتنه ات
سوزی نهاده در دلِ آتشفشانی ام
با حکمِ وعده ی خامی که داده ای
دنیایی از حکایتِ دل ناگرانی ام
رسوای خاص و عام جهانم نموده ای
زین پس دگر بکجا می کشانی ام؟
دستم به دامن ات به نگاهی ترانه کن
ای راز و رمز جوهره ی آسمانی ام
من تا ابد که ساکن کوی تو نیستم
چونان شهابِ رهگذاری ناگهانی ام 
عمرم چنین گذشت و ندیدم رخ تو را
روزی مرا به خاک سیه می نشانی ام!
معصومیا به یُمن غزل های خویشتن
گلواژه های زمزمه ای جاودانی ام
 
 


04 بهمن 1397 25 0

دلبر آرامه

دلبر آرامه
شاید همین فردا بخوانم نامه ات را
نیکوترین فصل قشنگ خامه ات را
از خاک باران خورده ی دشت شقایق
یک گوشه ای از نرگس آرامه ات را
یک روز شاید صبحدم با خود بیارد
باد صبا بوی خوشی از جامه ات را
کی میرسی؟ جانم فدایت پاسخی ده
برگو مرا یک مختصر، برنامه ات را
آنشب تماشا کردمت با خواب شیرین
شال و کلاه و جبّه و عمّامه ات را
 گفتیکه میآیم، تو هم اینک دعا کن
دارم به خاطر، التهاب چامه ات را
معصومی از گلهای شهلا دیده بودم
عطر خوشی از دلبر هنگامه ات را
 


03 بهمن 1397 29 0

تا به سحر بیداریم

گر کسی را نظر این است که ما بیکاریم
این خطا بوده و ما از نظرش بیزاریم
گر سخن میل تو  نَبوَد  سخنی دیگر گو
خوش به حالت که تو هشیار وَ ما بیماریم
چشمِ ما بسته نباشد به هنر در دنیا
ما نخوابیم دلا!   تا به سحر بیداریم
خارها زخم به رخسار  هنر اندازند
ما هنر را بستاییم، گلی بی خاریم
ماه و خورشید و فلک قطره عشقی باشند
ما  در  این گردشِ ایام  چرا بی باریم؟
🌷مهدی موسایی   دزفول
سه شنبه دوم بهمن ۱۳۹۷ 🌷 


02 بهمن 1397 19 0

شعر ۲

چون‌که دود از ما رود  دودیم ما
ما  زره افتاده  بی خودیم ما
گر نباشد شیطنت در جان ما
همسفر با نوح یا هودیم ما
🌷مهدی موسایی  دزفول
      دوم بهمن ۱۳۹۷  🌷


02 بهمن 1397 26 0

خیال می کنم تویی قرار بی قرارها

خیال می کنم تویی قرار بی قرارها
چه بی قرار تر شدم میانه ی قرارها
 
نگاه می کنم ولی تو پشت ابر مانده ای
نشسته روی شیشه های روبرو بخار ها
 
همیشه در پِىِ توام به هرکجا که می روم
به گَردِ من نمی رسد سواره و سوار ها
 
خزان گرفته رنگِ این ، بهارِ زندگانی ام
تصوّرِ حضورِ تو سُرور بر دیارها
 
ببین که قامتم شده خمیده مثل یک كَمان
و من میان این همه تلاطُم و فشارها
 
انیس چشمهای من برای روز بیکسی
دلی شکسته مانده در حصار انتظارها
 
بدون تو شکسته ام به خلوتی نشسته ام
کشیده ام به دورِ خود ودیگران حصار ها
 
#یاسررشیدپور


02 بهمن 1397 25 0

شعر

قطره ای اندر جهان بودیم ما
قطره ها پیوسته با رودیم ما
آتشی در جان ما افکنده شد
در جهان‌‌ مانند یک عودیم ما
🌷مهدی موسایی   دزفول
دوشنبه  اول بهمن ۱۳۹۷
 


01 بهمن 1397 19 0

دلی نمانده برایش که اعتصاب کند...


دلی نمانده برایش که اعتصاب کند
زنی که زدبه سرش باخودانقلاب کند
میان جمعیتی ازمترسکان مانده
خداکندسفری تازه انتخاب کند
به شرع ومنطق وقانون هزارطعنه زده
هزارطعنه که تنهاکه رامجاب کند؟
به هیچ می رسدوبازهیچ یعنی که
دودل نشسته که از گفتن اجتناب کند؟
بگویدوبشودآنچه که نبایدیا...
نگویدوهمه ی عمر راخراب کند!!
نشست و زدبه سرش درمیان این همه نه
بماندوهمه رابا بَلی جواب کند
بگوکه فاتحه ی شهر رابخواندشیخ
زنی زده به سرش باخود انقلاب کند
نجمه عیدی🍃


29 دی 1397 19 0

فاطمیه ۱

به یاد شهیدانِ در خون تپیده
به یادِ همان مادرِ قد خمیده
که شیعه  صدای رسایش شنیده،
که در کوچه دنبالِ همسر دویده
***
به اشک و به آهش  به بابِ امینش
به نوری که پیدا شده در جبینش
به کوثر که شد هم‌ لقب  هم قرینش
به انهارِ جاری  به خلدِ برینش
***
به نورِ وجودش  به عطرِ حضورش
به تکبیر و تسبیح و حال سجودش
به قرآن و ذکر و دعا و قنوتش
به فرزندِ پاکش   به وقتِ ظهورش
***
به ما رزقِ وافر   دلی خوش عطا کن
مریضانِ منظورِ ما را  دوا کن
تو حاجاتِ منظورِ ما را روا کن
خدایا! خدا! روزی ام  کربلا کن
***
🌷مهدی موسایی   دزفول
یک شنبه  ۱۷ تیر ۱۳۹۷


29 دی 1397 19 0

نگاه

نگاه کن لب مرداب پر ز مرغابی است
شب کویر اگر گرم نیست مهتابی است

میان این همه آلودگی خدا را شکر
هنوز چهره غمگین آسمان آبی است

صفای باطن نان حلال رعیت ها
همیشه بیشتر از سفره های اربابی است

دلت اگر که مردد شده است حق دارد
زمین همیشه پر از عاشقان قلّابی است

درون یک قفس از جنس آب خواهد مرد!
شکار عاقبت ماهیان مردابی است

به کعبه می رسم از این مسیر شک آلود؟
چقدر راه شبیه مسیر اعرابی است!



28 دی 1397 18 0

جشن باران

جشن باران
رقصِ آهنگِ زمین دارد نگاه آسمان
تا بماند چشم گل در نیمه راه آسمان
توسنِ ابر بهاری راه را کج کرده است
تا که سازد جلوه از تاج و کلاه آسمان
رعد و برقی جشن باران را مهیا میکند
با صدای خنده های قاه قاهِ آسمان
ارغوان دُردی کِشِ جام شقایق میشود
تا بگیرد جرعه ای از جلوه گاه آسمان
عطر گلهای اقاقی برکه را پر می کند
همچو نور نقره فام اش زیر ماه آسمان
با قنوتِ شاخه نجوا می کند نازکپری
در صفای لحظه های خیرخواه آسمان 
بوی باران جُلگه را لبریز شادی میکند
بِه که زیبا تر شود سمت پگاهِ آسمان
دیده معصومی بهاری کن بیاد روی او
تا بیافشاند سرشکی در پناه آسمان
کو جوانی تا بریزم پیش پای دلبرم !
کآتش افروزی کند با هُرمِ آهِ آسمان
 


28 دی 1397 34 0
صفحه 2 از 230ابتدا   قبلی   1  [2]  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها