در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

روز خدا

در پس تاریخ ها
ثانیه ی واپسین
لحظه ی اوج نخست
صفحه ی تقویم زبان باز کرد
گفت: محرم رسید
ماه پر از خاطره های کبود
ماه پر از آینه
آینه هایی که ترک خورده بود

...

...

وای بر آن سینه که بر عشق تقرب نجُست
ای پسر دوم یاس کبود
 روز خدا روز توست

.


05 شهریور 1391 224 0

دشت ، دریا شده بود

باز غوغا شده بود
پسر فاطمه زیبا شده بود
غرق الّا شده بود
مست و شیدا شده بود
چشم خورشید فقط گرم تماشا شده بود
کمر عاطفه ها تا شده بود
سنت عشق کشی ، باز هم احیا شده بود
تیرها بر تن بی جان حسین جا شده بود
 بند بند تن صدپاره ز هم وا شده بود
دشت، دریا شده بود
دشت، دریا شده بود

...

...

چه به روزت آمد ؟

...

 خیمه هابی کس و تنها شده بود
 خواهرت، مادر غم ها شده بود
آب پیدا شده بود
 دختر کوچک تو
بیقرار لب خشکیده ی بابا شده بود
 اصغرت مست می لا شده بود
سند غربت و مظلومی ات امضا شده بود
 تیغ، رسوا شده بود
نیزه هم گریه کن ِ روضه ی زهرا شده بود
در کنار بدنت،
مجلس مرثیه برپا شده بود
 روضه خوان گفت، سر زلف تو دعوا شده بود
 روضه خوان گفت، سر زلف تو دعوا شده بود

                                                                  ...


05 شهریور 1391 324 0

فدای تو حسین

سینه ی خسته و بی تاب، فدای تو حسین
جگر سوخته ی آب، فدای تو حسین

ما مسلمان شده ی پیچ و خم زلف تو ایم
مسجد و منبر و محراب، فدای تو حسین

نه فقط حافظ و سعدی، نه فقط فردوسی
دل سرخابی سهراب، فدای تو حسین

ما برای خودمان صاحب رسمیم ولی
همه ی سنت و آداب، فدای تو حسین

گوشه ی چشم تو بر میز ریاست ندهیم
منصب و رتبه و القاب، فدای تو حسین

...


05 شهریور 1391 297 0

مسئلة ٌ

پسری گفت به یک زاهد پیر
:
شیخنا مسئلة ٌ ٬
راستش سخت گرفتار سوالی هستم
:
من به اوضاع دلم مشکوکم
اگر این خانه ی معبود من است
پس چرا آجرش از جنس زن است؟

...


05 شهریور 1391 270 0

عصای دست

تمام هست ما عشق حسین است
ره بن بست ما عشق حسین است

در آن روزی که افتادیم از پا
عصای دست ما عشق حسین است


05 شهریور 1391 235 0

اهل طاعتیم

در گروه ما، حرص و آز نیست
در طریق عشق، شک نیاز نیست

اهل طاعتیم، با عبادتیم
نوکر حسین، بی نماز نیست


05 شهریور 1391 288 0

بچه ها تشنه لب ، شهید شدند

شب آخر کنار سنگر ها
همه عمار ها ابوذر ها

جمع بودند و گریه می کردند
مثل یک دسته از کبوتر ها

آخرین دفعه بود، جا می شد
روی آغوش یکدگر سر ها !

می نوشتند روی یک کاغذ
نامه هایی برای مادر ها

رمز این جمله یا ابالفضل است
جای سالم نداشت پیکرها

همه جا دست و مشک افتاده !
بی برادر شدند خواهر ها !

...

پیش زهرا چه رو سپید شدند
بچه ها تشنه لب، شهید شدند

 


05 شهریور 1391 280 2

بهترین آشیانه

جرعه نوش می طهورائیم
خاک این درگهیم و والائیم

صدف ساحلیم و آرامیم
پر ز سوز صدای دریائیم

بهترین آشیانه کرب و بلاست
شکر حق، یاکریم اینجائیم

در نجف بس که باده نوشیدیم
مست ایوانٔ طلای مولائیم

نخی از شال مرتضی هستیم
گل چادر ٔنماز زهرائیم

سینه زنٔ بچه های دیروز و
گریه کنٔ پیرهای فردائیم

...

تا نفس هست روضه می آئیم
خوش نویس کتیبه ها مائیم

.


05 شهریور 1391 273 0

خدا، آقای من کی برمیگرده؟

دلم دنبال دنیای خودم بود
همش فکر هوس های خودم بود

صدا می زد منو آقام، ولی حیف
سرم گرم تماشای خودم بود

.

دلم مثل زمستونای سرده
خدا، آقای من کی برمیگرده؟

.

باید چشمام و با اشکم بشورم
همین نزدیکیاس، منم که دورم

پیش هیچ کسی درد دل نکردم
نشستم که بیاد سنگ صبورم

.

منو با یه نگاه دیوونه کرده
خدا، آقای من کی برمیگرده؟

.

دروغ بود اون همه دعای مردم
دروغ بود اون خدا خدایِ مردم

همه بدن دیگه خوبی نمونده
دروغ بود اون (آقا بیایِ) مردم

.

تا کی باید تو صحراها بگرده
خدا، آقای من کی برمیگرده ؟

.

داره می بینه که دلم اسیره
تو دام این گناهای کبیره

داره می بینه که یه روسیاهم
خدا کنه ازم به دل نگیره

.

دلش دریای طوفانی درده
خدا، آقای من کی برمیگرده؟

.

با این که من بدم، تنهام نکرده
نمی دونم چرا رسوام نکرده

نگشتم حتی دنبال نشونش
چقد گشته ولی پیدام نکرده!

.

هنوز چشم انتظاره چندتا مرده
خدا، آقای من کی برمیگرده؟

.



05 شهریور 1391 1151 0

زنده بمان

در کنار حبیب خواهم مرد
بی نیاز از طبیب خواهم مرد

در کنار حبیب، زنده بمان
بی نیاز از طبیب، زنده بمان

یک کمی مثل بید مجنون باش
سر به زیر و نجیب، زنده بمان

زندگی کن به سبک یک گل سرخ ۱
با بوی عطر سیب، زنده بمان

هر که هستی و هر که خواهی باش
آشنا یا غریب، زنده بمان

به خدای خودت توکل کن
(انهُ قادرٌ حسیب)، زنده بمان
.

(۱) : حضرت زهرا سلام الله علیها

.

۱۵ رمضان ۱۴۳۳


05 شهریور 1391 399 1

انقلاب

رفت جوانی و انقلاب نکردیم
خانه ی این نفس را خراب نکردیم

حیف که یک عمر پشت ابر نشستیم
گوشه نگاهی به آفتاب نکردیم

صورتمان آدم است و سیرتمان گرگ
ثانیه ای چهره بی نقاب نکردیم

از در و دیوار هم کتاب نوشتیم !
بنده شدن را، ولی کتاب نکردیم

خون هزاران شهید ریخته بر خاک
این همه را ذره ای حساب نکردیم

پشت به دریا، زدیم دل به بیابان
فکر ِ بریدن از این سراب نکردیم
.
اول این راه را که ساده گرفتیم
آخرش ابلیس را جواب نکردیم
.


05 شهریور 1391 323 1

خودکار بیک و دفتر و پندارهای بد

سلام، تاریخ مصرف این شعر به خاطر اینکه در مورد شب قدره گذشته،‌ولی چون خیلی به دل خودم نچسبید و مردد بودم که در این قسمت بذارم یا نه،‌ بعد از کلنجارهای زیاد با خودم، امروز گذاشتم. البته میدونم شعر ضعیفیه، ولی به درد نقد کردن میخوره.متشکر و ممنون

دارد مرا به سوی کجا می برد؟ کجا؟             
خودکار بیک و دفتر و پندارهای بد              

افکار بد، همان که به دنبال می کشد
روزی به خود تمایل کردارهای بد

دشمن حصار قلب مرا بی گمان شکست
ازضعف لشکری بد و سردارهای بد

محصول عمر من همه هیچ است و هیچ و هیچ
آفت زدم اگر، ز نگهدارهای بد

خود را فروختم که تماشا کند مرا
اما امان ز شرّ خریدارهای بد

دیدار روی ماه تو را از دلم گرفت
آن چشم های هرزه و دیدارهای بد

با این همه بدی که به دامان ما نشست           
انگار چاره نیست، به جز دارهای بد

ترسم به مرگ هم بنویسد تن مرا
از مردگان ضایع و مردارهای بد

...

یارب! مرا و آنچه بدی هست پیش من
با این همه تراکم مقدارهای بد ...

در این شب ضیافت تقدیر، ‌شام قدر
بر جان من مخواه پدیدارهای بد


04 شهریور 1391 458 14

ماهی/ رباعی

تا ماهی سرخ، عاشق دریا شد
با اشک میان حوض کوچک جا شد
خوشحال به سمت طعمه آمد اما ...
افسوس خودش طعمه ی آدم ها شد


03 شهریور 1391 613 2

قرار بوسه بازي

گرفته روزگار، از من نگاري
فرستاده به شهر خوشگواري

نمي دانم، ز احوال نگارم
همه دم، از فراقش، بي قرارم

چه شبها، رو به مه، آوا كنم من
خبر از بي وفايي ها، كنم من

كنم با مه، قرار بوسه بازي
كه بوسد، روي تو، با دلنوازي
 
چو بينم هر شبه، ماه شبستان
فرستم، بوسه اي، از روي دستان

نهد اين بوسه را، بر گونه ي يار
بگويد داده، دلبر، بوسه اين بار

بگيرد، شرح حال گفته هايش
فرستد، سوي من، با خنده هايش

شب من، چون شهاب افروز گردد
برايم، ظلمت شب، روز گردد

اگر خوابم، اگر بيدار هستم
همه دم، عاشق آن يار هستم

به بزم مي فروشان، باده نوشم
كه عشقت، برده از سر، عقل و هوشم

بيا تا لب بر اين،"ساغر" گذاريم
سر سجده، بر اين باور گذاريم


سروده    "مهناز اميري"    تخلص "ساغر"



03 شهریور 1391 590 3

شعر ترانه

شُهره بازار

 

دلي دارم، اسير يار گشته
ز عشقش،شُهره بازار گشته

 دل زارم، چنين ديوانه گشته
به دور شهر آن دلداده گشته

دل سنگم ،چو موم،اندر يَد توست
به معبد، گشته مايل، موبَد توست

دل تنگم،چنين گرديده، دل تنگ
زده دلبر،به قلب من،چو يك سنگ

 به خون غلتان، دل درياييم شد
همه درمان، غم تنهاييم شد

دل خوني، اسير و خسته دارم
به زلف تو، دلي دلبسته دارم

ز چشمانت، هزاران تير خورده
ز مژگان تو، شمشير خورده

چه سازم، مهربانا؟چاره سازم...!
ز درد عشق تو،من غرق رازم!

نمي دانم!،نمي داني!،كه داند؟
كه با يك قلب خون ،چون چاره سازند؟!

 بيا تا دل، ز غم آزاد گردد
به ديدار رُخت،دل شاد گردد

 بيا تا دل، ز تو سامان بگيرد

مگر دستي، بر آن دامان بگيرد

بيا كه خون من بر گردن توست
به قلبم ،صد نشان از ديدن توست

بيا و مرهمي بر زخم من باش
انيس و يار و دلبر ،جان ِتن باش

بيا و در دلم ماوا گزين تو
به پيش چشم ما يك جا گزين تو

به شبهايي كه ظلمت گشته از وهم
شهابي شو ،فرو بر، از دلم غم

 

من و ساقي و ساغر جمله مستيم
همه سرمست يك ،لعل لب هستيم

               مهناز اميري (ساغر)


03 شهریور 1391 907 2

من و من

شاعر شوم که چه؟ همه چیزم که رفت
وقتی سکوت کردی و بودی نظاره گر
تن خائن است، همان که سکوت کرد
چشمش، دهان اون، شده تنها اشاره گر

 
جنگ من و من است معنی آن شکست
والله به روی باخت خودم شرط بسته ام
پیشم نیا تا که من از من شکست بخورم
والله برنده نبوده ام و از باخت خسته ام

 
ول کن دلم برای خودش داد می زند
در این کویر لوت دلم حیف گل، برو
آشوب کن درون دل زخم خورده ام
باور بکن به فکر تو ام پیش من نرو
 

باور نمی کنی تو مرا؟ آتشی بزن بردل
بگذار آتشین شوم و شعر خود بسوزانم
این آتش دل است نسوزد تو را نترس
همچون سیاوشم که بسوزم ولی نسوزانم




01 شهریور 1391 590 1

عجب خدايي

تقديم به همه ي مادران عزيز

 
با تنور گلي و هيزم خشک
مطبخ ما عجب صفايي داشت

دود بود و آتش و شعله
و فضا رنگ آشنايي داشت

ترق و ترق جرقه هاي چوب
خود چه آهنگ خوش صدايي داشت

مادرم داشت نان مي پخت
زير لب نم نمک نوايي داشت

بوي نان بود و عطر گندم زار
نان تازه خودش بهايي داشت

نان گندم، کماج، سمبوسه
هر کدام قصه ي جدايي داشت

تکه اي هم به دست من مي داد
واي خدايا چه طعم هايي داشت

چه قدر رنگ خانه آبي بود
مادر من عجب خدايي داشت

 

.................................................ياعلي


01 شهریور 1391 478 1

لغت چشم های تو

وقتی که چشم مست تو در خواب میشود

ذهنم برای  شعر تو  بی تاب می شود!

هر واژه پشت واژه ی دیگر به عشق تو

روی زبان بسته ی من باب می شود

 

عشقت دمای خون مرا داغ می کند

آنگاه شعر من غزلی ناب می شود

 

وقتی که میرسم به لبت کل دفترم

از سرخی  لبان تو خوناب می شود

 

بی تو کویر دفتر من جز سراب نیست

دیوانم از نگاه تو سیراب می شود

 

تا جستجوی یک لغت از چشم های تو

شمعی کنار دفتر من آب می شود

 

از چشمهای من که کمی دور می شوی

اشکم بدون فاصله سیلاب می شود

 

با تو ستاره می چکد از شعرهای من

بی تو ردیف و قافیه کمیاب  می شود



29 مرداد 1391 475 3

نسیم خیال

دارد نسیم خیالت می آید از سمت مشرق
تا پر کند کوچه ها را از عطر و بوی شقایق

حالا که تصویر لبهات در قاب شب جاگرفته ست
آرام رد می شد ای کاش از این شگفتی، دقایق!

وقتی که چشم سیاهت پر می شود از ستاره
در کهکشان نگاهت پر می کشد قلب عاشق

مانند باران نم نم بر گونه ات می نشیند
اشکی که پیراهنت را پر می کند از شقایق

مانند پروانه دل را سمت خودش می کشاند
وقتی نسیم خیالت می آید از سمت مشرق



27 مرداد 1391 558 5

سپیدترین شعرها

این سپید در زمان انتفاضه دوم (انتفاضه لاقصی) گفته شده است

سپیدترین شعرهایم را
برای سیاه ترین روزهای عمر فلسطین سروده ام؛
در این زمانه که عاطفه وزنی ندارد
چگونه قافیه ها را ردیف کنم؟!

سپیدترین شعرهایم
سنگین ترین آنهاست؛
زیرا برای انتفاضه سروده ام
سپیدترین شعرهایم
سبک ترین آنهاست؛
زیرا برای فلسطین سروده ام

اگرچه شاعر نیستم
هرگاه از فلسطین گفته ام
شعر قدسی سروده ام

سپید گفته ام چون خوب می دانم
در کنج راحت نشستن و از حماسه سرودن
نه وزنی دارد
و نه رنگی
و نه حتی ارزش کوچک ترین سنگی

اگرچه روسیاه تر از سنگم
شعرم برای شما
همیشه سپید می ماند
چرا که من هم مانند شما
به تحقق وعده الهی یقین دارم:

"و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین"



27 مرداد 1391 666 9
صفحه 230 از 235ابتدا   قبلی   225  226  227  228  229  [230]  231  232  233  234  بعدی   انتها