در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

ده رباعی

به قمر بنی هاشم(ع)

تو ماهی و از نور و صفا، لبریزی
دریایی و در کام عطش می ریزی
دستان تو هر روز اگر قطع شوند
با نام علی(ع)، دوباره برمی خیزی!

***

پائــــــــیز، زوال بــــــــرگ با خود دارد
هر جغــد نشان مـــــــرگ، با خود دارد
 بی خود دل این مزرعه را خوش نکنید
این ابرفقط تگـــــــــــرگ، با خود دارد!

***

یک عمر اگرچه مست ساقی بودم
یـا چشــم به راه اتفــــاقی بــــودم
تا لحظه ی مرگ خود نمی دانستم
با عشــق، همیشه هم اتاقی بودم!

***

نه خصلتی از جنوب، در من مانده است
نه حال و هوای خوب، در من مانده است
تهـــــــران همه ی دار و ندارم را برد
یک پنجره از غروب، در من مانده است!
 

***

هی زخم گرفته ایم و جان، پس دادیم
هی ماه جوان، به آسمان پس دادیم
ما وارث درد و تیـــشه ی فـــرهادیم
یک عمر به عشق، امتحان پس دادیم

***

در سینه ی من گدازه ای جا مانده است
خاکستر گرم و تازه ای، جا مانده است
وقتی که تو رفتــی دل من مـرد و فقط
در پیرهنم، جنــــــازه ای جا مانده است!

***

سرشار ترانه و غـــــزل، دامانت
با واژه خـــــدا کشید طرح جـانت
آغــوش تو زیبا غــزلی از حافظ
دو مصرع شاه بیت آن، دستانت!

***

پیشواز موعود

(گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست.(مولوی …

 
این شهر، اگر مدینه شد، می آید
تا داغ، مـدال سیـــنه شد، می آید
ای شــیخ، چراغ را کناری بگذار
! آن مرد که یافت می نشد، می آید

***

بدجور کج از ازل بنایم کردند
بر کوه و تل و کتل بنایم کردند
من خانه ی ویران شده ای هستم که
بر روی تن گسل بنایم کردند!

***

هر چند که شعــــر تو، سراسر قند است
زیبــــا و شبیه طـــرح یک لبـــخند است
این دوره زمانه، عـــاشقی یعنی کشک
این دوره زمانه، شعر سیخی چند است!؟


20 خرداد 1391 709 1

ارسال شعر

تا به آغوش تو نزدیک شود می میرم
اگر از بوی تو تحریک شود می میرم

عشق یک اسلحه فوق خطرناک شده ست
که اگر رو به تو شلیک شود می میرم

زندگی را مدیون تو و چشمان تو ام
چشم های تو که تاریک شود، می میرم

بعد تو ثانیه ها نبض مرا می گیرند
مستم و تاک، اگر تیک شود می میرم

کارت هایی که فقط فکر قمارت هستند
آه اگر حامل تبریک شود، می میرم

انتقام همه ی دربه دری هایم را
اگر امشب به تو نزدیک شود می گیـــرم

زمستان90
 
 
 

 


17 خرداد 1391 1781 3

ما هرچه می کشیم، از آن «در» شروع شد ...

غزلی نذر خاک پای حضرت زینب (س):

با داغ مادرش، غم دختر شروع شد

او هرچه درد دید، از آن «در» شروع شد

مادر به او که پیرهن کهنه را سپرد،

دل شوره های زخمی خواهر شروع شد

باور نداشت آتش آن اتفاق را

تا عصر روز حادثه باور شروع شد

جمعه حدود ساعت سه بین قتلگاه *

تکرار قصه ی در و مادر شروع شد

اینجا بجای میخ در و قامتی کبود

اینبار جنگ خنجر و حنجر شروع شد

زینب! بلند گریه کن، اینجا مدینه نیست

حالا که سوگواری حیدر شروع شد

نه باورم نمی شود این سطر « ناحیه »

« والشمرُ جالسٌ » ... سر و خنجر ... شروع شد

می خواستم تمام کنم شعر را، نشد

یک غم تمام شد، غم دیگر شروع شد

خورشید روی نیزه شد و آسمان گرفت

زینب گریست ... خنده ی لشکر شروع شد

یا صاحب الزمان! غم تو ناسرودنی است

بگذار بگذرم ...

اینها گذشت ...

چفیه و سربند را که بست،

تا بوی سیب در دل سنگر شروع شد،

رفتند دسته های عزایی که راهشان

با  « انتقام سیلی مادر » شروع شد

در موج خون، به سمت حرم سینه زن شدند

رنگین شد این غزل دم آخر ... تمام شد

* حدود ساعت سه جان من می رفت آهسته

   برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

   « سید حمیدرضا برقعی »



17 خرداد 1391 535 3

باباتر از حیدر

روایت می کنند از داستانی تلخ و درد آور                             
زمین از چاه، چاه از مرد، مرد از میخ، میخ از در

در و هیزم، در و آتش، در و حمله، در و ضربه                                          
در و پهلو، در و ناله،  در و بچه، در و مادر

و یک دختر قنوتی خواند و با اشک از خدا پرسید                            
  چگونه دشت یاسی می شود یک باغ نیلوفر

همان سیبی که بابا از درخت عرش می چیده                               
همان نوری که می تابید از چشمان پیغمبر

دوای چشم زخم خار در چشمی اهورایی                         
 درون هرم آتش دود شد آتش تر از گلپر

از آن ققنوس رویایی که پر زد در دل آتش                                          
 به روی دوش مردی مانده یک تابوت خاکستر

سلام ای مرد تنها گرد ای مادر تر از زهرا                                    
سلام ای بانوی شبگرد  ای باباتر از حیدر

سیاهی های شب هم درک می کردند در آن شب                               
که از روی کبودت هیچ رنگی نیست بالاتر

تو با تابوت خندیدی ولی با گریه جا مانده                                               
به روی قلب مولا قاب عکس خنده آخر

بخوان برداً سلاما را بخوان تا گل کند آتش                                              
مگر این آیه را از یاد بردی سوره کوثر؟

و ای کاش این روایتها فقط یک داستان می شد                                     
زمین و چاه، چاه  و مرد، مرد و میخ، میخ و در


12 خرداد 1391 635 2

یک روز فاش می شود

یک روز فاش می شود که نه دایه، غریبه ایم
یک روز فاش می شود که چه پایه غریبه ایم
وقتی که آیه ی «و نرید...» بحث روز شد
آن روز فاش می شود که به آیه غریبه ایم


09 خرداد 1391 567 0

جــــاده برگشت می خـــــورد با تــــو

جــــاده برگشت می خـــــورد با تــــو از دوباره تولــــــد آدم
هرکه مرد است می شود یوسف هرکه زن بود می شود مریم

 باد و طوفان کلیشـــــه ای بشود می وزانی نسیم در شاخــــه
می فشاری گلـــــوی زلزلـــــه را می کنی قالبم تهــــی از بم

در خراسان تو چه  آســــان است دردها را شفـــای بی تردید
می چکانی به حلــــق هر زخمی قطره قطره دواترین مرهم

 سقف سقــــای خانه ات ابری است در تمام فصـــول می بارد
می شـــود دست های تو کاســــه آب دست مقدست زمــــزم

 کفـــــر اگر با تو گـــــرم بنشیند یا خـــــدا گوید و به پا خیـــزد
تا ببینــــد فـــــراز قلــــه تو نقش بیــــن الملل ترین پرچــــم

زائر از آسمـــــان زمیــــن داری آدمی و فرشتــــه مشتـــاقت
در تو اتـــــراق می کند هر روز راه شیــــری و راه ابریشــــم


07 خرداد 1391 581 1

سنگینی یاد...

باران ببارید و دلم را هوس گرفت
این بوسه ای که بود مرا از نفس گرفت
 
تصویر هیبتش نتوانم ز یاد برد
گوید شکارم و من را قفس گرفت

 این سر به مهر نامه که از سر برون رود
فریاد تازه ایست، کی ای جان بِرَس گرفت!

خونابه بود اشک برویم که آمدی
سر شادی میت که به بانگ جرس گرفت!


03 خرداد 1391 640 5

یک صبح توفانی

دو کبوتر دوجناح لب سیمی بنشستند به ناز

آن یکی عشوه گری پیشه بکرد

پروبالی بگشود از دو طرف

سیم را تاب بداد با کمک باد و دو بال

این یکی سرد نشستست به سیم تابخوران

با نگاهی به کبوتر می گفت

سیم را تاب مده...!

آن کبوتر پی دردانگی و شیطنت سن جوانی

همچنان سیم بتاباند و صدا داد به یار

قوقویش ترجمه ی عشق به او بود

ناگهان توفان شد

قوقوی کفتر ما زوزه ی گرگی شده بود در پی باد

یک زمان نیک بلند شد زجای

نگران از رخ یار

یار اما بی جان

از لب سیم به خاک...

آن زمان کفتر عاشق

هق هقش اشک بشد
شهری خیس بشد از نم باران آیا...؟!  


03 خرداد 1391 747 2
صفحه 230 از 230ابتدا   قبلی   221  222  223  224  225  226  227  228  229  [230]  بعدی   انتها