در این دفتر همه از هم می آموزند و کسی استاد کسی نیست

دفتر شعر

بوی حسین

 

 

مُهر و تسبیح من از ، کوی حسین می آید

اشک هر سینه زن از ، جوی حسین می آید

تا ابد عطر عزاخانه ی او ، در تن ماست

قبر ما را بکنی ، بوی حسین می آید



21 شهریور 1391 528 0

بسوزیم و بسازیم

 

از خاک خرابات و می راز و نیازیم

دیوانه ی یک پادشه بنده نوازیم

ما عهد نمودیم که پای غم زهرا

تا روز قیامت ، بسوزیم و بسازیم

.

ما لشگر سينه زن شاه الشهدائيم

مجنون حسين و حرم كرب و بلائيم



21 شهریور 1391 582 0

حضور

 

 

بر هر دل خدایی ، رمز عبور داری

در خاک کربلایت ، یک کوه نور داری

تو آبروی مُهر و تسبیح و جانمازی

هر جا عبادتی هست ، آنجا حضور داری

.

گنجینه های اشک صاحب زمان تو هستی

آرامش دل ما ، وقت اذان تو هستی



21 شهریور 1391 487 0

جنگ بود

 

یاد دوران پرستو ها بخیر

یاد عطر ناب شب بو ها بخیر

سینه ی ایران پر از انگیزه بود

شهر ، مثل روستا پاکیزه بود

زندگی از سادگی ها می سرود

صحبتی از چشم و هم چشمی نبود

عزت و مردانگی و اتحاد

پرسه می زد در خیابان جهاد

عشق با انسانیت همسایه بود

خودنمایی کوششی بی مایه بود

مرد و زن در کوچه غیرت داشتند

پارک ها بوی شهادت داشتند

هیچ کس سودای نامردی نداشت

ترکش خمپاره ها دردی نداشت

...

نام حزب الله یک فرهنگ بود

جنگ بود و جنگ بود و جنگ بود



20 شهریور 1391 511 1

یا عاشقی کن یا مسلمانی

 

دوباره یک غزل با ابتدایی خیس و بارانی

به آرامش رسیدن زیر چتری از پریشانی

طنین یک صدای هق هق نمدار و آهسته

فرار از سوختن در آتش یک لذت آنی

دوباره حسرت دیدار با یک آدم عاشق

و احساسی پر از نفرت از آدم های سیمانی

مرور خاطرات کهنه ی دفترچه ی آبی

و یاد لحظه های لعنتی‌ و تلخ ِ پایانی

تمام اشک های تو ، تمام گریه های من

نشستن در عزای عشق نافرجام پنهانی

...

دوباره راه رفتن روی خط اعتقاداتم

به قول پیر ما ، یا عاشقی کن یا مسلمانی

!

...



20 شهریور 1391 490 1

غزل آن

 

عاقبت آه تو دامان مرا می گیرد

خون این عشق ! گریبان مرا می گیرد

فکر کردم که فراموش شدی ، اما نه

فکرهایم ، سر و سامان مرا می گیرد

ای که دم می زدی از رسم مسلمان بودن

چشم و ابروی تو ایمان مرا می گیرد

کاش یک لحظه تو را خوب ببینم ، حتی

دست تقدیر ،‌ همین " آن ِ " مرا می گیرد

راستش را که بخواهی ، یکی از فردا ها

غصه ی ِ دوری ِ تو ، جان مرا می گیرد

...

خواب دیدم که پس از مرگ کنارم هستی

دست تو زلف پریشان مرا می گیرد

...

.



20 شهریور 1391 298 1

این منم، عکس کهنه ای از مرگ...

چشم می پوشم از تمام ِخودم

توی آیینه ی تمام قدی

این منم...عکس کهنه ای از مرگ

توی قابِ سیاهِ چارقدی ...

داری از قصه راه می افتی

(این زمستان هوای خوبی نیست)

می رسد عاقبت به خانه کلاغ

آه! این انتهای خوبی نیست...

(زن زمستان گاه و بیگاهی ست)

قطره قطره به درد می افتد

مثل پاییزِ برگ های چنار

دارد از چشمِ مَرد می افتد...

توی قابِ سیاهِ چارقدی

چشم می پوشد از خودش یک زن

گرهِ کورِ مرگ را وا کن

مرد! این قابِ کهنه را بشکن...



20 شهریور 1391 1602 5

سینه می زدیم

 

 

 

ما خراب و مست جام لا شدیم و رفت

خود به خود اسیر و مبتلا شدیم و رفت

پشت پا به عاقلی زدیم و بعد از آن

اهل خانقاه کربلا شدیم و رفت

.

از همان دقیقه که به عالم آمدیم

با دم حسین حسین ، سینه می زدیم

...

 

 

 



19 شهریور 1391 356 0

مجنون حسین

 

 

 

داغ پسر فاطمه داغ جگر ماست

خاموشی دوزخ اثر چشم تر ماست

باید به هنرمند جماعت برسانیم

این روضه و این سینه زنی ها هنر ماست

ما مستمع و گریه کن خون خدائیم

مجنون حسین و حرم کرب و بلائیم

زندانی عشقیم که در بند حسینیم

بیمار نگاه و گل لبخند حسینیم

دارو و دوایی نشناسیم به جز عشق

درمان شده با یک دم اسفند حسینیم

یک عمر در خانه ی ارباب گدائیم

مجنون حسین و حرم کرب و بلائیم

 



19 شهریور 1391 320 0

عشق فردای دیگری دارد

عشق دنیای دیگری دارد
شور و غوغای دیگری دارد

سرزمینی ست پشت دریاها
آسمان های دیگری دارد

زندگی پاسخ معمایی ست
که معمای دیگری دارد

عشق یک اتفاق پیچیده ست
ریشه در جای دیگری دارد

توی دنیای عشق حتی عشق
نام زیبای دیگری دارد

کربلا و دمشق... آری عشق
ماجراهای دیگری دارد

عشق یک روز إربا إربا شد
و قضایای دیگری دارد...

گرچه امروز زخمی و خاکی ست
عشق فردای دیگری دارد

زندگی نیست این که ما داریم
عمر معنای دیگری دارد...


19 شهریور 1391 934 21

حیران

ای کاش که سر در گم و حیران تو باشم

بگذار که زندانی زندان تو باشم

در خواب تو مهمان منی هر شب و یکبار

بگذار که در خواب تو مهمان تو باشم

این چشمه خشکیده عطش دارد و داغی

رخصت بده تا جاری و گریان تو باشم

بگذار که در خاطر من یاد تو باشد

تا اینگونه پری شأن پریشان تو باشم

خوشحال و خوش و خرم و خندان شوم امشب

ای ماه اگر پاره ای از جان تو باشم

چشمان تو ای وای عجب مست کننده است!

شوقی است که در زمره مستان تو باشم

هر چند که انسان و پری از دو نژادند

بگذار پریوش که غزلخوان تو باشم

هر لحظه خزان دیده و پژمرده ام الا

آن لحظه که بازیچه دستان تو باشم

ای صفحه باور شده از عمق وجودم

بگذار که یک نقطه ایمان تو باشم...


18 شهریور 1391 942 4

برای فاطمه ام

 

 

من آسمانی ام و آسمان تبار من است

همیشه سینه کبودم ، همین عیار من است

خموش باش تو ای مدعی زهد و ریا

گدایی از در این خانواده کار من است

.

برای فاطمه ام ، خاک پای فاطمه ام

نفس کشیده در آب و هوای فاطمه ام

.



18 شهریور 1391 279 0

اشهد انّ نگاه او

 

من هر چه دارم از دم حیدر گرفته ام

با عشق او به سوی نجف پر گرفته ام

این منصب غلامی سلطان عشق را

از سفره های نذری مادر گرفته ام

.

مولا سخی ست ، اشهد انّ نگاه او

من زنده ام به گوشه ی چشم سیاه او



18 شهریور 1391 289 0

ما اهل نماز و مسجد و محرابیم

ما اهل نماز و مسجد و محرابیم
ما سینه زنیم و پیرو اربابیم
چون تا به سحر عبادت حق کردیم
وقتی که کسی کمک بخواهد خوابیم

======
به نظرم جاي بهتر شدن داره. خوشحال ميشم ايراداتش رو بهم بفرماييد.



18 شهریور 1391 632 4

اسم کوچک من

 

 

من عاشقانه دوست دارم کربلا را

این عشق را ، این سوز را ، خون خدا را

هر وقت در هیئت نشستم گریه کردم

بوسه زدم پرچمْ سیاه ِ روضه ها را

.

عمری دلم طوفانی و در شور و شین بود

ای کاش اسم کوچک من هم حسین بود



17 شهریور 1391 320 0

آدم مولا

 

 

دیده ی تر ، انشعاب زمزم مولاست

هر که شده زینبی ، آدم مولاست

بین مذاهب مسلماً خبری نیست

هر خبری هست زیر پرچم مولاست

.

ما که گرفتار عشق خون خدایم

تا ابد آواره ی حسینیه هائیم

...



17 شهریور 1391 274 0

ندیدنت شده عادت برای چشمانم ...

بیا که بی گل رویت بهار ممکن نیست

و کشت و کار در این شوره زار ممکن نیست

غبار معصیت است اینکه روی قلب من است

و بی تو رفتن گرد و غبار ممکن نیست

دروغ بود همه بال و پر شکستگیم

برای بال شکسته قرار ممکن نیست

ز هر چه غیر تو پر گشته این دل ویران

و جمع کردن اغیار و یار ممکن نیست

                    ***

بیا که مادر تو چشم بر رهت مانده

مخواه ، بیش از این ، انتظار ممکن نیست...


17 شهریور 1391 574 1

فبم تستحلون دمی...

 

این جمله را فقط

به یاد چشمانت

می خوانم...

نگاه ِ تو در وقت گفتنش...

 



16 شهریور 1391 746 1

بی قرار

قلبم

در تب و تاب است

دعای نور را

زمزمه کن...



16 شهریور 1391 494 1

نفس زدیم

 

 

عمری به پای روضه و ماتم نفس زدیم

در زیر ِ این علامت و پرچم نفس زدیم

ما از قدیم اهل بکائیم و هیئتی

هر روز مثل ماه محرم نفس زدیم

...

فرقی نمی کند که کجا گریه می کنیم

تنها برای خون خدا گریه می کنیم



16 شهریور 1391 247 0
صفحه 232 از 240ابتدا   قبلی   227  228  229  230  231  [232]  233  234  235  236  بعدی   انتها